از منتظر ماندن در خیابان بیزارم، ولی رسیدم به جایی که چاره ای ندارم جز منتظر ماندن، نمیتوانم ول کنم و بروم، مجبورم منتظر باشم میفهمی مجبورم (سلام شکیلا)، و نمیشود زندگیام را موکول کنم به وقتی که انتظارم به سر آید، نمیخواهم حال را از دست بدهم، برای همین میخواهم یک کمی بروم بالاتر، یک کمی بیایم پایینتر، روی جدول پیاده رو راه بروم، ویترین چینی فروشی را نگاه کنم ببینم یک گیلاس قشنگ پشت ویترین است که رویاش نوشتهاند چهار هزار تومن و فکر کنم شش تایش میشود بیست و چهارتومن و چه خوب بروم یک دست بگیرم بعد بروم تو و بفهمم شش تایش چهار هزار تومان است و ذوق کنم، آسمان را تماشا کنم، به ابر بزرگ بگویم برود کنار، به ابر کوچک بگویم تو بیا جلوتر، یک بالون ببینم و گیر بدهم بشقاب پرنده است از کی پکس آمده، برایش دست تکان بدهم و جیغ بکشم، مردمی را تماشا کنم که تند تند رد میشوند انگار جایی کسی منتظرشان است، بین شان بگردم آنهایی را که تند تند نمیروند پیدا کنم مثلا همین مرد را که پالتوی شتری به تن دارد و در یک دستش کیسه بزرگ خرید است و دست دیگرش را داده به دست دختر بچهای که موهای قهوهای فرفری دارد، و شانه چپاش سرازیر شده است که دستش به دست دخترک برسد
اصلا می خواهم تا اطلاع ثانوی همین جا کنار خیابان زندگی کنم
No comments:
Post a Comment