Sunday, January 30, 2011

سنجاب لالا گونجشک لالا


یکی توی تن من می‌گوید این امام زاده دیگر شفا نمی‌دهد، هی می‌گوید بیا بریم یار، بیا همین‌ کاری را بکنیم که میم‌‌مان می‌خواهد بکند، بیا دم میم‌‌مان را بگیریم برویم ببینیم آسمان هر کجا‌ آیا همین رنگ است.  هی می‌گوید در این کمد را باز کن، در این کمد را باز کن و به نارنیا برو.
یکی توی تن من می‌گوید نارنیا مال قصه‌ها ست، تو با این درآمدی که داری پایت را به کمد بگذار تا بفهمی کمد فقط یک کمد است و زندگی در کمدی که پشتش دیوار است سخت است آن وقت دلت برای همینجایی که هستی تنگ می‌شود.
یکی توی تن من می‌گوید خودت را به آب بسپار
یکی توی تن من می گوید کدام آب؟
یکی توی تن من می‌گوید ترسو
یکی توی تن من می‌گوید کیه؟ کی بود؟
یکی توی تن من می‌گوید ولش کنید پدرسوخته‌ها
سرم را می‌گذارم روی شانه همین یکی ِ آخر، و تخت می خوابم.

Saturday, January 29, 2011

به هر آیینه‌ای نگاه کنم خودم را خواهم دید

اول میل عجیبی بود به ویرانی، به دیوانگی، به رها کردن، به رفتن، من اما همچنان ایستادم پای آنچه ساخته‌ام، چون فکر می‌کنم آدم هر چقدر هم که برود، هر چقدر هم که دور شود از زندگی خودش نمی‌تواند فرار کند
بعد تنم به من گفت بس کنم، و من نتوانستم.  تنم هم کم آورد معده و روده‌ام را به هم گره زد.
دلم می‌خواهد چند سال بخوابم.

Friday, January 28, 2011

حالا باید یا تو بترکی یا من

دختره، همون دختر خله که دوست روس داشت، اومده بود.  چراغ مطالعه رو که دید جیغ کشید که این چیه؟ 
خوب یه چراغ مطالعه است، شاید هم باید بگم یه چراغ طراحیه، از اینا که به میز وصل می شه، من ولی به کتابخونه وصلش کردم، کتابخونه بالای سر تخت (اگه الان اینجا ه بگذارم اشتباهی نمی خونید تخته؟!)، مثل ماه که بالای سر آبادی بود.  بنفشه برام خریده، خودم ازش خواستم برام بخره، اون قبول نمی کرد، می گفت رومانتیک نیست، من ولی خیلی وقت بود دلم از اینا می‌خواست.  کتاب‌خوونی قبل از خواب که تموم می‌شد، جون می‌کندم تا از تخت بیام بیرون و برم چراغ رو خاموش کنم، حال فقط کافیه دستم رو دراز کنم تا همه جا تاریک شه.  رومانتیک برای من یه همچین چیزیه.
دختره ساکت و آروم دراز کشیده رو تخت، چراغ رو هی خاموش می‌کنه هی روشن می‌کنه، می گه شاید رومانتیک نباشه ولی خیلی اروتیکه.  و اتاق هی تاریک می‌شه هی روشن می‌شه، روشن که می‌شه، نورش عطف قهرمان هزارچهره رو روشن می‌کنه باز تاریک می‌شه.  نمی دونم چرا خیال برم می‌داره دختره شده مثل اون دختره تو قصه عروسک سنگ صبور که رفت توی یه باغی و تو اون باغ یه جوونی بود که چهل تا سوزن تو تنش بود و بالای سرش یه لوح بود که روش نوشته بود هر کی چهل روز بشینه بالای سر پسر و هر شب یه سوزن رو بیرون بکشه پسر زنده می‌شه، بعد دختر این کار رو می‌کنه، سی و نه تا سوزن رو درمیاره و سر سوزن آخری، می ره یه دده سیاه می خره که به کار و بار خونه برسه و خودش می‌ره دنبال چسان فسان که وقتی پسره بیدار شد یک دل نه صد دل عاشقش بشه و دده سیاه می ره تو اتاق پسر و راز رو می‌فهمه و اون سوزن آخر رو از تن پسر بیرون می‌کشه و ...
وسوسه می‌شم دختر خله رو بفرستم پی نخود سیاه و خودم چراغ رو خاموش و روشن کنم.

