Tuesday, August 30, 2011

سی‌ام

امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر

از قحط رستیم ای پدر؛ امسال ارزانی ست این

 

دیوان شمس

Monday, August 29, 2011

بیست و نهم

آه ِ زندانی ِ این دام بسی بشنودیم

حال مرغی که برسته ست از این دام بگو

 

دیوان شمس

Sunday, August 28, 2011

بیست و هشتم

قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی

هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

دیوان شمس

Saturday, August 27, 2011

بیست و هفتم

مگو به شعله آتش "هلا زبانه مکن."

دیوان شمس

...

دریاچه ارومیه همانقدر اهمیت دارد

که خلیج فارس.

 

دیگه انقدر که می‌تونم بگم.


Friday, August 26, 2011

بیست و ششم

گهی گویی خلاف و بی وفایی

بلی تا تو چنان من چنانم


دیوان شمس

Thursday, August 25, 2011

بیست و پنجم

دوش چه گفتست کسی با دلم

دیوان شمس

let me fall

1.

پونه بهم می‌گه از یادداشتهای من درباره خانواده شمعدانی خوشش میاد و کاش می‌تونست اون هم این‌طوری بنویسه.

واکنشش برام بامزه است چون اون متخصص نوشتن از خانواده‌شه و من تمام مدتی که می‌شناسمش بهش حسودیم شده که چرا اون می‌تونه ولی من نمی‌تونم.

براش مایه تعجبه که من هم از این دردسرها دارم، براش تسکینه که خودش تنها کسی نیست که این درگیر ها رو داره، و من چطور می‌تونم به همه اینها بخندم؟  در لحظه نمی‌تونم بخندم، ولی بعد، وقتی دارم اتفاق رو برای یکی دیگه از اعضای خانواده شمعدانی تعریف می‌کنم یا درباره‌اش می‌نویسم، وقتی می‌خوام روایت کنم می‌خندم، حرص می‌خورم و می خندم.

اینو از مامان یاد گرفتم، اون یک روایتگر شفاهی بزرگه، چنان همه چیز رو با جزییات، از آ آغاز تا ن پایان تعریف می‌کنه و چنان خوشمزه روایت می‌کنه که باز هم می‌شینم پای داستانهاش، داستانهایی که دیگه از حفظم ولی باز گوش می‌دم، آره بابا هم خنده‌های بلند و معروف خودش رو داره ولی این مامانه که به من یاد داده به موقعیتهای تراژیک زندگیم بخندم تا بتونم دوام بیارم.

 

2.

یکی از دوستانم به من زنگ زده و گفته از من بعید بود این‌طوری درباره پدر و مادرم حرف بزنم.  از دستش انقدر عصبانی شدم که از گوشهام اتش زد بیرون.  باهاش بد حرف نزدم فقط به طور ضمنی بهش یادآوری کردم زندگی من و کارهام به اون ربطی نداره.

چرا انقدر عصبانی شدم؟ چرا اگه نزدیکم بود کله‌اش رو می‌کندم؟ می‌تونستم خیلی راحت و خونسرد بهش بگم، نه فکر نمی‌کنم کارم کار بدی باشه.

آیا خودم هم فکر می‌کنم نباید درباره کژی‌های خانواده شمعدانی بنویسم؟ آیا برای همین عصبانی شدم؟  آیا خشم من از اینجا می‌آد که از اون تصویر تام و تمام و کاملی که ناخودآگاه یا خیلی وقتها هم خودآگاه می‌خوام از خودم نشون بدم عدول کردم؟

چیزی که درباره‌اش مطمئنم اینه که خانواده شمعدانی بزرگترین عشق زندگی منه، من اونا رو دوست دارم و اونا هم منو دوست دارند، فقط شیوه زندگی مستقل و متفاوت هر کدوم از ما گاهی باعث می‌شه دم‌هامون بمونه زیر دست و پای اون یکی.

