Wednesday, April 27, 2011

در ستایش پونو


مقدمه: گاهی آدم تو زندگیش به یه آدمایی بر می خوره که نه اینکه درد داشته باشند، نه، اصلا خود دردند.  بعد این آدمها برای اینکه حداقل یک سال، تموم دردهات از سر بی دردی به نظر بیان کافیه.

اصل مطلب هم اینکه تو همیشه شرمنده ای که چرا نرفتی اغتشاش، تو همیشه فکر می کنی من خیلی آدم خوبیم و تو چطوری باید منو جبران کنی.  اینا همه اش چرنده.  تو هم به اندازه همه اغتشاش روندگان دل داری و اگه من هر جور که بتونم پایه‌تم، خوب شاید اول برای اینه که ما رفیقیم، ولی بعدش و حتا شاید قبلش، حتما برای اینه که تو یه انسان واقعی هستی، آدمی که زندگی، عاشقی، رفاقت و ترس رو حتا بلده، تو رو همراهی کردن باعث می شه حس کنم منم آدمم.  برای همینه که می گم تو همیشه در حال جبران کردنی، تو منو قاتی ماجراهات می کنی و این باعث می شه یادم نره مث آدم زندگی کردن چه جوریاست، تو باعث می شی گاهی لپهام از عشق گل بندازه، از اینکه بچه ام نرفته کلاس پیانو حرص بخورم، با عمه بچه ها برم ددر، به جاری‌م فوتوشاپ یاد بدم، نودل درست کنم، هی بخوام برای این شهر یه کاری بکنم، یا اصلا تو بگو اگه تو رفیق من نبودی کجا می‌تونستم بفهمم اینکه آدم در به در راه بیافته که یه درمونی واسه درد بی درمون اعتیاد یه عزیزی پیدا کنه یعنی چی. 
این همونی بود که به شکل گفتاری بلد نبودم بگم مجبور شدم بنویسمش.

پی نوشت بی ربط: پونو : دهی از دهستان کوهسارات بخش مینودشت شهرستان گرگان ،واقع در 35 هزارگزی جنوب خاوری مینودشت . کوهستانی ، سردسیر، دارای 300 تن سکنه .آب آن از رودخانه ، محصول آنجا غلات و لبنیات و ابریشم . شغل اهالی زراعت و گله داری ، صنایع دستی زنان بافتن پارچه ٔ ابریشمی و چادرشب ، راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران)

Wednesday, April 20, 2011

مث کسی که شبونه هوس دریا کنه

1. بازی مسخره ای هست در فیس بوک که درباره یک نفر سوالاتی مطرح می کند و شخص بازیکن باید به آن جواب بدهد، مثلا طرف فیلان دوست دارد یا بهمان.  یکی از دوستان فیس بوکی که انگار بیمار این بازی است، سعی کرده به این سوال جوابه بدهد که من خجالتی تر هستم یا محمد جواد اکبرین.
بعد می گویند آخر الزمان فرا نرسیده است. 
تازه منت هم سرم گذاشته که من شما را برنده اعلام کردم، از ظهر دارم به این فکر می کنم که برنده شدن من یعنی چه؟  یعنی من خجالتی تر هستم یا پررو تر.

2.  مادرم به سفری یک روزه رفته، دلم برایش تنگ شده، من بچه ننه نیستم، یعنی انقدر نیستم که گل درشت باشد، یک ماه هم شده است خانه نباشم و دلتنگی زیادی نداشته باشم ولی تاب خانه را بدون حضور مادرم ندارم.

3. دیشب در خواب من بودی بعد از این همه وقت.  من و تو از خیابان قدم به ساختمانی گذاشتیم که انگار چیزی شبیه شهر کتاب بود، بعد یکی از کارکنانش، نمی دانم چرا، دلش برای ما سوخت انگار، یا شاید هم قراری قبلی بود، تابلوی دیواری بزرگی را از روی دیوار برداشت، که پشتش یک در بود، و در را که باز می کردی یک بالابر خیلی کوچک بود که من و تو به سختی در آن جا شدیم.  بالابر آهسته و پر تکان بالا می‌رفت و لب من هی به گونه تو می خورد و هر دو ریز می خندیدیم، رد رژ لبم مانده بود روی صورتت، هر چه دست می کشیدم پاک نمی شد.  رفتیم بالا، روی پشت بام ساختمان.  و روی پله هایی نشستیم به تماشای آسمان.  هیچ هم با هم حرف نزدیم.
فکر کنم من آمده بودم پیش تو که آسمان بنفش بود و گرنه آسمان من که همه جا همین رنگ است.



عنوان سطری از ترانه "برگرد به من" سعید مدرس و عطا است