Wednesday, December 21, 2011

آواز شور

با برادر کوچکترم ادای علی و دایی رامیز رو درمی‌آریم و مامان می‌خنده، بابا از صبح می‌ره باغ برای چیدن پرتقال‌ها، خسته است، نشسته چرت می‌زنه، سوراخ توالت گرفته و هر کی از جاش بلند شه باید بره توش آب‌جوش بریزه، بابا بیداره می‌شه که با مامان سر گرفتگی سوراخ توالت بحث کنه، من و برادر کوچکتر آغاز لیگ سوراخ توالت رو بین دو تیم مادر و پدر جشن گرفتیم.

با برادر کوچیکتره با آهنگ برف خوانی معتمدی می‌رقصیم.  یه لیگی هم هست بین ما دو تا که کی بهتر با آهنگهای نامربوط به رقص می‌رقصه. 




پیش خانواده‌ام هستم، کنار آدمهایی که دوستم دارند، کنار آدمهایی که عاشق‌شون هستم، این یه معجزه است حتا اگه هر روز تکرار بشه.

Sunday, December 11, 2011

گاهی هم فقط باید آروم بشینی شاید یه پروانه بیاد رو شونه ات بشینه

حس می‌کنم تارهایی نامرئی دارند دور تنم می‌پیچند، ظاهراً ترسناکه، نمی‌تونم حرکت کنم، گیر افتادم، نمی‌تونم خودم رو تو آینه ببینم و این باعث شده خودی که بودم رو آهسته آهسته از یاد ببرم، همه چیز از کنترلم خارج شده، یه نامرئی نامعلوم، مثل یه گور داره منو می‌بلعه. 

ترسناکه آره ولی نمی‌ترسم، یعنی یه جایی از این بالا تو سطح می‌ترسه و کلافه است، ولی یه جایی اون اعماق اون ته، یه جایی که انگار به یه زبان باستانی حرف می‌زنه نمی‌ترسه و هی به من می‌گه نترس تو وسط تار عنکبوت گیر نیفتادی، این فقط یه پیله است.

Thursday, December 8, 2011

روزهایی هست در ماه که اجسام از آنچه در آینه می‌بینید به من نزدیکترند


روزهای قبل از پریود، روزهای پی ام اس (به قول نیما چی هست این پی ام سی؟) برای من یک مستی (شاید هم بدمستی) طولانی است. همه چیز جور دیگری است، همه چیز حس دیگری دارد، انگار دو من وجود داشته باشد، من شاهد و من مشهود.  برای همین همه چیز بیشتر است، یک‌بار حس می‌کنی، و یک بار خودت را می بینی که داری حس می‌کنی.   نمی دانم چنین چیزی چرا یک جورهایی فقط می‌رود سمت اندوه و دلتنگی، تنهایی و خیلی وقتها خشم.  همه حرفها را بلندتر می‌شنوم، بوها دیوانه‌ می‌کند، آدمها کاریکاتورهایی اغراق شده‌اند، لحظاتی هست که کر و کور می‌شوم، لحظاتی شهروند افتخاری هپروتم. 

انگار با هر نفس درد است که به ریه‌ها می‌کشم و با هر بازدم خدانگهدار می‌گویم.  انگار بی‌واسطه در تماسم با خودی که خیلی پنهانتر است، پایین تر است از خودی که می‌شناسم و می‌شناسند.

رزمایش مردن است این روزها.

بی‌قرارم و جنون رفتن با من است.  سوار ماشین شدن عصبی‌ام می‌کند دلم می‌خواهد پاهایم روی زمین باشند، پاهایم دلشان می‌خواهند روی زمین باشند، پاهایم به اختیار من نیستند، گاهی پیش می‌آید که من خودم در اتاقم نشسته‌ باشم اما پاهایم رفته باشند.

