1. هر دو هفته یکبار با بچه ها جلسه کتابخوانی داریم. با بچه ها بودن را دوست دارم. فقط آن وقتهایی را که مثل عقل کلها برایشان سخنرانی میکنم دوست ندارم. حرف یکیشان که تمام میشود هی خدا خدا می کنم پونه سکان را بگیرد دستش و این من نباشم که رفته است روی منبر. پونه گاهی سکان را میگیرد گاهی به من نگاه می کند و من می فهمم نوبت من است، گاهی نامردی میکنم و حتی وقتی نگاهم می کند هم صدایم در نمیآید بعضی وقتها کلکم میگیرد و پونه همچنان ادامه می دهد گاهی هم نه، آنوقت انقدر بهم زل می زنیم که یکی مان از رو برود یا یکی از بچه ها بپرد وسط و ما هر دوتایمان نفسی بکشیم.
2. مردم کلی پول می دهند سگ می خرند ولی هیچ کس دختری که پارس کند نمی خواهد. چرا؟
3. مامان ظرف دارویش را داد دستم که طریقه مصرف را برایش بخوانم بی حوصله نگاه کردم و گفتم نوشته "روزی بر موضع بمالید." مامان گفت نه بابا؟ خوب نگاه کن ببین ننوشته چند شنبه ها؟
4. به شکل مهیبی آسیب پذیر و حساس شدم انگار اصلا پوست ندارم. فکر می کنم اگر یک چیزی را در ظاهرم تغییر بدهم حالم بهتر شود، مثلا بروم موهایم را آفریقایی ببافم، ولی حوصله رسیدگی و شستشویش را ندارم، یا کوتاه کوتاهش کنم، ولی آخر شبها که خسته و قراضه گیره موهایم را باز می کنم و می ریزند پایین خوشم میآید، فکر کنم آخرش فقط بروم یکی از این چتری های کجکی بگذارم. شاید هم هیچکاری نکردم.
5. دلم می خواهد یکی لوسم کند، به من بگوید خیلی خوبم و از پسش برمیآیم و این را یک جوری بگوید که باورم شود. قدیمترها بنفشه این کار را می کرد حالا ولی دارد میشود مادر دو کودک و خیلی فرصت ندارد، حتی اینترنت ندارد بیاید این را بخواند گیر بیافتد در رودربایستی.
6. باید بروم چالوس دنبال یک کار اداری، یک سفر سه چهار ساعته تنهایی، از اول هفته مثل یکی از میخهای صلیب مسیح توی اعصابم است
7. خیلی یادداشت ننری شد؟ فکر کنم شاید بهتر باشد انقدر گیر ندهم، بروم زندگیم را بکنم که حداقل این طوذ به ننرپراکنی نیفتم. این روزهایی که گذشت بدجوری خودم را شخم زدم، بدجوری خودم را خسته کردم، درد می کنم حالا. با خودم قراری داشتم اما، سر قرارم می مانم، بعد استراحت می کنم، بعد رها می کنم.
جواد خیابانی درونم فعال شده همون که دقیقه پنج بازی می گه اگه تیم ببازه هم این باخت هیچی از ارزشهای تیم کم نمی کنه.