Showing posts with label ، نامنتشر. Show all posts
Showing posts with label ، نامنتشر. Show all posts

Saturday, June 25, 2011

به همین سادگی

و دل باختم به نعش مردی که خود را به  نور ماه رنگ  تیر چراغ برق دار زده بود؛ و این یعنی از تاریکی به تنهایی گذشتن با بغضی که در گلویت سوت می زند تا نترسی.

Tuesday, March 15, 2011

بالاتر حتا


   
معمولا چهارشنبه سوریها خانه بودم.  می نشستم و تخیل می کردم آنها که فامیل دارند، دوست دارند آنها که با همند حالا کجا هستند.   امسال، از خیلی وقت پیش هی کاغذ جمع کردم، کاغه باطله، چرکنویس، کلی از یادداشتهای تو، نشانی که برایم نوشته بودی با کروکی که گم نشوم، نقاشی هایی که وقتی با کسی تلفنی حرف می زدی روی کاغذ زیر دستت می کشیدی، کارتهای تبریک و تولدت مبارک، و همه چیزهایی که هی نگاهشان کردم و دیدم نمی دانم چرا نگه داشته‌ام، بعد این خیال به جانم افتاد که اینها را بندازم دور که جا باز شود برای کاغذهای تازه، یادداشتهای نو. 
و همه را جمع کردم، یک جورهایی چون می دانستم چهارشنبه سوری در کار نخواهد بود به دوستانم گفتم بیایید برویم اینها را بسوزانیم، نمی خواستم همین طور الکی باشد، می خواستم مثل یک آیین باشد، آیین سوزاندن آنچه باید بسوزد و برود پی کارش.
پونه یکبار گفت بیا برویم بسوزانیم‌شان، من ولی ته دلم می خواستم امیدوار باشم به چهارشنبه سوری.
امیدوار بودم ولی دیگر فکر نمی کردم یک چنین چیزی از آن دربیاید، فکر نمی کردم با تو بروم به یک مهمانی باغی، که ببینم وقتی از زیر گذر می پیچی که آن طرف بزرگراه دربیایی قفل می کنی که کجایی و چرایی و من این همه می خندم که تو با یک پیچ این قدر گوز پیچ می شوی یعنی؟  و بعد در مهمانی آدمها خوب باشند، امن باشند، و من بخندم، و بخورم و بنوشم به پیمانه، و برقصم و ببینم دم پیمانه گرم که می چرخم و می مانم و جهان همچنان به چرخش خود ادامه می‌دهد.  و آتش باشد و سرخی تو از من و زردی من از تو و فشفشه و ترقه و بالونهای قرمز که می روند تا آن بالا، بالا، بالاتر حتا.  بعد پسری که کنارت ایستاده بخندد به قهقهه و دختر همراهش را نشانت دهد و بگوید ما هنوز عروسی نکردیم این وقت این آرزو کرده بچه دارشیم بالون فرستاده هوا. 
و من نگاه دختره کنم، دختره نگاه من و به پسره بگویم انقدر خر نباش.

بالای سر آتش ایستادم، آنقدر کاغذها را زیر و رو کردم تا مطمئن شدم خاکستر شدند و تمام شد رفت پی کارش.
و حالا اینجا نشسته ام با سری که هنوز سنگین است، سبکم و بعید نیست مثل آن بالن با آن نور کوچک بروم بالا، بالا، بالاتر حتا.