همیشه به خودم می‌گویم احساسات این روزها را جدی نگیر، عصبانیت‌ها را نومیدی‌ها را حتی خوشی‌ها را، همیشه به همه اخطار می‌دهم این روزها با من جدی حرف نزنند، از مزخرفاتی که می‌گویم دلگیر نشوند، به دل نگیرند. گاهی هم فکر می‌کنم از کجا معلوم شاید هم مستی و راستی.

اما برایم مهم است من این روزها را، من غمگین و شیدایی، من بدخلق این روزها را به رسمیت بشناسند، نگویند اوه پریودته؟!

من ِ این روزها خوش نیست و تعادل ندارد، دوست دارم این اهمیت داشته باشد نه اینکه خوش نبودن من مهم نباشد چون شاید هیچ دلیل واقعی زمینی برایش وجود ندارد.

Thursday, November 3, 2011

اکبر آقا

اکبر آقا تا همین چهل روز پیش مرد خوشبختی بود، آزارش به کسی نمی‌رسید، خیرش چرا، کاسب خوشنامی بود، چهار تا بچه داشت که هیچ کدام مایه آبروریزی‌اش نبودند، و جان اکبر بود و جان این بچه‌ها، دختر کوچکه را همین تابستان شوهر داده بود و همه چیز آرام می‌گذشت تا یک دم دمای صبحی که تلفن خانه‌اش زنگ خورد و خبرش دادند که بیاید جنازه پسر کوچکش را جمع کند.

در همین لحظه همه چیز برای اکبر آقا، و خانواده‌اش تغییر کرد و محله ما سیاه‌پوش شد.

دلیل مرگ پسر پرت شدن از پنجره خانه‌ی دوستش بود، جایی که آن شب مهمان بوده انگار.  چرا پریده بود؟  پرت شده بود؟ پرتش کرده بودند؟

مادرم که خاله مقام بود برای پسرک، که ما فقط همسایه نبودیم، که دوست دوران بچگی و هنوز و حالای هم بودیم، گاهی می‌زند روی سینه‌اش و زبان می گیرد که "بچه جانم بچه جانم، حرامی‌ها حرامی‌ها."  مادرم نمی‌گوید ارزشی، می گوید حرامی.

حالا چهل روز گذشته، و هنوز کسی نفهمیده این بچه چرا و به چه گناهی مرده، سیستم قضایی به خانواده اطلاع دادند به صلاحشونه داستان رو پیگیری نکنند، اگه هم بخوان این کار رو بکنن باید بیشتر از صد میلیون خرج کنند.

امروز، اونجا تو قبرستون، فهمیدم اکبر آقا از تهران یه وکیل گرفته، گفته یه خونه دارم می‌فروشم واسه بچه‌ام خرج می‌کنم.

امروز اونجا تو قبرستون، هی دلم می‌خواست  اکبر آقا رو بغل می‌کردم و بهش می‌‌گفتم "هر چی غم تو دنیاست پیش غم تو رو سیاه‌ست" بعد دو تایی یه دل سیر گریه کنیم.

Monday, October 24, 2011

آی فسوسا کجا توانم رستن

اصلاحیه ترجمه مجموعه شعری که دادم برای چاپ رو امروز برام فرستادند

 

گفتند

نباید تن هم را دوباره لمس کنیم

و هیچ مردی در بستر هیچ زنی نخسبد

دیگر با تو گیلاسی نزنم

از هولوکاست

فرشتگان

و برهنگی حوا نگویم.

 

به درک، می روم یک غار پیدا می‌کنم روی دیوارش عکس تن می‌کشم و بستر و گیلاس که اینها یادم نرود، هولوکاست و حوا هم که خودمم.  فرشته هم که زن عمویم است.  همه چیز مثل اشیا در یک تابلوی نقاشی طبیعت بی جان همان جایی می رود که باید برود. 

Wednesday, October 19, 2011

اگر نوش‌ات نی‌ام نیش‌ات چرایم؟


1.

