Saturday, February 18, 2012

...

روز غریبی بود، مجمع‌الجزایر زن‌های دیوانه، مثل همیشه

یکی می‌خواست بچه‌اش را بیاندازد، کجا می‌اندازند بچه‌ای را که نمی‌خواهند؟

 من مخالف سقط جنین نیستم به خدا فقط می‌ترسم از بچه‌هایی که به دنیا نمی‌آیند،یکی گفت مرده که ترس نداره، یکی هم گفت منع نکن سرت میاد.  باکره حامله؟

بعد معلوم شد تقصیر کسی نبوده فقط زن تاریخش را فراموش کرده بود، اشتباه عدد داده بود به مرد، بعد من بیشتر ترسیدم چون من هم عدد دادن بلد نیستم اصلا من عدد بلد نیستم و همیشه تاریخم را گم می‌کنم فقط خوب یادم هست بار قبل دم دمای صبح بود، خون بود، کلمه بود تو نبودی خدا نبود، باران نبود، اینترنت نبود، تازه آتش کشف شده بود و کبوتر هم فکر کنم که بود، و این بار وقتی بود که برایم گفتی ایمانت را کجا از کف دادی.

 

کاش بچه را نیاندازند کاش بچه را بدهند من نگه دارم.

1 comment:

  1. جشم به در مُردیم...
    چقدر بیایم و نباشی؟

    ReplyDelete