Thursday, January 6, 2011

همیشه ترسیده ام که از روی این دایره پرت شوم

امروز وقتی داشتم بند کفشهایم را می‌بستم حواسم به انگشتهایم بود، لاغر و باریکند، بنفشه می‌گوید استخوان ندارم، اینها همه غضروفند و می‌خندیم.  اما من با همین دستها خودم را تا اینجا کشیده‌ام. بارها گم شده‌ام، یکبار در اتوبوس مطهری صادقیه گریه کردم، همین‌طوری بیخودی، شاید چون شب بود و من فکر می‌کردم پریود شده‌ام و پد نداشتم و باید می‌‌رفتم می‌خریدم، هیچ وقت این کار را نکرده بودم، همیشه مادرم برایم می‌خرید (بعد فهمیدم نشده بودم ولی آن موقع که نمی دانستم رفتم خریدم که این خودش یک داستان بامزه‌ای دارد، که یک وقت دیگر تعریف می‌کنم) یکبار هم روی ان صندلی آخر نشسته بودم، راننده بدون آنکه ترمز کند از سرعتگیر پرید، سرم خورد به سقف اتوبوس و انقدر بلند بلند خندیدم که همه خنده‌شان گرفت.  یکبار هم آن قدیمها که اتوبوسهای شهر بلیطی نبودند و باید پول می‌دادیم، سوار که شدم چند تا از این بچه‌هایی که در خیابان آویزان آستین‌ات می‌شوند هم سوار شدند و پشت صندلی قایم شدند که کرایه ندهند از همان پشت صندلی یکی‌شان، دختری سیاه چرده که مفش آویزان بود، لبهایش ترک خورده بود و بالهای روسریش را پشت گردنش گرده زده بود آستینم را کشید که پول بده.  گفتم اگر پول بدم می‌ری کرایه خود‌ت و بچه‌ها رو حساب کنی.  قبول کرد.  پول را گرفت و رفت جلو سراغ راننده و کرایه‌شان را حساب کرد، و من داشتم احساس می‌کردم چه آدم خوب و نیکوکار و اینهایی هستم، بعد آمد روی صندلی کنارم نشست و گفت کرایه شما رو هم حساب کردم، و احساس من تمام شد.
می‌دانم آنچه از خودم می‌دانم، آنچه می‌بینم، آنچه نشانت می‌دهم همه من نیست.  اما همین قدر را هم کج و کوله و غضروفی یا سفت و سخت واستخوانی دوست دارم. 
همیشه می‌ترسم.  بیست و پنج خرداد از خانه که بیرون زدم زانوهایم می‌لرزید از ترس، سرم که داد کشیدی و گفتی نیا می خواستم دمم را بگذارم روی کولم و فرار کنم ولی من نیامده بودم که بروم.  منظورم این است که این‌طور نیست که فقط بترسم یا فقط شجاع باشم همیشه هر دوتایش با هم است.  من این را می‌دانم، این را بلدم.  برای همین فکر می کنم وقتش است چیزهای دیگری یاد بگیرم.
چند روز دیگر سی ساله می‌شوم، اگر بگویم نمی ترسم از آنچه شاید پیش بیاید، از آنچه شاید پیش نیاید دروغ گفته‌ام، اگر بگویم خوشحال نیستم که تا اینجا آمده‌ام، که زندگی کرده‌ام دروغ گفته‌ام، اگر بگویم دلم می خواهد برگردم به بیست و پنج سالگی دروغ گفته ام، اگر بگویم ناراحت نیستم از خیلی از کارها که نکرده‌ام و خیلی از کارها که کرده‌ام دروغ گفته‌ام. 
راستش را اگر بخواهم بگویم نمی توانم این متن را جمع کنم هی دارد برای خودش روده درازی می‌کند، بیرون هم عجب بارانی می‌آید.

عنوان بخشی از شعر "ما رها نمی شویم" شهرام شیدایی است

Wednesday, January 5, 2011

نقطه نمی گذارم چون منتظرم

از منتظر ماندن در خیابان بیزارم،  ولی رسیدم به جایی که چاره ای ندارم جز منتظر ‌ماندن، نمی‌توانم ول کنم و بروم، مجبورم منتظر باشم می‌فهمی مجبورم (سلام شکیلا)،  و نمی‌شود زندگی‌ام را موکول کنم به وقتی که انتظارم به سر آید، نمی‌خواهم حال را از دست بدهم، برای همین می‌خواهم یک کمی بروم بالاتر، یک کمی بیایم پایین‌تر، روی جدول پیاده رو راه بروم، ویترین چینی فروشی را نگاه کنم ببینم یک گیلاس قشنگ پشت ویترین است که روی‌اش نوشته‌اند چهار هزار تومن و فکر کنم شش تایش می‌شود بیست و چهارتومن و چه خوب بروم یک دست بگیرم بعد بروم تو و بفهمم شش تایش چهار هزار تومان است و ذوق کنم، آسمان را تماشا کنم، به ابر بزرگ بگویم برود کنار، به ابر کوچک بگویم تو بیا جلوتر، یک بالون ببینم و گیر بدهم بشقاب پرنده است از کی پکس آمده، برایش دست تکان بدهم و جیغ بکشم، مردمی را تماشا کنم که تند تند رد می‌شوند انگار جایی کسی منتظرشان است، بین شان بگردم آنهایی را که تند تند نمی‌روند پیدا کنم مثلا همین مرد را که پالتوی شتری به تن دارد و در یک دستش کیسه بزرگ خرید است و دست دیگرش را داده به دست دختر بچه‌ای که موهای قهوه‌ای فرفری دارد، و شانه چپ‌اش سرازیر شده است که دستش به دست دخترک برسد
اصلا می خواهم تا اطلاع ثانوی همین جا کنار خیابان زندگی کنم