Thursday, January 6, 2011

همیشه ترسیده ام که از روی این دایره پرت شوم

امروز وقتی داشتم بند کفشهایم را می‌بستم حواسم به انگشتهایم بود، لاغر و باریکند، بنفشه می‌گوید استخوان ندارم، اینها همه غضروفند و می‌خندیم.  اما من با همین دستها خودم را تا اینجا کشیده‌ام. بارها گم شده‌ام، یکبار در اتوبوس مطهری صادقیه گریه کردم، همین‌طوری بیخودی، شاید چون شب بود و من فکر می‌کردم پریود شده‌ام و پد نداشتم و باید می‌‌رفتم می‌خریدم، هیچ وقت این کار را نکرده بودم، همیشه مادرم برایم می‌خرید (بعد فهمیدم نشده بودم ولی آن موقع که نمی دانستم رفتم خریدم که این خودش یک داستان بامزه‌ای دارد، که یک وقت دیگر تعریف می‌کنم) یکبار هم روی ان صندلی آخر نشسته بودم، راننده بدون آنکه ترمز کند از سرعتگیر پرید، سرم خورد به سقف اتوبوس و انقدر بلند بلند خندیدم که همه خنده‌شان گرفت.  یکبار هم آن قدیمها که اتوبوسهای شهر بلیطی نبودند و باید پول می‌دادیم، سوار که شدم چند تا از این بچه‌هایی که در خیابان آویزان آستین‌ات می‌شوند هم سوار شدند و پشت صندلی قایم شدند که کرایه ندهند از همان پشت صندلی یکی‌شان، دختری سیاه چرده که مفش آویزان بود، لبهایش ترک خورده بود و بالهای روسریش را پشت گردنش گرده زده بود آستینم را کشید که پول بده.  گفتم اگر پول بدم می‌ری کرایه خود‌ت و بچه‌ها رو حساب کنی.  قبول کرد.  پول را گرفت و رفت جلو سراغ راننده و کرایه‌شان را حساب کرد، و من داشتم احساس می‌کردم چه آدم خوب و نیکوکار و اینهایی هستم، بعد آمد روی صندلی کنارم نشست و گفت کرایه شما رو هم حساب کردم، و احساس من تمام شد.
می‌دانم آنچه از خودم می‌دانم، آنچه می‌بینم، آنچه نشانت می‌دهم همه من نیست.  اما همین قدر را هم کج و کوله و غضروفی یا سفت و سخت واستخوانی دوست دارم. 
همیشه می‌ترسم.  بیست و پنج خرداد از خانه که بیرون زدم زانوهایم می‌لرزید از ترس، سرم که داد کشیدی و گفتی نیا می خواستم دمم را بگذارم روی کولم و فرار کنم ولی من نیامده بودم که بروم.  منظورم این است که این‌طور نیست که فقط بترسم یا فقط شجاع باشم همیشه هر دوتایش با هم است.  من این را می‌دانم، این را بلدم.  برای همین فکر می کنم وقتش است چیزهای دیگری یاد بگیرم.
چند روز دیگر سی ساله می‌شوم، اگر بگویم نمی ترسم از آنچه شاید پیش بیاید، از آنچه شاید پیش نیاید دروغ گفته‌ام، اگر بگویم خوشحال نیستم که تا اینجا آمده‌ام، که زندگی کرده‌ام دروغ گفته‌ام، اگر بگویم دلم می خواهد برگردم به بیست و پنج سالگی دروغ گفته ام، اگر بگویم ناراحت نیستم از خیلی از کارها که نکرده‌ام و خیلی از کارها که کرده‌ام دروغ گفته‌ام. 
راستش را اگر بخواهم بگویم نمی توانم این متن را جمع کنم هی دارد برای خودش روده درازی می‌کند، بیرون هم عجب بارانی می‌آید.

عنوان بخشی از شعر "ما رها نمی شویم" شهرام شیدایی است

Wednesday, January 5, 2011

نقطه نمی گذارم چون منتظرم

از منتظر ماندن در خیابان بیزارم،  ولی رسیدم به جایی که چاره ای ندارم جز منتظر ‌ماندن، نمی‌توانم ول کنم و بروم، مجبورم منتظر باشم می‌فهمی مجبورم (سلام شکیلا)،  و نمی‌شود زندگی‌ام را موکول کنم به وقتی که انتظارم به سر آید، نمی‌خواهم حال را از دست بدهم، برای همین می‌خواهم یک کمی بروم بالاتر، یک کمی بیایم پایین‌تر، روی جدول پیاده رو راه بروم، ویترین چینی فروشی را نگاه کنم ببینم یک گیلاس قشنگ پشت ویترین است که روی‌اش نوشته‌اند چهار هزار تومن و فکر کنم شش تایش می‌شود بیست و چهارتومن و چه خوب بروم یک دست بگیرم بعد بروم تو و بفهمم شش تایش چهار هزار تومان است و ذوق کنم، آسمان را تماشا کنم، به ابر بزرگ بگویم برود کنار، به ابر کوچک بگویم تو بیا جلوتر، یک بالون ببینم و گیر بدهم بشقاب پرنده است از کی پکس آمده، برایش دست تکان بدهم و جیغ بکشم، مردمی را تماشا کنم که تند تند رد می‌شوند انگار جایی کسی منتظرشان است، بین شان بگردم آنهایی را که تند تند نمی‌روند پیدا کنم مثلا همین مرد را که پالتوی شتری به تن دارد و در یک دستش کیسه بزرگ خرید است و دست دیگرش را داده به دست دختر بچه‌ای که موهای قهوه‌ای فرفری دارد، و شانه چپ‌اش سرازیر شده است که دستش به دست دخترک برسد
اصلا می خواهم تا اطلاع ثانوی همین جا کنار خیابان زندگی کنم

