Showing posts with label خانواده شمعدانی. Show all posts
Showing posts with label خانواده شمعدانی. Show all posts

Wednesday, August 24, 2011

هنوزم نمی‌شنوی؟


1.
دارم سعی می کنم فشار مامان رو بگیرم، کاف فشار سنج رو، همون پیسبیلکی که دور بازو بسته می شه، دور بازوش بستم، کله گوشی رو هم گذاشتم زیرش و هی فیس فیس بادش می کنم، مامان هم با یه خنده مرموزانه ای نگام می کنه، بعد خیلی با دقت پیچ فیس فیسک رو باز می کنم و با نگاه دانشمندی که سعی در شکافتن اتم داره، به عقربه ها خیره می‌شم، مامان همچنان لبخند می‌زنه، عقربه هه میاد پایین میاد پایین من هیچی نمی شنوم باز میاد پایین نمی شنوم از ده رد می شه هنوز هیچی نشنیدم، به مامان می گم چرا چیزی نمی شنوم، کاف رو باز می کنم و پیسبیلک گوشی رو برمی‌دارم، مامان همچنان زل زده به من و لبخند می‌زنه، با انگشت رو پیسبیلک می زنم و می‌گم خراب شده؟ چرا چیزی نمی‌شنوم؟
مامان دستش رو میاره جلو و گوشی رو از دور گردنم درمیاره می‌زاره تو گوشم  می گه حالا چی؟ هنوزم نمی شنوی؟

2.
مادر جانم یک هفته است گیر داده کارگر بیاورد خانه را تمیز کند، من هم هی در رفته‌ام، چون کارگر در خانه ما وسیله‌‌ای است تزیینی که مادرم پشتش قایم شود و هی مثل سیندرلا و کوزت زمین بسابد، فرش و پرده بشورد، برود تک نردبان شیشه تمیز کند و تا چند هفته بعد از درد همه جا بنالد و به ما مثل گناهکاران زباله‌ساز نگاه کند.
حالا تازه آن موقع حال و روزش این نبود که حالاست.  پس من گفتم نه.
بعد نمی‌دانم کی که من نفهمیدم زنگ زده قرار و مدارهایش را با کارگرش که خنگ ترین زن جهان است گذاشته.  بعد من کمی جیغ و داد بی ثمر کردم و به اتاقم پناه آوردم، حالا داره در باب گندگرفتگی خانه و لزوم پاکیزگی برام سخنرانی می‌کنه، من دیگه هیچی نمی گم، حالا داره برام برنامه روز کارگر رو تعریف می‌کنه اینکه از کجا شروع می کنه و به کجا ختم می‌شه و کجاها فتح می‌شه و حتا اینکه الان این خونه تکونی رو انجام بده دیگه انجام نمی ده تا مهر و ... دیگه چیزی نمی‌گم برای اینکه این مامان منه، اینجوری خوشه، این جوری فکر می‌کنه حالش خوب شده که داره زندگی عادی‌ش رو انجام می‌ده، خودمم همینم، درست مثل خودش، مچم که درد گرفته بود منم اعصاب اون رو خرد کردم بس که اومد و گفت ننویس، تایپ نکن این کتابای گنده سنگین رو دستت نگیر، نکن، منم گوش ندادم بدون نوشتن و خوندن زندگی برای خودم متصور نیستم، پس درکش می‌کنم ولی نمی‌تونم حرص نخورم برای همین دستام رو گذاشتم تو گوشهام که صداش رو نشنوم.  این پلتیک رو از خودش یاد گرفتم وقتی می‌بینه حریفم نمی‌شه در اتاقم رو می‌بنده که چشمش به من نیفته.

