Wednesday, December 21, 2011

آواز شور

با برادر کوچکترم ادای علی و دایی رامیز رو درمی‌آریم و مامان می‌خنده، بابا از صبح می‌ره باغ برای چیدن پرتقال‌ها، خسته است، نشسته چرت می‌زنه، سوراخ توالت گرفته و هر کی از جاش بلند شه باید بره توش آب‌جوش بریزه، بابا بیداره می‌شه که با مامان سر گرفتگی سوراخ توالت بحث کنه، من و برادر کوچکتر آغاز لیگ سوراخ توالت رو بین دو تیم مادر و پدر جشن گرفتیم.

با برادر کوچیکتره با آهنگ برف خوانی معتمدی می‌رقصیم.  یه لیگی هم هست بین ما دو تا که کی بهتر با آهنگهای نامربوط به رقص می‌رقصه. 




پیش خانواده‌ام هستم، کنار آدمهایی که دوستم دارند، کنار آدمهایی که عاشق‌شون هستم، این یه معجزه است حتا اگه هر روز تکرار بشه.

Sunday, December 11, 2011

گاهی هم فقط باید آروم بشینی شاید یه پروانه بیاد رو شونه ات بشینه

حس می‌کنم تارهایی نامرئی دارند دور تنم می‌پیچند، ظاهراً ترسناکه، نمی‌تونم حرکت کنم، گیر افتادم، نمی‌تونم خودم رو تو آینه ببینم و این باعث شده خودی که بودم رو آهسته آهسته از یاد ببرم، همه چیز از کنترلم خارج شده، یه نامرئی نامعلوم، مثل یه گور داره منو می‌بلعه. 

ترسناکه آره ولی نمی‌ترسم، یعنی یه جایی از این بالا تو سطح می‌ترسه و کلافه است، ولی یه جایی اون اعماق اون ته، یه جایی که انگار به یه زبان باستانی حرف می‌زنه نمی‌ترسه و هی به من می‌گه نترس تو وسط تار عنکبوت گیر نیفتادی، این فقط یه پیله است.

Thursday, December 8, 2011

روزهایی هست در ماه که اجسام از آنچه در آینه می‌بینید به من نزدیکترند


روزهای قبل از پریود، روزهای پی ام اس (به قول نیما چی هست این پی ام سی؟) برای من یک مستی (شاید هم بدمستی) طولانی است. همه چیز جور دیگری است، همه چیز حس دیگری دارد، انگار دو من وجود داشته باشد، من شاهد و من مشهود.  برای همین همه چیز بیشتر است، یک‌بار حس می‌کنی، و یک بار خودت را می بینی که داری حس می‌کنی.   نمی دانم چنین چیزی چرا یک جورهایی فقط می‌رود سمت اندوه و دلتنگی، تنهایی و خیلی وقتها خشم.  همه حرفها را بلندتر می‌شنوم، بوها دیوانه‌ می‌کند، آدمها کاریکاتورهایی اغراق شده‌اند، لحظاتی هست که کر و کور می‌شوم، لحظاتی شهروند افتخاری هپروتم. 

انگار با هر نفس درد است که به ریه‌ها می‌کشم و با هر بازدم خدانگهدار می‌گویم.  انگار بی‌واسطه در تماسم با خودی که خیلی پنهانتر است، پایین تر است از خودی که می‌شناسم و می‌شناسند.

رزمایش مردن است این روزها.

بی‌قرارم و جنون رفتن با من است.  سوار ماشین شدن عصبی‌ام می‌کند دلم می‌خواهد پاهایم روی زمین باشند، پاهایم دلشان می‌خواهند روی زمین باشند، پاهایم به اختیار من نیستند، گاهی پیش می‌آید که من خودم در اتاقم نشسته‌ باشم اما پاهایم رفته باشند.

همیشه به خودم می‌گویم احساسات این روزها را جدی نگیر، عصبانیت‌ها را نومیدی‌ها را حتی خوشی‌ها را، همیشه به همه اخطار می‌دهم این روزها با من جدی حرف نزنند، از مزخرفاتی که می‌گویم دلگیر نشوند، به دل نگیرند. گاهی هم فکر می‌کنم از کجا معلوم شاید هم مستی و راستی.

اما برایم مهم است من این روزها را، من غمگین و شیدایی، من بدخلق این روزها را به رسمیت بشناسند، نگویند اوه پریودته؟!

من ِ این روزها خوش نیست و تعادل ندارد، دوست دارم این اهمیت داشته باشد نه اینکه خوش نبودن من مهم نباشد چون شاید هیچ دلیل واقعی زمینی برایش وجود ندارد.