در زبان دری به بلاتکلیفی می گویند بی سرنوشتی.


2.

بچه که بودم یه فیلم هندی داشتیم به اسم "مرد"، تو این فیلم یه مرد بود که حاکم جائر دستها و پاهاش رو می‌بنده به چند تا اسب گنده که بتازن و برن و مرد شرحه شرحه بشه.  مرد انقدر قوی ست که زنجیر رو می‌کشه و نمی‌گذاره اسبها حرکت کنند.

آویزون این تصویرم و هی مثل ذکر به خودم می‌گم "از اسبها قوی تر بودن، از اسبها قوی تر بودن."


3.

برادر کوچکتر دارد می‌رود سر کار.  مامان زیرزمین است، آنجا یک مطبخ کوچک دارد برای غذاهای پربو.  برادر کوچکتر از همین بالا داد می‌کشد که دارم می‌روم.  صدای نامفهوم مامان را از آن پایین می‌شنوم.  نمی فهمم چه می‌گوید ولی می‌دانم گفته است شب زود بیا.  (یادم باشد یکبار هم درباره تفاوت فهمیدن و دانستن بنویسم، اینکه چطور می‌شود آنچه را نمی فهمیم بدانیم یا آنچه را می‌فهمیم ندانیم.)  صدای مامان از آن پایین نت هایی پخش و پلاست که می‌آید بالا می‌رود توی گلوی من و می‌شود یک "آخیش".  فکر می‌کنم اگر از این بالا از روی ایوان خودم را پرت کنم آن پایین صدای مادرم مرا می‌گیرد.

این تصویر من است از امنیت.


4.

خودم، دنیام، همه برام غریبه شدند، همه اش نیستم، فقط تو بعضی لحظات هستم، مثلا امروز وقتی به حور گفتم با عوض کردن فامیلی‌ش نمی‌تونه پدرش رو از تاریخ زندگی‌‌اش حذف کنه، بودم، وقتی درد می‌کشم هم هستم.  یه کتابی داشت جرج اورول به اسم دختر راهبه، نه دختر کشیش، یه دختری بود می‌نشست پای موعظه‌های پدر کشیش‌اش، هر بار حواسش از موعظه پرت می‌شد، که کم هم نبود، یه سوزن تو ساعد دستش فرو می‌کرد تا وقتی درد بود اون هم بود، همون جایی که بود، بود، همون‌جا تو دنیایی که می‌شناخت، بود. 

بعدش یادم نیست چی شد، از اون دنیا جدا شد، رفت رفت رفت، آخرشم یادم نیست  چی شد؟ برگشت؟ برنگشت؟ 


5.

برای اینکه خودم رو آروم کنم موهامو شونه می‌کنم، نشد، موهامو می‌شورم.  سه صبح رفتم تو حمام کله‌ام رو خم کردم زیر شیر به بشور بشور، بابا اومد و خیال کرد ما اشتباهی چراغ حمام رو روشن گذاشتیم چراغ رو خاموش کرد جیغ کشیدم روشن کن.  اومد یه نگاه به من انداخت روشن کرد و رفت اصلا نپرسید دختر جان تو این وقت شب از خواب بیدار شدی اومدی داری سرت رو موشوری؟

اگه می‌پرسید خوابم رو براش می‌گفتم.  نپرسید. رفت.


6.

قطعاً باران.


7.

همیشه فکر می‌کنم این دفعه دیگه می‌میرم ولی بازم نمی‌میرم، بعد فکر می‌کنم حالا که از این نمردم دیگه هیچ وقت نمی میرم ولی باز می‌میرم.

چه جوریاست؟ کی می فهمم؟ کی یاد می‌گیرم؟

چراهمیشه شمالم سخته جنوبم سختتر؟

من چه دانم؟ 

Wednesday, October 12, 2011

تا قمر در عقرب کار دل همینه

دوست داشتن یعنی از دست یه کسی به خودش پناه ببری.