Tuesday, August 23, 2011

و من زندگی می‌کنم پس هستم

اگر همین قدر که حالا پدر و مادر من حرف گوش نکن هستند من هم موقع بچگی حرف گوش نکن بودم واقعا که باید دو دستی بهشت رو بگذارند زیر پاهاشون.  ولی فکر نمی کنم سر و کله زدن اونا با ما به این سختی بوده باشه، یادم هست مامانم یه وشگونای مخصوصی داشت که پایان هر نوع بازیگوشی، لجاجت و حرف‌گوش‌نکنی به حساب می‌اومد.  حالا روم به دیوار زبونم لال من می‌تونم از والدینم وشگون بگیرم؟
یا ما شاید در کودکی سر یه چیزایی لج می‌کردیم ولی ایگو سگ مصب ما انقدر رشد نکرده بود که خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم و هر بار به ما گفتند یمین به سوی یسار روانه شیم.
حالا من باید هرکاری رو حداقل سه بار انجام بدم، یک بار اونطوری که فکر می کنم درسته، یه بار اون‌طوری که مامان فکر می‌کنه درسته، یه بار اون‌طوری که بابا فکر می‌کنه درسته.
مثلا باید یه بار زنگ بزنم آزمایشگاه وقت بگیرم (مدل خودم)، یه بار هم برادر کوچکتر رو بفرستم بره حضوری وقت گیره (مدل بابا) یک بار هم اونا دو تایی تو یه ساعتی غیراز ساعاتی که من یا برادر کوچیکتر وقت گرفتیم برن و بگن خودمون بریم بشینیم بهتره.  بعد هم دست از پا درازتر برگردند.
حالا اینم بهش اضافه کنید که وسط این هاگیر واگیر مامانبابای من با هم قهر هم بکنند، نه اینکه غیرطبیعی باشه ها، نه، اونا طی این سی و سه چهار سال زندگی مشترک، فقط سه چهار سال با هم آشتی بودند که ما حصل آن سه فرزند دلاور است، یک جورایی ما خوش شانس بودیم که خیلی با هم قهر بودند چون مادر من دیوانه کودک است و  اگه بیشتراز این با هم آشتی بودند بی تردید من حداقل سه تا خواهر و برادر دیگه هم داشتم، قهر بودن اونا برای من برکات دیگه ‌ای هم داشته، اگه اونا انقدر با هم قهر نبودند و من مجبور نبودم هی برم به این بگم مامان می‌گه فیلان، بیام به اون یکی بگم بابا می‌گه فیلان عمرن می‌تونستم مترجم به این خوبی بشم.  ولی الان تو این اوضاع قمر در عقرب می تونم همه چیز رو طوری اداره کنم که هم به کارم برسم و هم به مامان و خونه، ولی دیگه هی پاشی بری پیغام ببری پیغام بیاری خیلی زور داره.
حالا الان خیال برتون نداره که من خیلی مظلومم  و اینا، نه، من هی پیغام می برم میارم بعد سر یه بزنگاهی حساس غیب می شم و اونا مجبور می‌شن با هم حرف بزنن ولی خوب تا بزنگاه حساس خوب قوام بیاد و آماده شه یه ذره طول می‌کشه.
به اوضاعی که در بالا ترسیم شد اینم اضافه کنید که باباتون یهو سکسه‌اش بگیره و به این نتیجه برسه که هر وقت غذا می‌خوره سکسکه می‌کنه پس دیگه نباید غذا بخوره.  حالا هی هر چی بهش بگید یه ذره یه کم، آب مرغ بخور، فرنی برات درست کردم، سوپ نرم، باباجان همه سکسه می کنند، هی بگه نه فقط شیر فقط شیر.  و به این ترتیب شیرخوارگی دوم خودش رو آغاز کنه.
یه روزی همه خانواده شمعدونی رو تو قصه‌هام می‌نویسم، فکر کنم یه چیزی بشه مثل قصه‌های مجید.

Friday, July 29, 2011

عکس یادگاری

دلم می‌خواهد برادرهام، هر دوتایشان همیشه دور و برم باشند، دلم می‌خواهد هر سه تا بچه دار شویم، من یک غروب تابستانی دست بچه‌هامان را بگیرم ببرم عکاسی، ازشان عکس بگیرم.

Monday, May 23, 2011

وقتی دختر بچه بودم

مادر من یک فرشته نبود و قصد هم نداشت یک فرشته بشود.  هدف و آرمان او قابل دسترس تر بود.  او هدف دوردستی داشت، اما نه روی ابرها.  این هدف قابل دسترسی بود و از جایی که هیچ کس انرژی و پشتکار او را نداشت و هیچ‌کس نمی‌توانست مانعی بر سر راه او ایجاد کند، به آن هدف رسید.  آیدا کستنر بر این خواسته بود که مادر کاملی برای فرزندش شود.  و چون چنین می‌خواست، ملاحظه هیچ‌کس و حتا خودش را هم نمی‌کرد و یک مادر به تمام معنا شد.  او در تمام دقایق همه عشق و علاقه و تخیل خود، و تمام سعی و کوشش و تمام فکر و وجود خود را بر یک نفر متمرکز کرده بود، بر من.

وقتی پسر بچه بودم نوشته اریش کستنر

Wednesday, December 22, 2010

پدر و پسری که مپرس

پسر: من بدبخت ترین و بدشانس ترین آدم روی زمینم
من: چرا؟
پسر: چون ماشین رو زیر تابلوی حمل با جرثقیل پارک کردم و ماشین را به پارکینگ بردند

پدر: من بدبخت ترین و بدشانس ترین آدم روی زمینم
من: چرا
پدر: چون این همه آدم روی کره زمین زندگی می‌کنند ولی همه مکافاتهای جهان باید سر من بیاید و ماشین را ببرند پارکینگ


پدر: این همه آدم بچه دارند چرا بچه های من انقدر بی عرضه اند
پسر : من را با بقیه مقایسه نکن
پدر: من کی تو را با بقیه مقایسه کردم
پسر: شما خودت برو ببین بقیه پدرها برای پسرهایشان چه کارها که نمی کنند
پدر : من را با بقیه مقایسه نکن
پسر: من کی تو را با بقیه مقایسه کردم.


من مستشارالدوله‌ای هستم که به دوربین نگاه می‌کند.