پس این خشم من از کجا اومد؟

واکنش هر دو دوستم از یه جا می‌اومد باور ذهنی اونها از من با واقعیت خیلی فرق داشت.  چیزی که اونا باور داشتند چیزیه شبیه یه عکس خانوادگی بود که آدمهاش چیتان فیتان کردن و رو به دوربین می‌گن سیب.  این همه واقعیت نیست، این فقط یه لحظه از واقعیته، لحظه‌ای که عمرش می‌تونی به کوتاهی به بار فلش زدن دوربین باشه.

دوست دارم از لحظه‌هایی بنویسم که خانواده مشغول بازی جلوی دوربین نبوده، خانواده خودش بوده، با همه کژی‌ها و راستی‌ها.  دلم می‌خواد با روایت این لحظه ها به خودم یاد بدم حق حیات کژی رو به رسمیت بشناسم، به خودم یاد بدم نور زخم رو شفا می‌ده، ضعفی که بدونی ضعفه دیگه ضعف نیست. 

قصه‌ها برای گفتن اند، قصه‌های نگفته ما رو تبدیل به اون ماری می‌کنه که داره دمش رو می‌خوره.  اگه قصه رو نمی‌گیم واسه این نیست که نمی‌تونیم بگیم، واسه این نیست که گوش محرم شنوایی نداریم که قضاوتمون نکنه، واسه اینه که شاید مثل من نمی‌خوایم بشنویم "از تو بعیده"، دست کم برای من این طوره.

من با رازهام، با داستانهای نگفته‌ام از خودم آدمی ساختم که دوستانی داره، که حلقه خودش رو داره، که زندگی خودش رو داره، من از نگفته هام این آدم رو تغدیه می‌کنم و ترس از دست دادن این فضای آشنا باعث می‌شه همین‌طور ادامه بدم.

این چیزی بود که منو این همه عصبانی کرد، شنیدن "از تو بعیده" این ترس رو در من زنده کرد که دارم از دنیای آشنام سقوط می‌کنم.

فکر می کنم همه داستان همین باشه.

دوست جون از این تریبون ازت عذرخواهی می‌کنم.  دیگه عصبانی نیستم، ممنونم که منو به سقوطم آگاه کردی ولی باید بهت بگم می‌خوام ادامه بدم، همه اش همین نیست، خیلی چیزهای ترسناکتری هم برای گفتن دارم، چیزهایی که مطمئنا خیلی بیشتراز من بعیده ولی من می خوام سقوط کنم و امیدوارم با اون ‌آدمی که اون پایین می‌بینی هم دوست بمونی.

 

پی‌نوشت بی ربط: می‌دونم که باید بگم ولی اینم می‌دونم کجا گفتن، کی گفتن و با که گفتن هم به اندازه گفتن اهمیت داره، باید بیشتر فکر کنم.

 

پی‌نوشت با ربط: عنوان اسم ترانه محبوب من از جاش گروبان است، همیشه این ترانه رو دوست داشتم ولی هیچ وقت مثل حالا حسش نکرده بودم.  شاید نشستم و ترانه معرکه‌اش رو ترجمه کردم.

می‌تونید از اینجا ببنیدش

www.youtube.com/watch?v=DUzkKsD4nA0

 

Wednesday, August 24, 2011

بیست و چهارم

اه چه بی رنگ و بی نشان که منم

دیوان شمس

هایکو

بارون هوا رو لطیف کرده، آسمون هنوز خاکستریه، یه جور روشنایی کمرنگی که ضربان قلب رو آروم می‌کنه، یه قمری لب باغچه نشسته، زیر رزهای سفید، داره به گل درشت ختمی نوک می‌زنه، تصویرش شبیه نقاشی‌های ژاپنیه.  حالا پرید رو دیوار.
حتما پرنده هم دردهای خودشو داره ولی الان آرومه، گردنش رو کج گرفته و به دوردستها نگاه می‌کنه.

