Showing posts with label و خیلی چیزهای دیگر. Show all posts
Showing posts with label و خیلی چیزهای دیگر. Show all posts

Sunday, September 4, 2011

همه عوارض من

قصه آن مردی را شنیده‌اید که خیال می‌کرد یک شاهزاده خانم چینی را در شیشه کرده است.  دیوانه بود.  خوبش کردند. اما تا از دیوانگی نجات پیدا کرد آدم ابلهی شد.  عارضه‌هایی هست که نباید در پی درمانشان باشیم، چون فقط همان‌ها ما را از عارضه‌های وخیم‌تری در امان نگه می‌دارند

 

طرف گرمانت جلد اول

Saturday, August 27, 2011

...

دریاچه ارومیه همانقدر اهمیت دارد

که خلیج فارس.

 

دیگه انقدر که می‌تونم بگم.


Friday, August 19, 2011

تماشای تماشا شدن

من زیاد عکس می‌گیرم.  عکاس حرفه‌ای نیستم، یک دوربین دیجیتال کوچک دارم که معمولاً همیشه همراهم است و هی از همه چیز عکس می‌گیرم، از در و دیوار و دریا، از آدمها. 
یک وقتی، آن قدیمها از آدمها عکس نمی‌گرفتم فقط از در و دیوار عکس می‌گرفتم و معتقد بودم حضور انسان در عکس، عکسم را خراب می‌کند.  یک چنین انسان گریزی بودم.  بودم؟  بعدها نظرم عوض شد، بعدها مثل بارباها عوض شدم، و کسی به من گفت این دیگر تغییر نیست جهش سلولی است. 
حالا هر چه.
عکس برای من راهی‌ است برای یاد گرفتن دیدن.  کم پیش می آید در عکسها باشم، اما خیال می‌کنم تمام حاضرین در عکسهای من به نوعی حضور مرا هم در عکس نشان می‌دهند، احساسم را، نگاهم را.  آدمهایی که دوست‌شان دارم در عکسهای من زیباترند، از غریبه‌ها سخت می‌توانم عکس بگیرم.  و عکس برای من رابطه می‌سازد، یا رابطه‌ام را تعریف می‌کند، رابطه را با من آشنا می‌کند.
عکسها را که تماشا می‌کنم جهان دور و برم را کشف می‌کنم.
چند وقت پیش در شب تولد دوستی، دوربین نبردم، مهمانی شلوغی بود پر از آدمهایی که نمی‌شناختم، و عکس گرفتن برای من کمی شبیه مستی است، جایی که امن نباشم، آشنا نباشم، از آدمها عکس نمی‌گیرم.  دوست دیگری آنجا بود، که می گویم دوست چون نمی‌دانم باید چه اسمی رویش بگذارم، آشنا مثلا؟ نمی‌دانم.  خلاصه من می‌گویم دوست اما رفاقتی بین ما نیست.  یعنی به نظرم بی انصافی است که به او هم بگویم دوست و به دوستی که تولدش بود هم بگویم دوست.  حالا بگذرم از این.
آن آشنا یا دوست ِ دوست من یک دوربین حرفه‌ای داشت با این لنزهای گنده و هی از همه عکس گرفت.  از چند روز بعد از تولد، هر روز چند تا از عکسها را برایم می‌فرستد، عکسهایی که کم و بیش در همه آنها حاضرم.
تماشای این عکسها برای من تجربه تازه‌ای است.  قبلا یک بار مدل عکاسی دوست دیگری شدم که همان جلسه اول زدم زیرش.  تحمل اینکه او از پشت لنز دوربین مرا تماشا کند و من هیچ قدرت و کنترلی نداشته باشم و مجبور باشم همان طور بنشینم به دیده شدن، عصبی‌ام می‌کرد، خلاصه اینکه هر چقدر غر زد که پروژه اش را خراب کردم زیر بار نرفتم و همه چیز در همان یک جلسه تمام شد.  
این بار اما فرق می‌کرد چون آن شب انقدر همه چیز شلوغ بود که من اصلا حواسم به دوربین نبود.  گاهی نور فلش را می‌دیدم ولی از کجا معلوم صحنه برای من روشن شده باشد، وقتی یکی جلویم بود یکی پشت سرم بود یکی بالای سرم بود و تا آخر.
عکسهایش را تماشا می‌کنم، انگار در یک اتاق آینه‌کاری نشسته باشم و آنچه می‌بینم تصویری از حضورم در آن لحظه نباشد که تصویری باشد از شبی در گذشته و حالا قدرتی فراتر از اختیار من، دارد نشانم می‌دهد.
دارم تماشا شدنم را تماشا می‌کنم.  دارم آن بخشی از خودم را می‌بینم که خودم نمی‌بینم، که به چشم دیگری می‌آید فقط.  دارم یک جور دیگر کشف می‌کنم، دارم خودم را در کشف شدگی کشف می‌کنم.  دارم سعی می‌کنم خودم را نه همان‌طور که فکر می‌کنم هست بلکه آن‌طور که به نظر می‌‌آید باشد هم بپذیرم.
یک جور کلافگی شیرین و مرموز دارم.
و خوب یادم هست که قبلا هم یک بار یک چنین اتفاقی مرا با تنم، با زن بودنم، آشتی داد.

