امروز وقتی داشتم بند کفشهایم را میبستم حواسم به انگشتهایم بود، لاغر و باریکند، بنفشه میگوید استخوان ندارم، اینها همه غضروفند و میخندیم. اما من با همین دستها خودم را تا اینجا کشیدهام. بارها گم شدهام، یکبار در اتوبوس مطهری صادقیه گریه کردم، همینطوری بیخودی، شاید چون شب بود و من فکر میکردم پریود شدهام و پد نداشتم و باید میرفتم میخریدم، هیچ وقت این کار را نکرده بودم، همیشه مادرم برایم میخرید (بعد فهمیدم نشده بودم ولی آن موقع که نمی دانستم رفتم خریدم که این خودش یک داستان بامزهای دارد، که یک وقت دیگر تعریف میکنم) یکبار هم روی ان صندلی آخر نشسته بودم، راننده بدون آنکه ترمز کند از سرعتگیر پرید، سرم خورد به سقف اتوبوس و انقدر بلند بلند خندیدم که همه خندهشان گرفت. یکبار هم آن قدیمها که اتوبوسهای شهر بلیطی نبودند و باید پول میدادیم، سوار که شدم چند تا از این بچههایی که در خیابان آویزان آستینات میشوند هم سوار شدند و پشت صندلی قایم شدند که کرایه ندهند از همان پشت صندلی یکیشان، دختری سیاه چرده که مفش آویزان بود، لبهایش ترک خورده بود و بالهای روسریش را پشت گردنش گرده زده بود آستینم را کشید که پول بده. گفتم اگر پول بدم میری کرایه خودت و بچهها رو حساب کنی. قبول کرد. پول را گرفت و رفت جلو سراغ راننده و کرایهشان را حساب کرد، و من داشتم احساس میکردم چه آدم خوب و نیکوکار و اینهایی هستم، بعد آمد روی صندلی کنارم نشست و گفت کرایه شما رو هم حساب کردم، و احساس من تمام شد.
میدانم آنچه از خودم میدانم، آنچه میبینم، آنچه نشانت میدهم همه من نیست. اما همین قدر را هم کج و کوله و غضروفی یا سفت و سخت واستخوانی دوست دارم.
همیشه میترسم. بیست و پنج خرداد از خانه که بیرون زدم زانوهایم میلرزید از ترس، سرم که داد کشیدی و گفتی نیا می خواستم دمم را بگذارم روی کولم و فرار کنم ولی من نیامده بودم که بروم. منظورم این است که اینطور نیست که فقط بترسم یا فقط شجاع باشم همیشه هر دوتایش با هم است. من این را میدانم، این را بلدم. برای همین فکر می کنم وقتش است چیزهای دیگری یاد بگیرم.
چند روز دیگر سی ساله میشوم، اگر بگویم نمی ترسم از آنچه شاید پیش بیاید، از آنچه شاید پیش نیاید دروغ گفتهام، اگر بگویم خوشحال نیستم که تا اینجا آمدهام، که زندگی کردهام دروغ گفتهام، اگر بگویم دلم می خواهد برگردم به بیست و پنج سالگی دروغ گفته ام، اگر بگویم ناراحت نیستم از خیلی از کارها که نکردهام و خیلی از کارها که کردهام دروغ گفتهام.
راستش را اگر بخواهم بگویم نمی توانم این متن را جمع کنم هی دارد برای خودش روده درازی میکند، بیرون هم عجب بارانی میآید.
عنوان بخشی از شعر "ما رها نمی شویم" شهرام شیدایی است
من از هر یه روز عمرم بعد از سیسالگی اندازه ده سال عمرم قبل از سیسالگی لذت بردم. هی هرروزش هم بهتر از قبلش میشه و این موضوع رو به هر زن عزیزی که داره سیساله میشه میگم
ReplyDeleteمبارک باشه خیلی زیاد
من اما همیشه عاشق ناخنهای زیبات بودم، یعنی هستم.
ReplyDeleteاین که خودت رو دوست داری، از جایی که ایستادی خوشحالی و میدونی باید چیزهای بیشتری یاد بگیری بزرگترین دستاوردیه که تو سی سال میشه داشت
عاشقتم من حتی اگه ناخنهات یه شکل دیگه بودن هم فرقی نداشت
.مراقب خودت ودل گنجشکی ات باش
ReplyDeleteدر خيال اتفاق مي افتد
ReplyDeleteناممكن هاي خوشرنگ
محال هاي دلاويز
رسيدن به عشقي
كه قلب سی سالگي تو را ربود
و شنيدن نجواهايي
كه در باد گم شد
ما همه دلبسته
نه
زنداني خاطرات خويشيم
کجایی دخترم؟ دلم برای نوشتههات تنگه
ReplyDelete