هنوزم نمی‌شنوی؟


1.
دارم سعی می کنم فشار مامان رو بگیرم، کاف فشار سنج رو، همون پیسبیلکی که دور بازو بسته می شه، دور بازوش بستم، کله گوشی رو هم گذاشتم زیرش و هی فیس فیس بادش می کنم، مامان هم با یه خنده مرموزانه ای نگام می کنه، بعد خیلی با دقت پیچ فیس فیسک رو باز می کنم و با نگاه دانشمندی که سعی در شکافتن اتم داره، به عقربه ها خیره می‌شم، مامان همچنان لبخند می‌زنه، عقربه هه میاد پایین میاد پایین من هیچی نمی شنوم باز میاد پایین نمی شنوم از ده رد می شه هنوز هیچی نشنیدم، به مامان می گم چرا چیزی نمی شنوم، کاف رو باز می کنم و پیسبیلک گوشی رو برمی‌دارم، مامان همچنان زل زده به من و لبخند می‌زنه، با انگشت رو پیسبیلک می زنم و می‌گم خراب شده؟ چرا چیزی نمی‌شنوم؟
مامان دستش رو میاره جلو و گوشی رو از دور گردنم درمیاره می‌زاره تو گوشم  می گه حالا چی؟ هنوزم نمی شنوی؟

2.
مادر جانم یک هفته است گیر داده کارگر بیاورد خانه را تمیز کند، من هم هی در رفته‌ام، چون کارگر در خانه ما وسیله‌‌ای است تزیینی که مادرم پشتش قایم شود و هی مثل سیندرلا و کوزت زمین بسابد، فرش و پرده بشورد، برود تک نردبان شیشه تمیز کند و تا چند هفته بعد از درد همه جا بنالد و به ما مثل گناهکاران زباله‌ساز نگاه کند.
حالا تازه آن موقع حال و روزش این نبود که حالاست.  پس من گفتم نه.
بعد نمی‌دانم کی که من نفهمیدم زنگ زده قرار و مدارهایش را با کارگرش که خنگ ترین زن جهان است گذاشته.  بعد من کمی جیغ و داد بی ثمر کردم و به اتاقم پناه آوردم، حالا داره در باب گندگرفتگی خانه و لزوم پاکیزگی برام سخنرانی می‌کنه، من دیگه هیچی نمی گم، حالا داره برام برنامه روز کارگر رو تعریف می‌کنه اینکه از کجا شروع می کنه و به کجا ختم می‌شه و کجاها فتح می‌شه و حتا اینکه الان این خونه تکونی رو انجام بده دیگه انجام نمی ده تا مهر و ... دیگه چیزی نمی‌گم برای اینکه این مامان منه، اینجوری خوشه، این جوری فکر می‌کنه حالش خوب شده که داره زندگی عادی‌ش رو انجام می‌ده، خودمم همینم، درست مثل خودش، مچم که درد گرفته بود منم اعصاب اون رو خرد کردم بس که اومد و گفت ننویس، تایپ نکن این کتابای گنده سنگین رو دستت نگیر، نکن، منم گوش ندادم بدون نوشتن و خوندن زندگی برای خودم متصور نیستم، پس درکش می‌کنم ولی نمی‌تونم حرص نخورم برای همین دستام رو گذاشتم تو گوشهام که صداش رو نشنوم.  این پلتیک رو از خودش یاد گرفتم وقتی می‌بینه حریفم نمی‌شه در اتاقم رو می‌بنده که چشمش به من نیفته.

Tuesday, August 23, 2011

بیست و سوم

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم

همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

دیوان شمس

پی نوشت بی ربط: یه بارونی میاد، از این بارونای فیلمی، از این بارونا که توش زنه خونه اش رو ول می کنه و می ره، از این بارونا که توش مرد میاد دنبال زنه بغلش می کنه، از این بارونای جان ِ جان