Tuesday, January 4, 2011

آواز گمشده

یک خشم بزرگ است، یک چیزی، بگذار بگویم یک کسی، این طوری گفتن برایم راحتتر است، یک کسی که می‌خواهد به زانو دربیایم.  شبیه آدمی که عزمش را جزم کرده حالم را بگیرد، مرا به خاک سیاه بنشاند. حق دارد همان اول برایش نوشتم که "در واقع فقط داشتم سعی می کردم دوام بیاورم"، به عمد نبود، از روی آگاهی نبود، قصدم زخم زدن نبود،  قبول نمی‌کند، شبیه کسی است که عذرخواهی تو را نمی‌پذیرد می‌گوید باید بروم جلوی همه زانو بزنم و پایش را ببوسم. 
من هم از او عصبانیم، که مرا از عرش خدایی‌ام کشیده پایین، شاهزاده‌ام را گدا کرده است.  بدجوری پیچیده‌ایم بهم و او زورش بیشتر است.  او را می‌شناسم، خودم هم یک سوی کینه ای دارم که همین طور است، سایه است همیشه سعی کرده‌ام به او اجازه زندگی ندهم ولی او زنده است.
امروز، درست در همین لحظه من با همه وجودم می‌فهمم خشم کور یعنی چه.  یعنی آدم چقدر می‌تواند بدون منطق شود.  چقدر می‌تواند درک نکند چقدر می‌تواند قاضی مقیسه باشد برای دیگران و برای خودش.
به اینها که فکر می‌کنم تصویر کلود فرولو می آید در ذهنم، که وقتی اسمرالدا را می‌دید می‌آمد خودش را شلاق می زد.  خشم من دستی شده است که از اختیارم خارج است و هی تازیانه می‌زند.  زورم به دستم نمی‌رسد.
دیروز دوستی از خشمش برایم حرف زد، برایش قصه اژدهایی را گفتم که خیلی قوی بود و زور هیچ پهلوانی به او نمی رسید بعد دختر کوچکی حریفش شد، رامش کرد، بی شمشیر، بی زور، فقط برایش آواز خوانده بود و اژدها آرام گرفته بود.
آوازم را فراموش کردم، آوازم را کجا گذاشته ام؟

Monday, January 3, 2011

جواتی درونی

1. هر دو هفته یکبار با بچه ها جلسه کتابخوانی داریم.  با بچه ها بودن را دوست دارم.  فقط آن وقتهایی را که مثل عقل کلها برایشان سخنرانی می‌کنم دوست ندارم.  حرف یکی‌شان که تمام می‌شود هی خدا خدا می کنم پونه سکان را بگیرد دستش و این من نباشم که رفته است روی منبر.  پونه گاهی سکان را می‌گیرد گاهی به من نگاه می کند و من می فهمم نوبت من است، گاهی نامردی می‌کنم و حتی وقتی نگاهم می کند هم صدایم در نمی‌آید بعضی وقتها کلکم می‌گیرد و پونه همچنان ادامه می دهد گاهی هم نه، آنوقت انقدر بهم زل می زنیم که یکی مان از رو برود یا یکی از بچه ها بپرد وسط و ما هر دوتایمان نفسی بکشیم.
2. مردم کلی پول می دهند سگ می خرند ولی هیچ کس دختری که پارس کند نمی خواهد. چرا؟
3.  مامان ظرف دارویش را داد دستم که طریقه مصرف را برایش بخوانم بی حوصله نگاه کردم و گفتم نوشته "روزی بر موضع بمالید."  مامان گفت نه بابا؟ خوب نگاه کن ببین ننوشته چند شنبه ها؟
4. به شکل مهیبی آسیب پذیر و حساس شدم انگار اصلا پوست ندارم. فکر می کنم اگر یک چیزی را در ظاهرم تغییر بدهم حالم بهتر شود، مثلا بروم موهایم را آفریقایی ببافم، ولی حوصله رسیدگی و شستشویش را ندارم، یا کوتاه کوتاهش کنم، ولی آخر شبها که خسته و قراضه گیره موهایم را باز می کنم و می ریزند پایین خوشم می‌آید، فکر کنم آخرش فقط بروم یکی از این چتری های کجکی بگذارم.  شاید هم هیچکاری نکردم. 
5.  دلم می خواهد یکی لوسم کند، به من بگوید خیلی خوبم و از پسش برمی‌آیم و این را یک جوری بگوید که باورم شود.  قدیمترها بنفشه این کار را می کرد حالا ولی دارد می‌شود مادر دو کودک و خیلی فرصت ندارد، حتی اینترنت ندارد بیاید این را بخواند گیر بیافتد در رودربایستی. 
6.  باید بروم چالوس دنبال یک کار اداری، یک سفر سه چهار ساعته تنهایی، از اول هفته مثل یکی از میخهای صلیب مسیح توی اعصابم است
7. خیلی یادداشت ننری شد؟  فکر کنم شاید بهتر باشد انقدر گیر ندهم، بروم زندگیم را بکنم که حداقل این طوذ به ننرپراکنی نیفتم.  این روزهایی که گذشت بدجوری خودم را شخم زدم، بدجوری خودم را خسته کردم، درد می کنم حالا.  با خودم قراری داشتم اما، سر قرارم می مانم، بعد استراحت می کنم، بعد رها می کنم.
جواد خیابانی درونم فعال شده همون که دقیقه پنج بازی می گه اگه تیم ببازه هم این باخت هیچی از ارزشهای تیم کم نمی کنه.