Tuesday, January 4, 2011

آواز گمشده

یک خشم بزرگ است، یک چیزی، بگذار بگویم یک کسی، این طوری گفتن برایم راحتتر است، یک کسی که می‌خواهد به زانو دربیایم.  شبیه آدمی که عزمش را جزم کرده حالم را بگیرد، مرا به خاک سیاه بنشاند. حق دارد همان اول برایش نوشتم که "در واقع فقط داشتم سعی می کردم دوام بیاورم"، به عمد نبود، از روی آگاهی نبود، قصدم زخم زدن نبود،  قبول نمی‌کند، شبیه کسی است که عذرخواهی تو را نمی‌پذیرد می‌گوید باید بروم جلوی همه زانو بزنم و پایش را ببوسم. 
من هم از او عصبانیم، که مرا از عرش خدایی‌ام کشیده پایین، شاهزاده‌ام را گدا کرده است.  بدجوری پیچیده‌ایم بهم و او زورش بیشتر است.  او را می‌شناسم، خودم هم یک سوی کینه ای دارم که همین طور است، سایه است همیشه سعی کرده‌ام به او اجازه زندگی ندهم ولی او زنده است.
امروز، درست در همین لحظه من با همه وجودم می‌فهمم خشم کور یعنی چه.  یعنی آدم چقدر می‌تواند بدون منطق شود.  چقدر می‌تواند درک نکند چقدر می‌تواند قاضی مقیسه باشد برای دیگران و برای خودش.
به اینها که فکر می‌کنم تصویر کلود فرولو می آید در ذهنم، که وقتی اسمرالدا را می‌دید می‌آمد خودش را شلاق می زد.  خشم من دستی شده است که از اختیارم خارج است و هی تازیانه می‌زند.  زورم به دستم نمی‌رسد.
دیروز دوستی از خشمش برایم حرف زد، برایش قصه اژدهایی را گفتم که خیلی قوی بود و زور هیچ پهلوانی به او نمی رسید بعد دختر کوچکی حریفش شد، رامش کرد، بی شمشیر، بی زور، فقط برایش آواز خوانده بود و اژدها آرام گرفته بود.
آوازم را فراموش کردم، آوازم را کجا گذاشته ام؟

Monday, January 3, 2011

جواتی درونی

1. هر دو هفته یکبار با بچه ها جلسه کتابخوانی داریم.  با بچه ها بودن را دوست دارم.  فقط آن وقتهایی را که مثل عقل کلها برایشان سخنرانی می‌کنم دوست ندارم.  حرف یکی‌شان که تمام می‌شود هی خدا خدا می کنم پونه سکان را بگیرد دستش و این من نباشم که رفته است روی منبر.  پونه گاهی سکان را می‌گیرد گاهی به من نگاه می کند و من می فهمم نوبت من است، گاهی نامردی می‌کنم و حتی وقتی نگاهم می کند هم صدایم در نمی‌آید بعضی وقتها کلکم می‌گیرد و پونه همچنان ادامه می دهد گاهی هم نه، آنوقت انقدر بهم زل می زنیم که یکی مان از رو برود یا یکی از بچه ها بپرد وسط و ما هر دوتایمان نفسی بکشیم.
2. مردم کلی پول می دهند سگ می خرند ولی هیچ کس دختری که پارس کند نمی خواهد. چرا؟
3.  مامان ظرف دارویش را داد دستم که طریقه مصرف را برایش بخوانم بی حوصله نگاه کردم و گفتم نوشته "روزی بر موضع بمالید."  مامان گفت نه بابا؟ خوب نگاه کن ببین ننوشته چند شنبه ها؟
4. به شکل مهیبی آسیب پذیر و حساس شدم انگار اصلا پوست ندارم. فکر می کنم اگر یک چیزی را در ظاهرم تغییر بدهم حالم بهتر شود، مثلا بروم موهایم را آفریقایی ببافم، ولی حوصله رسیدگی و شستشویش را ندارم، یا کوتاه کوتاهش کنم، ولی آخر شبها که خسته و قراضه گیره موهایم را باز می کنم و می ریزند پایین خوشم می‌آید، فکر کنم آخرش فقط بروم یکی از این چتری های کجکی بگذارم.  شاید هم هیچکاری نکردم. 
5.  دلم می خواهد یکی لوسم کند، به من بگوید خیلی خوبم و از پسش برمی‌آیم و این را یک جوری بگوید که باورم شود.  قدیمترها بنفشه این کار را می کرد حالا ولی دارد می‌شود مادر دو کودک و خیلی فرصت ندارد، حتی اینترنت ندارد بیاید این را بخواند گیر بیافتد در رودربایستی. 
6.  باید بروم چالوس دنبال یک کار اداری، یک سفر سه چهار ساعته تنهایی، از اول هفته مثل یکی از میخهای صلیب مسیح توی اعصابم است
7. خیلی یادداشت ننری شد؟  فکر کنم شاید بهتر باشد انقدر گیر ندهم، بروم زندگیم را بکنم که حداقل این طوذ به ننرپراکنی نیفتم.  این روزهایی که گذشت بدجوری خودم را شخم زدم، بدجوری خودم را خسته کردم، درد می کنم حالا.  با خودم قراری داشتم اما، سر قرارم می مانم، بعد استراحت می کنم، بعد رها می کنم.
جواد خیابانی درونم فعال شده همون که دقیقه پنج بازی می گه اگه تیم ببازه هم این باخت هیچی از ارزشهای تیم کم نمی کنه.

