دختره، همون دختر خله که دوست روس داشت، اومده بود. چراغ مطالعه رو که دید جیغ کشید که این چیه؟
خوب یه چراغ مطالعه است، شاید هم باید بگم یه چراغ طراحیه، از اینا که به میز وصل می شه، من ولی به کتابخونه وصلش کردم، کتابخونه بالای سر تخت (اگه الان اینجا ه بگذارم اشتباهی نمی خونید تخته؟!)، مثل ماه که بالای سر آبادی بود. بنفشه برام خریده، خودم ازش خواستم برام بخره، اون قبول نمی کرد، می گفت رومانتیک نیست، من ولی خیلی وقت بود دلم از اینا میخواست. کتابخوونی قبل از خواب که تموم میشد، جون میکندم تا از تخت بیام بیرون و برم چراغ رو خاموش کنم، حال فقط کافیه دستم رو دراز کنم تا همه جا تاریک شه. رومانتیک برای من یه همچین چیزیه.
دختره ساکت و آروم دراز کشیده رو تخت، چراغ رو هی خاموش میکنه هی روشن میکنه، می گه شاید رومانتیک نباشه ولی خیلی اروتیکه. و اتاق هی تاریک میشه هی روشن میشه، روشن که میشه، نورش عطف قهرمان هزارچهره رو روشن میکنه باز تاریک میشه. نمی دونم چرا خیال برم میداره دختره شده مثل اون دختره تو قصه عروسک سنگ صبور که رفت توی یه باغی و تو اون باغ یه جوونی بود که چهل تا سوزن تو تنش بود و بالای سرش یه لوح بود که روش نوشته بود هر کی چهل روز بشینه بالای سر پسر و هر شب یه سوزن رو بیرون بکشه پسر زنده میشه، بعد دختر این کار رو میکنه، سی و نه تا سوزن رو درمیاره و سر سوزن آخری، می ره یه دده سیاه می خره که به کار و بار خونه برسه و خودش میره دنبال چسان فسان که وقتی پسره بیدار شد یک دل نه صد دل عاشقش بشه و دده سیاه می ره تو اتاق پسر و راز رو میفهمه و اون سوزن آخر رو از تن پسر بیرون میکشه و ...
وسوسه میشم دختر خله رو بفرستم پی نخود سیاه و خودم چراغ رو خاموش و روشن کنم.
No comments:
Post a Comment