در فولدر نامنتشر من، دو یادداشت هست درباره دوست داشتن، هر دو خطاب به دو دوست، اولی خطاب به یک "تویی" بود، تویی که به او تبدیل شد و تمام. آن وقتها که موضوعیتی داشت مجال ظاهر شدن نیافت، که میترسیدم تاریکی رابطه را بیشتر کند، که بیزارم از توضیح دادن خودم و از "منظورم این نبود..."
حالا که دیگر موضوعیتی ندارد، بی بهانه باشد اینجا البته با کمی جرح و تعدیل و اینها، مثلا مانیفستی درباره دوست داشتن، به هوای حرفهای امروزمان در ماشین تو.
برای بعضی آدمها عشق یک اتفاق بی چراست، لحظه ای که رخ می دهد و قطعیت دارد. و این آدمها انگار آدمهای غالب جهانند، آدمهای پر زور جهانند، آدمهای پر سر و صدای جهانند که به همه باوراندهاند همیشه همین طور است.
برای بعضی ها، اما، این طور نیست، برای بعضی ها دوست داشتن یک رابطه است که یک هو و بومبی اتفاق نمی افتد. اتفاق افتادنش شبیه رشد دانهای کوچک آهسته و پیوسته است.
این بعضی ها کم زور و ساکتند، گاهی شک می کنند شاید دوست داشتنشان دوست داشتن نباشد حالا که انقدر بطئی و بی صدا است. حالا که همیشگی و کامل نیست، یعنی حتی گاهی پیش می آید دوستش نداشته باشند، گاهی فکر می کنند اگر کمی درازتر بود یا کمی بیشتر از این یا کمی بیشتر از آن، و بعد شک می کنند که اصلا شاید عاشق نباشند که عشق برایشان اتفاقی بی چرا نیست.
من اما دارم تمام سعی ام را می کنم براساس تعریفهای خودم از جهان زندگی کنم، تعریفهایی که زندگی را برایم ممکن و لذت بخش می سازد.
بچه که بودم اول رویه شکلاتی کیم را می خوردم چون رویه شکلاتی اش را دوست نداشتم، آن دل بزرگ سفیدش را دوست داشتم، می خواستم دل بزرگ سفیدش را خالی خالی بخورم؛ اما رویه شکلاتیاش باعث نمی شد کیم نخورم، یا حتا همان رویه شکلاتی را نخورم. این باعث نشد بگویم من فقط دل سفید کیم را دوست دارم. نه، همیشه گفتم کیم دوست دارم.
حالا هم می خواهم بگویم برای من دوست داشتن یعنی حتا وقتی از تو بیزارم، حتا وقتی نومیدم میکنی، آنی که کم پیش نمی آید، باز دوستت دارم.
No comments:
Post a Comment