Sunday, January 2, 2011

یکی بیاید این دختر را از برق بکشد


امروز یک تیله پیدا کردم، نمی چرخد، شیشه اش نمی دانم به کجا خورده که پریده، انگار نشیمن داشته باشد، تیله ای که نچرخد که همش بنشیند معلول است.
تمام امروز دلداری اش دادم، برایش توضیح دادم چرخیدن تنها کار دنیا نیست، برایش گفتم حالا می توانی ببیند وقتی در حرکت نیست دنیا چه شکلی است. 
اصلا خدا را چه دیدی شاید انقدر نشست که بودا شد.
حالا ولی کمی نگرانم، یک جور عجیبی ساکت شده است و فقط به صدای انگشتهای من روی کیبورد گوش می کند.  می ترسم عاشق من شود، می دانید که، عجیب نیست اگر تیله ای در وضعیت او عاشق اولین زنی شود که به او محبت می کند.  باید حواسم را جمع کنم به جای اینکه کمکش کنم بیشتر زخمی اش نکنم.
چه مزخرفاتی مثل این می ماند که آدم به رودخانه بگوید قایق را ساختم تا مصدع اوقات شریف نشوم.  هر چقدر هم که اهل حمله کردن نباشی نمی توانی بگویی دفاع شخصی در دسته هنرهای رزمی قرار ندارد.
زندگی گاهی چقدر سخت و پیچیده است؛ یکبار گوله کاموایی را باز کردم پیچیدم دور دست برادر کوچترم، در فیلمها دیده بودم کلاف را می دهند دور دست کسی و گوله اش می کنند، این تصویر را، آن آهنگ حرکت دستها را دوست داشتم.  برادرم زود خسته شد، دستش را خلاص کرد و رفت، من تا صبح نشستم کاموا گوله کردم، بدون آهنگ حرکت دستها.

Saturday, January 1, 2011

شعاع حرکت بدون سوتین

در یکی از اپیزودهای سریال "how I met your Mother" (همون قسمت بهترین همبرگر نیویورک) مارشال بیکار و افسرده، همیشه تو خونه است، لی‌لی، تد و بارنی و رابین را جمع می‌کنه تا درباره مشکل مارشال حرف بزنه وبرای اینکه نشون بده مشکل چقدر حاده براشون از سندرم شورت مامان‌دوز حرف می‌زنه.
مرد مبتلا به این سندرم دائما به شعاع حرکتش با شورت مامان‌دوز اضافه می‌کنه، ما در سریال می‌بینیم که مارشال حتی با همین شورت می‌ره رستوران.  مارشال در جهان مردانه بیرون جایی نداشته برای همین فکر می‌کرده برای چی باید شلوار بپوشه.
امروز صبح که شال و کلاه کردم برم دانشگاه، امروز صبح وقتی در حیاط رو بستم و تازه یادم اومد سوتین نبستم فهمیدم اوضاع اینجانبه از اون چیزی که فکر می کردم خیلی خرابتره.

پی‌نوشت بی ربط: اضافه شود به صابون مایع زدن روی مسواک به جای خمیر دندون، و شستن موهام با شامپو بدن، و گرم کردن دوغ به جای شیر، شکر و نسکافه افزودن و جرعه‌ای خوردن و بالا آوردن و همچنان امیدوار بودن به خوب شدن؟  مرا به سخت‌جانی خود این گمان نبود.
 تازه پررو پررو هار هار هار می خنده.