و من زندگی می‌کنم پس هستم

اگر همین قدر که حالا پدر و مادر من حرف گوش نکن هستند من هم موقع بچگی حرف گوش نکن بودم واقعا که باید دو دستی بهشت رو بگذارند زیر پاهاشون.  ولی فکر نمی کنم سر و کله زدن اونا با ما به این سختی بوده باشه، یادم هست مامانم یه وشگونای مخصوصی داشت که پایان هر نوع بازیگوشی، لجاجت و حرف‌گوش‌نکنی به حساب می‌اومد.  حالا روم به دیوار زبونم لال من می‌تونم از والدینم وشگون بگیرم؟
یا ما شاید در کودکی سر یه چیزایی لج می‌کردیم ولی ایگو سگ مصب ما انقدر رشد نکرده بود که خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم و هر بار به ما گفتند یمین به سوی یسار روانه شیم.
حالا من باید هرکاری رو حداقل سه بار انجام بدم، یک بار اونطوری که فکر می کنم درسته، یه بار اون‌طوری که مامان فکر می‌کنه درسته، یه بار اون‌طوری که بابا فکر می‌کنه درسته.
مثلا باید یه بار زنگ بزنم آزمایشگاه وقت بگیرم (مدل خودم)، یه بار هم برادر کوچکتر رو بفرستم بره حضوری وقت گیره (مدل بابا) یک بار هم اونا دو تایی تو یه ساعتی غیراز ساعاتی که من یا برادر کوچیکتر وقت گرفتیم برن و بگن خودمون بریم بشینیم بهتره.  بعد هم دست از پا درازتر برگردند.
حالا اینم بهش اضافه کنید که وسط این هاگیر واگیر مامانبابای من با هم قهر هم بکنند، نه اینکه غیرطبیعی باشه ها، نه، اونا طی این سی و سه چهار سال زندگی مشترک، فقط سه چهار سال با هم آشتی بودند که ما حصل آن سه فرزند دلاور است، یک جورایی ما خوش شانس بودیم که خیلی با هم قهر بودند چون مادر من دیوانه کودک است و  اگه بیشتراز این با هم آشتی بودند بی تردید من حداقل سه تا خواهر و برادر دیگه هم داشتم، قهر بودن اونا برای من برکات دیگه ‌ای هم داشته، اگه اونا انقدر با هم قهر نبودند و من مجبور نبودم هی برم به این بگم مامان می‌گه فیلان، بیام به اون یکی بگم بابا می‌گه فیلان عمرن می‌تونستم مترجم به این خوبی بشم.  ولی الان تو این اوضاع قمر در عقرب می تونم همه چیز رو طوری اداره کنم که هم به کارم برسم و هم به مامان و خونه، ولی دیگه هی پاشی بری پیغام ببری پیغام بیاری خیلی زور داره.
حالا الان خیال برتون نداره که من خیلی مظلومم  و اینا، نه، من هی پیغام می برم میارم بعد سر یه بزنگاهی حساس غیب می شم و اونا مجبور می‌شن با هم حرف بزنن ولی خوب تا بزنگاه حساس خوب قوام بیاد و آماده شه یه ذره طول می‌کشه.
به اوضاعی که در بالا ترسیم شد اینم اضافه کنید که باباتون یهو سکسه‌اش بگیره و به این نتیجه برسه که هر وقت غذا می‌خوره سکسکه می‌کنه پس دیگه نباید غذا بخوره.  حالا هی هر چی بهش بگید یه ذره یه کم، آب مرغ بخور، فرنی برات درست کردم، سوپ نرم، باباجان همه سکسه می کنند، هی بگه نه فقط شیر فقط شیر.  و به این ترتیب شیرخوارگی دوم خودش رو آغاز کنه.
یه روزی همه خانواده شمعدونی رو تو قصه‌هام می‌نویسم، فکر کنم یه چیزی بشه مثل قصه‌های مجید.

Monday, August 22, 2011

بیست و دوم

عقل گوید، شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید، راه هست و رفته ام من بارها

 