Sunday, January 2, 2011

یکی بیاید این دختر را از برق بکشد


امروز یک تیله پیدا کردم، نمی چرخد، شیشه اش نمی دانم به کجا خورده که پریده، انگار نشیمن داشته باشد، تیله ای که نچرخد که همش بنشیند معلول است.
تمام امروز دلداری اش دادم، برایش توضیح دادم چرخیدن تنها کار دنیا نیست، برایش گفتم حالا می توانی ببیند وقتی در حرکت نیست دنیا چه شکلی است. 
اصلا خدا را چه دیدی شاید انقدر نشست که بودا شد.
حالا ولی کمی نگرانم، یک جور عجیبی ساکت شده است و فقط به صدای انگشتهای من روی کیبورد گوش می کند.  می ترسم عاشق من شود، می دانید که، عجیب نیست اگر تیله ای در وضعیت او عاشق اولین زنی شود که به او محبت می کند.  باید حواسم را جمع کنم به جای اینکه کمکش کنم بیشتر زخمی اش نکنم.
چه مزخرفاتی مثل این می ماند که آدم به رودخانه بگوید قایق را ساختم تا مصدع اوقات شریف نشوم.  هر چقدر هم که اهل حمله کردن نباشی نمی توانی بگویی دفاع شخصی در دسته هنرهای رزمی قرار ندارد.
زندگی گاهی چقدر سخت و پیچیده است؛ یکبار گوله کاموایی را باز کردم پیچیدم دور دست برادر کوچترم، در فیلمها دیده بودم کلاف را می دهند دور دست کسی و گوله اش می کنند، این تصویر را، آن آهنگ حرکت دستها را دوست داشتم.  برادرم زود خسته شد، دستش را خلاص کرد و رفت، من تا صبح نشستم کاموا گوله کردم، بدون آهنگ حرکت دستها.

Friday, December 31, 2010

بودن یا نبودن مساله این است

غیاب فریبنده و جذاب است، اطرافت را پر می‌کند از ابهام.  فضا که مه‌آلود باشد خیال جان می‌گیرد، جان سر می‌دهد برای کشف، فقط گاهی باید گوشه چشمی نشان داد، نشد گوشه دامنی، زمزمه ای، رد پایی حتا، که آمدگار نومید نشود از آمدن.
 برای همین است که مثل جزیره های نامکشوف آدمهای غایب زیبا هستند حتا اگر زشت باشند.
خیلی ها عاشق غیبت آن دیگری می‌شوند و تا ابدالدهر در این عشق ماندگارند، انگار سوار کشتی اشباح شده باشند و در دریایی که نیست برانند.

از من اما اگر بپرسی پشت پرده ماندن کار آدمهای ترسو ست، کار آدمی که جرات لمس شدن ندارد.