Sunday, October 9, 2011

یا از خلال گفتگوهای آن شب با آدمهای آن شب Can you feel the night tonight?

 

1.

- چرا نمی نویسی؟ 

- چون چی بنویسم که از ننوشتنم بهتر نباشه؟


2.

- یه پیک دیگه؟

- نه

- چرا؟ می خوای رانندگی کنی؟

- نه می‌خوام برم خونه‌مون


3.

- دو جور حال داریم: حال بدِ بد و حال بدِ خوب


4.

- یعنی همه این ترانه‌های غمبار، همه همه همه شون باید وصف حال باشه؟

- این یعنی ما زندگی کردیم

- این یعنی زندگی ما رو کرده

- از اون جهت؟

- از هر شش جهت

- سینمای پنج بعدی دیگه چه صیغه ایه؟ می‌دونی؟


5.

- اگه می خواین برین زودتر برین چون به زودی دیگه کسی نمی مونه که وقتی دارین می رین بتونین باهاش خداحافظی کنین و این خیلی ضد حاله.


6.

- خیلی که کم آوردی به تناسخ فکر کن، به اینکه تو به تناسخ اعتقاد نداری و فقط همین یه دفعه است.


7.

- اگه راس باشه چی؟ تناسخ رو می گم. 

Friday, September 30, 2011

همین خود ما

یک وقتهایی فکر می کردم این آدمها مال فیلم ها هستند، این آدمها واقعی نیستند، حتا وقتی خیلی دلم می مرد برایشان هم هی به خودم می گفتم آزاده آزاده این فقط یه فیلمه، چه می دانستم این آدمهای فیلمها خیلی زود می شوند همین خود ما.

Sunday, September 11, 2011

همه‌اش همین بود

1.

بعد از اینکه سفارت دولت فخیمه اتریش درخواست ویزای منو رد کرد، یه الم شنگه بین المللی راه انداختم و از آمریکا تا دانشگاه وین رو وادار کردم از من حمایت کنند، سفارت هم برای اینکه از شر من خلاص شه یه ویزای ده روزه به من داد.

2.

وقتی به دوستانم می‌گم من می رم سفر می گن بیا خداحافظی کن، من این جمله رو دوست ندارم، دوست ندارم برم خداحافظی کنم.  از خداحافظی خوشم نمی آد، اما دوستانم رو درک می‌کنم، درک می‌‌کنم که سفر کوچک من به سرزمینی که باعث شده بخش عظیمی از دوستانمون از زندگی ما غیب بشن، امکان دیدن‌شون از ما سلب بشه، اونها رو ناامن می کنه.  من رو هم نا امن می‌کنه.

3.

مامان بهم می‌گه چرا سعی نمی‌کنی بری اونجا بمونی، به درس‌ات ادامه بدی، چرا نمی‌ری؟ دوست دارم بهش بگم چون بیشتر از اون دوستتون دارم که بتونم ترکتون کنم، اما نمی‌دونم چرا این جمله به نظرم خیلی لوس و کلیشه‌ای میاد.  به جاش بهش لبخند می‌زنم و خم می‌شم دستش رو می‌بوسم.

4.

از وقتی بهم ویزا ندادند تا حالا که کم و بیش آماده رفتنم روزهای خیلی سختی داشتم، مریضی مامان، کلی پروژه کاری که باید قبل از رفتن تحویل می دادم و چیزی تو مایه های کار از نه صبح تا دو و سه صبح روز بعد بود، آماده کردن مقاله کنفرانی که البته هنوز هم آماده نشده، بلیط هواپیما که آخرشم به همت دوستان و آشنایان جور شد و داشت می‌رفت که اصلا پشیمونم کنه، جی تاکی که یهو گفت دیگه کار نمی‌کنم و برای منی که کارم آنلاینه و بدون جی تاک کار کردن یعنی اصلا کار نکردن، و خیلی چیزهای دیگه، اگه این روزها عنق بودم، به اس ام اس و تلفن و ایمیل هاتون جواب ندادم مجبور بودم J عذرخواهی می‌کنم

5.