Friday, July 29, 2011

عکس یادگاری

دلم می‌خواهد برادرهام، هر دوتایشان همیشه دور و برم باشند، دلم می‌خواهد هر سه تا بچه دار شویم، من یک غروب تابستانی دست بچه‌هامان را بگیرم ببرم عکاسی، ازشان عکس بگیرم.

Sunday, July 17, 2011

یک شنبه خوب یک شنبه همشهری داستان


بلاخره فرصت شد که ما این مجله را بخوانیم، خوب مجله‌ای شده است، مثل بچه‌ای ست که دارد بزرگ می‌شود.
اسکوپ های خوشحالی را هم خواندم، دیدم آقای نویسنده برای همه مشتری‌ها یک اسمی گذاشته بود، گفتم بیایم اینجا بنویسم آقا هیچ می‌دانستید یک دسته مشتری داشتید که هر چه زور می‌زدند اسم شما و همکارتان را یاد بگیرند نمی‌توانستند پس اسمی من درآوردی روی شما دو نفر گذاشته بودند و صدایتان می‌کردند خانم سپیدار و آقای راز.

پوف. کلن این هفته را هفته نوستول نامگذاری می‌کنم.  پناه بگیرید.

Wednesday, July 13, 2011

تفکیک ارزشها

دیروز بعدازظهر اینجا در این شهر کوچک خواهران و برادران ارزشی راهپیمایی کرده‌اند در اعتراض به بدحجابی، شعار داده‌اند بی‌حجاب معاند است و این حرفها.
دیروز صبح اینجا در همین شهر کوچک کارگران نساجی برای بار نمی‌دانم چندم طی چند ماه گذشته، در مقابل فرمانداری جمع شده‌اند و سراغ سیزده ماه حقوق معوقه‌شان را گرفته‌اند.
و من گیج شده‌ام، من خدایم را گم کرده‌ام، دیگر نمی‌فهمم ارزش یعنی چه؟  آیا اگر این جمعیت دل‌‌نگران ارزشهای اسلامی در عصر، صبح به برادران مسلمان مظلوم‌شان می‌پبوستند، فریاد هم نمی‌زدند فقط کنارشان می‌نشستند بلکه صدای سکوت‌شان بلندتر شود، شاید که شنیده شود، ارزشی اسلامی نبود؟ یا ممکن بود انقدر خسته شوند که دیگر عصر نتوانند وا اسلاما فریاد کنند؟
چطور همه اینها را ببینم و قسم حضرت عباست را باور کنم؟ 
انگار تنها راه به سوی جهنم از موهای من می‌گذرد، و دیگر هیچ کاری، دروغ، دزدی، تجاوز، خوردن حق کارگر، بدچشمی، سهراب‌کشی، گناه ندارد که ندارد.  و آنچه ارزش به حساب می‌آید فقط و فقط ترویج جهالت است.

Tuesday, July 12, 2011

العظمت خدا


خنده‌اش و صداش، این دو تا به من می‌گوید می توانم عاشق این مرد بشوم یا نه، که خوب هر دوتا یه جورهایی صداست.

خلاصه که آقاجان این چه طرز خندیدن است، بابا دستت رو بذار جلو دهنت، چه می دونم انگشتت رو بذار تو حلقت، یک جوری نشود آدم به گناه بیفتد.

Tuesday, June 28, 2011

هوا



تنها تخیل و ایمان می توانند برخی چیزها، برخی آدمها را میان بقیه شاخص کنند و حال و هوایی به وجود آورند.
پروست: طرف گرمانت