پی نوشت بی ربط: و من حرف زیاد می زنم تا ندیدی باور نکن

Sunday, December 26, 2010

نه مثل نور، نه مثل مه، نه مثل بخار، مثل انسان


حالا حس بدتری دارم، حس می کنم دارم دروغ می گویم، و اینها هیچ کدام من نیستم.  خوب باشد می‌پذیرم اینها من نیستیم، من می‌خواهیم باشیم، من می‌خواهیم باشیم؟ بله بله من می خواهیم باشیم.
بهرحال بازی است که خودم شروع کرده‌ام و برای من مهم نیست که ببرم یا ببازم ولی برایم مهم است تا آخر بازی‌ام، بازی کنم.
دارم نمایشی اجرا می‌کنم که تماشاگر ندارد، گفتم که، دارم تماشاگرش را می‌سازم، دارم نمایشی اجرا می‌کنم که بازیگر ندارد، این را نگفته بودم، حالا می‌گویم دارم بازیگرش را می سازم. 
من همچنان همانم که هستم، بعضی ها می گویند خیلی خوبم بعضی ها هم می‌گویند بس که گنده دماغم.   می‌گویند ‌آدم نباید خوب و بی‌نقص به نظر برسد، این‌طوری ترسناک می‌شود.  برای همین دارم سعی می‌کنم چشمم را دربیاورم، آدمها باید نقص داشته باشند، تا دوست‌داشتنی باشند.  این را بقیه می‌گویند، این را من نمی‌گویم، ولی به این جمله اعتقاد دارم، آدم که نباید فقط به جمله‌هایی که خودش گفته است اعتقاد داشته باشد.  شاید همه حس بدم از آنجا آب می‌خورد که به این کار اعتقاد ندارم، یعنی فکر می‌کنم فایده ندارد، قابیل هم حتما همین طور فکر کرده بود، گفته بود از کجا معلوم که فایده داشته باشد برای همین بزغاله مردنی گذاشت در سینی خدا، قابیل اشتباه کرده بود، من هم برای همین ادامه می دهم

ادامه دارد ...

پی‌نوشت: عنوان سطری از شعر موج اورهان ولی است که شهرام شیدایی ترجمه اش کرده و انتشارات کلاغ سفید در "رنگ قایقها مال شما" منتشر کرده

Friday, December 24, 2010

تا آنجا رسیدیم که شب شده بود

حالا لاک پشتی هستم که نمی داند لاکش را کجا گذاشته، و نشانی گرم خانه را در این شهر بلد نیست، حوایی که فهمیده برهنه است، و تمام درختان انجیر در درخت‌سوزی امسال سوخته اند؛ حوایی که برهنه مانده چرا باید دغدغه‌ی من باشد وقتی که آدمم نیست.

این داستان ادامه دارد

Wednesday, December 22, 2010

اول همه چیز ناگهان اتفاق افتاد


بعد قرار شد من بروم روی بام که قالیچه را بتکانم و قالیچه خاک نداشته باشد معلوم گردد من رفته ام خودم را بنمایانم، درست از همان روز راه رفتن خودم هم یادم رفت، دچار بحران هویتی شدم، "جادوگر بد که از تو کتابا می اومد هویی کشید و شب شد و راه برگشت گم شد." 

و این داستان ادامه دارد

Tuesday, December 21, 2010

آیینه ام ندارم از آن آه می کشم

در تمام این سالها داشتم چه کار می کردم؟  گاهی این سوال را از خودم می پرسم، گاهی هم بقیه این کار را برای من انجام می دهند در واقع  فقط داشتم سعی می کردم دوام بیاورم حالا اما نمی دانم دوام بیاورم که چه، نه اینکه دوام آوردن بد باشد ها، نه، بگذار با رسم یک مثال توضیح بدهم، فکر کن زلزله سختی آمده باشد و من زیر آوار مانده باشم، تصادف مهیبی کرده باشم،اصلا به من تیراندازی کرده باشند، تصور کردی؟  حالا بگو چه فایده دارد جان سالم به در برده باشم اگر کسی نباشد خون آلود و خاک آلود و دردآلود و اینها خودش را از زیر آوار بکشد بیرون، از جایی که پناه گرفته است بپرد بیرون، یا در ماشین را به زور باز کند و از من بپرسد "زنده ای خره؟"

از نوشتن اینها حس خوبی ندارم، یکی که می شناسمش می گوید ادا درنیار، خوب که چی؟  نع بابا، (در بعضی لحظات هم می گوید هار هار هار)، یکی که ادای مرا خوب درمی آورد، صدای مرا تقلید می کند و گاهی همه، حتی خودم،  او را با من اشتباه می گیرند. اما انگار او من نیست، همه من نیست، این طور می گویند، این طور فکر می کنم، دارم امتحان می کنم، سعی می کنم، در حال نمایش برای کسی هستم که نیست، در واقع دارم سعی می کنم تماشاگرم را خلق کنم، تو بخوان آزاده خانوم و خواننده اش، ببینده اش یا چیزی در این مایه ها. و فکر کنم همین احساسات ضد و نقیض من نشان می دهد باید ادامه بدهم، طبیعتا باید مثل چشمی که از کاسه در می آوری اش درد داشته باشد دیگر، پس این داستان ادامه دارد و احتمالا هر روز کمتر از دیروز می فهمی من چه می گویم، خودم را می گویم البته، من با خودم هستم.  اینجا می گذارمشان که بعد زیرش نزنم؛ اینجا می نویسم که بلند گفته باشم.
ادامه دارد ...