به شماهایی که مهاجرت کردید درود می‌فرستم من یه سفر ده روزه می‌خوام بره تا حالا صد بار به غلط کردن افتادم و یه جور عذاب وجدان دارم فکر می‌کنم غیر از خودم هیچ‌کس نمی‌تونه مراقب مادرم باشه و حالا که حالش خیلی خوش نیست نباید تنهاش بگذارم، احساس می‌کنم این سفر یک جورهایی خودخواهانه است

6.

هیچی دیگه، همه اش همین بود.

Thursday, September 8, 2011

مانیفستی کوچک در باب دوست داشتن

در فولدر نامنتشر من، دو یادداشت هست درباره دوست داشتن، هر دو خطاب به دو دوست، اولی خطاب به یک "تویی" بود، تویی که به او تبدیل شد و تمام.  آن وقتها که موضوعیتی داشت مجال ظاهر شدن نیافت، که می‌ترسیدم تاریکی رابطه را بیشتر کند، که بیزارم از توضیح دادن خودم و از "منظورم این نبود..."

حالا که دیگر موضوعیتی ندارد، بی بهانه باشد اینجا البته با کمی جرح و تعدیل و اینها، مثلا مانیفستی درباره دوست داشتن، به هوای حرفهای امروزمان در ماشین تو. 

 

برای بعضی آدمها عشق یک اتفاق بی چراست، لحظه ای که رخ می دهد و قطعیت دارد.  و این آدمها انگار آدمهای غالب جهانند، آدمهای پر زور جهانند، آدمهای پر سر و صدای جهانند که به همه باورانده‌اند همیشه همین طور است.

برای بعضی ها، اما، این طور نیست، برای بعضی ها دوست داشتن یک رابطه است که یک هو و بومبی اتفاق نمی افتد.  اتفاق افتادنش شبیه رشد دانه‌ای کوچک آهسته و پیوسته است.

این بعضی ها کم زور و ساکتند، گاهی شک می کنند شاید دوست داشتن‌شان دوست داشتن نباشد حالا که انقدر بطئی و بی صدا است.  حالا که همیشگی و کامل نیست، یعنی حتی گاهی پیش می آید دوستش نداشته باشند، گاهی فکر می کنند اگر کمی درازتر بود یا کمی بیشتر از این یا کمی بیشتر از آن، و بعد شک می کنند که اصلا شاید عاشق نباشند که عشق برایشان اتفاقی بی چرا نیست. 

 

من اما دارم تمام سعی ام را می کنم براساس تعریفهای خودم از جهان زندگی کنم، تعریفهایی که زندگی را برایم ممکن و لذت بخش می سازد.

بچه که بودم اول رویه شکلاتی کیم را می خوردم چون رویه شکلاتی اش را دوست نداشتم، آن دل بزرگ سفیدش را دوست داشتم، می خواستم دل بزرگ سفیدش را خالی خالی بخورم؛ اما رویه شکلاتی‌اش باعث نمی شد کیم نخورم، یا حتا همان رویه شکلاتی را نخورم.  این باعث نشد بگویم من فقط دل سفید کیم را دوست دارم.  نه، همیشه گفتم کیم دوست دارم.

حالا هم می خواهم بگویم برای من دوست داشتن یعنی حتا وقتی از تو بیزارم، حتا وقتی نومیدم می‌کنی، آنی که کم پیش نمی آید، باز دوستت دارم.