دیوان شمس

Sunday, August 21, 2011

بیست و یکم

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم           

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد


دیوان شمس

Saturday, August 20, 2011

بیستم

باده ده و کم پرس که چندم قدح است این

دیوان شمس

Friday, August 19, 2011

تماشای تماشا شدن

من زیاد عکس می‌گیرم.  عکاس حرفه‌ای نیستم، یک دوربین دیجیتال کوچک دارم که معمولاً همیشه همراهم است و هی از همه چیز عکس می‌گیرم، از در و دیوار و دریا، از آدمها. 
یک وقتی، آن قدیمها از آدمها عکس نمی‌گرفتم فقط از در و دیوار عکس می‌گرفتم و معتقد بودم حضور انسان در عکس، عکسم را خراب می‌کند.  یک چنین انسان گریزی بودم.  بودم؟  بعدها نظرم عوض شد، بعدها مثل بارباها عوض شدم، و کسی به من گفت این دیگر تغییر نیست جهش سلولی است. 
حالا هر چه.
عکس برای من راهی‌ است برای یاد گرفتن دیدن.  کم پیش می آید در عکسها باشم، اما خیال می‌کنم تمام حاضرین در عکسهای من به نوعی حضور مرا هم در عکس نشان می‌دهند، احساسم را، نگاهم را.  آدمهایی که دوست‌شان دارم در عکسهای من زیباترند، از غریبه‌ها سخت می‌توانم عکس بگیرم.  و عکس برای من رابطه می‌سازد، یا رابطه‌ام را تعریف می‌کند، رابطه را با من آشنا می‌کند.
عکسها را که تماشا می‌کنم جهان دور و برم را کشف می‌کنم.
چند وقت پیش در شب تولد دوستی، دوربین نبردم، مهمانی شلوغی بود پر از آدمهایی که نمی‌شناختم، و عکس گرفتن برای من کمی شبیه مستی است، جایی که امن نباشم، آشنا نباشم، از آدمها عکس نمی‌گیرم.  دوست دیگری آنجا بود، که می گویم دوست چون نمی‌دانم باید چه اسمی رویش بگذارم، آشنا مثلا؟ نمی‌دانم.  خلاصه من می‌گویم دوست اما رفاقتی بین ما نیست.  یعنی به نظرم بی انصافی است که به او هم بگویم دوست و به دوستی که تولدش بود هم بگویم دوست.  حالا بگذرم از این.
آن آشنا یا دوست ِ دوست من یک دوربین حرفه‌ای داشت با این لنزهای گنده و هی از همه عکس گرفت.  از چند روز بعد از تولد، هر روز چند تا از عکسها را برایم می‌فرستد، عکسهایی که کم و بیش در همه آنها حاضرم.
تماشای این عکسها برای من تجربه تازه‌ای است.  قبلا یک بار مدل عکاسی دوست دیگری شدم که همان جلسه اول زدم زیرش.  تحمل اینکه او از پشت لنز دوربین مرا تماشا کند و من هیچ قدرت و کنترلی نداشته باشم و مجبور باشم همان طور بنشینم به دیده شدن، عصبی‌ام می‌کرد، خلاصه اینکه هر چقدر غر زد که پروژه اش را خراب کردم زیر بار نرفتم و همه چیز در همان یک جلسه تمام شد.  
این بار اما فرق می‌کرد چون آن شب انقدر همه چیز شلوغ بود که من اصلا حواسم به دوربین نبود.  گاهی نور فلش را می‌دیدم ولی از کجا معلوم صحنه برای من روشن شده باشد، وقتی یکی جلویم بود یکی پشت سرم بود یکی بالای سرم بود و تا آخر.
عکسهایش را تماشا می‌کنم، انگار در یک اتاق آینه‌کاری نشسته باشم و آنچه می‌بینم تصویری از حضورم در آن لحظه نباشد که تصویری باشد از شبی در گذشته و حالا قدرتی فراتر از اختیار من، دارد نشانم می‌دهد.
دارم تماشا شدنم را تماشا می‌کنم.  دارم آن بخشی از خودم را می‌بینم که خودم نمی‌بینم، که به چشم دیگری می‌آید فقط.  دارم یک جور دیگر کشف می‌کنم، دارم خودم را در کشف شدگی کشف می‌کنم.  دارم سعی می‌کنم خودم را نه همان‌طور که فکر می‌کنم هست بلکه آن‌طور که به نظر می‌‌آید باشد هم بپذیرم.
یک جور کلافگی شیرین و مرموز دارم.
و خوب یادم هست که قبلا هم یک بار یک چنین اتفاقی مرا با تنم، با زن بودنم، آشتی داد.