Sunday, September 4, 2011

همه عوارض من

قصه آن مردی را شنیده‌اید که خیال می‌کرد یک شاهزاده خانم چینی را در شیشه کرده است.  دیوانه بود.  خوبش کردند. اما تا از دیوانگی نجات پیدا کرد آدم ابلهی شد.  عارضه‌هایی هست که نباید در پی درمانشان باشیم، چون فقط همان‌ها ما را از عارضه‌های وخیم‌تری در امان نگه می‌دارند

 

طرف گرمانت جلد اول

Saturday, September 3, 2011

...

وقتی تو مُردی یک بستنی عروسکی دست من بود که اگر لیس‌اش نمی‌زدم حرام می‌شد.




Tuesday, August 30, 2011

سی‌ام

امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر

از قحط رستیم ای پدر؛ امسال ارزانی ست این

 

دیوان شمس

Monday, August 29, 2011

بیست و نهم

آه ِ زندانی ِ این دام بسی بشنودیم

حال مرغی که برسته ست از این دام بگو

 

دیوان شمس

Sunday, August 28, 2011

بیست و هشتم

قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی

هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

دیوان شمس

Saturday, August 27, 2011

بیست و هفتم

مگو به شعله آتش "هلا زبانه مکن."

دیوان شمس

...

دریاچه ارومیه همانقدر اهمیت دارد

که خلیج فارس.

 

دیگه انقدر که می‌تونم بگم.


Friday, August 26, 2011

بیست و ششم

گهی گویی خلاف و بی وفایی

بلی تا تو چنان من چنانم


دیوان شمس

Thursday, August 25, 2011

بیست و پنجم

دوش چه گفتست کسی با دلم

دیوان شمس

let me fall

1.

پونه بهم می‌گه از یادداشتهای من درباره خانواده شمعدانی خوشش میاد و کاش می‌تونست اون هم این‌طوری بنویسه.

واکنشش برام بامزه است چون اون متخصص نوشتن از خانواده‌شه و من تمام مدتی که می‌شناسمش بهش حسودیم شده که چرا اون می‌تونه ولی من نمی‌تونم.

براش مایه تعجبه که من هم از این دردسرها دارم، براش تسکینه که خودش تنها کسی نیست که این درگیر ها رو داره، و من چطور می‌تونم به همه اینها بخندم؟  در لحظه نمی‌تونم بخندم، ولی بعد، وقتی دارم اتفاق رو برای یکی دیگه از اعضای خانواده شمعدانی تعریف می‌کنم یا درباره‌اش می‌نویسم، وقتی می‌خوام روایت کنم می‌خندم، حرص می‌خورم و می خندم.

اینو از مامان یاد گرفتم، اون یک روایتگر شفاهی بزرگه، چنان همه چیز رو با جزییات، از آ آغاز تا ن پایان تعریف می‌کنه و چنان خوشمزه روایت می‌کنه که باز هم می‌شینم پای داستانهاش، داستانهایی که دیگه از حفظم ولی باز گوش می‌دم، آره بابا هم خنده‌های بلند و معروف خودش رو داره ولی این مامانه که به من یاد داده به موقعیتهای تراژیک زندگیم بخندم تا بتونم دوام بیارم.

 

2.

یکی از دوستانم به من زنگ زده و گفته از من بعید بود این‌طوری درباره پدر و مادرم حرف بزنم.  از دستش انقدر عصبانی شدم که از گوشهام اتش زد بیرون.  باهاش بد حرف نزدم فقط به طور ضمنی بهش یادآوری کردم زندگی من و کارهام به اون ربطی نداره.

چرا انقدر عصبانی شدم؟ چرا اگه نزدیکم بود کله‌اش رو می‌کندم؟ می‌تونستم خیلی راحت و خونسرد بهش بگم، نه فکر نمی‌کنم کارم کار بدی باشه.

آیا خودم هم فکر می‌کنم نباید درباره کژی‌های خانواده شمعدانی بنویسم؟ آیا برای همین عصبانی شدم؟  آیا خشم من از اینجا می‌آد که از اون تصویر تام و تمام و کاملی که ناخودآگاه یا خیلی وقتها هم خودآگاه می‌خوام از خودم نشون بدم عدول کردم؟

چیزی که درباره‌اش مطمئنم اینه که خانواده شمعدانی بزرگترین عشق زندگی منه، من اونا رو دوست دارم و اونا هم منو دوست دارند، فقط شیوه زندگی مستقل و متفاوت هر کدوم از ما گاهی باعث می‌شه دم‌هامون بمونه زیر دست و پای اون یکی.

پس این خشم من از کجا اومد؟

واکنش هر دو دوستم از یه جا می‌اومد باور ذهنی اونها از من با واقعیت خیلی فرق داشت.  چیزی که اونا باور داشتند چیزیه شبیه یه عکس خانوادگی بود که آدمهاش چیتان فیتان کردن و رو به دوربین می‌گن سیب.  این همه واقعیت نیست، این فقط یه لحظه از واقعیته، لحظه‌ای که عمرش می‌تونی به کوتاهی به بار فلش زدن دوربین باشه.

دوست دارم از لحظه‌هایی بنویسم که خانواده مشغول بازی جلوی دوربین نبوده، خانواده خودش بوده، با همه کژی‌ها و راستی‌ها.  دلم می‌خواد با روایت این لحظه ها به خودم یاد بدم حق حیات کژی رو به رسمیت بشناسم، به خودم یاد بدم نور زخم رو شفا می‌ده، ضعفی که بدونی ضعفه دیگه ضعف نیست. 

قصه‌ها برای گفتن اند، قصه‌های نگفته ما رو تبدیل به اون ماری می‌کنه که داره دمش رو می‌خوره.  اگه قصه رو نمی‌گیم واسه این نیست که نمی‌تونیم بگیم، واسه این نیست که گوش محرم شنوایی نداریم که قضاوتمون نکنه، واسه اینه که شاید مثل من نمی‌خوایم بشنویم "از تو بعیده"، دست کم برای من این طوره.

من با رازهام، با داستانهای نگفته‌ام از خودم آدمی ساختم که دوستانی داره، که حلقه خودش رو داره، که زندگی خودش رو داره، من از نگفته هام این آدم رو تغدیه می‌کنم و ترس از دست دادن این فضای آشنا باعث می‌شه همین‌طور ادامه بدم.

این چیزی بود که منو این همه عصبانی کرد، شنیدن "از تو بعیده" این ترس رو در من زنده کرد که دارم از دنیای آشنام سقوط می‌کنم.

فکر می کنم همه داستان همین باشه.

دوست جون از این تریبون ازت عذرخواهی می‌کنم.  دیگه عصبانی نیستم، ممنونم که منو به سقوطم آگاه کردی ولی باید بهت بگم می‌خوام ادامه بدم، همه اش همین نیست، خیلی چیزهای ترسناکتری هم برای گفتن دارم، چیزهایی که مطمئنا خیلی بیشتراز من بعیده ولی من می خوام سقوط کنم و امیدوارم با اون ‌آدمی که اون پایین می‌بینی هم دوست بمونی.

 

پی‌نوشت بی ربط: می‌دونم که باید بگم ولی اینم می‌دونم کجا گفتن، کی گفتن و با که گفتن هم به اندازه گفتن اهمیت داره، باید بیشتر فکر کنم.

 

پی‌نوشت با ربط: عنوان اسم ترانه محبوب من از جاش گروبان است، همیشه این ترانه رو دوست داشتم ولی هیچ وقت مثل حالا حسش نکرده بودم.  شاید نشستم و ترانه معرکه‌اش رو ترجمه کردم.

می‌تونید از اینجا ببنیدش

www.youtube.com/watch?v=DUzkKsD4nA0

 

Wednesday, August 24, 2011

بیست و چهارم

اه چه بی رنگ و بی نشان که منم

دیوان شمس