1. بازی مسخره ای هست در فیس بوک که درباره یک نفر سوالاتی مطرح می کند و شخص بازیکن باید به آن جواب بدهد، مثلا طرف فیلان دوست دارد یا بهمان. یکی از دوستان فیس بوکی که انگار بیمار این بازی است، سعی کرده به این سوال جوابه بدهد که من خجالتی تر هستم یا محمد جواد اکبرین.
بعد می گویند آخر الزمان فرا نرسیده است.
تازه منت هم سرم گذاشته که من شما را برنده اعلام کردم، از ظهر دارم به این فکر می کنم که برنده شدن من یعنی چه؟ یعنی من خجالتی تر هستم یا پررو تر.
2. مادرم به سفری یک روزه رفته، دلم برایش تنگ شده، من بچه ننه نیستم، یعنی انقدر نیستم که گل درشت باشد، یک ماه هم شده است خانه نباشم و دلتنگی زیادی نداشته باشم ولی تاب خانه را بدون حضور مادرم ندارم.
3. دیشب در خواب من بودی بعد از این همه وقت. من و تو از خیابان قدم به ساختمانی گذاشتیم که انگار چیزی شبیه شهر کتاب بود، بعد یکی از کارکنانش، نمی دانم چرا، دلش برای ما سوخت انگار، یا شاید هم قراری قبلی بود، تابلوی دیواری بزرگی را از روی دیوار برداشت، که پشتش یک در بود، و در را که باز می کردی یک بالابر خیلی کوچک بود که من و تو به سختی در آن جا شدیم. بالابر آهسته و پر تکان بالا میرفت و لب من هی به گونه تو می خورد و هر دو ریز می خندیدیم، رد رژ لبم مانده بود روی صورتت، هر چه دست می کشیدم پاک نمی شد. رفتیم بالا، روی پشت بام ساختمان. و روی پله هایی نشستیم به تماشای آسمان. هیچ هم با هم حرف نزدیم.
فکر کنم من آمده بودم پیش تو که آسمان بنفش بود و گرنه آسمان من که همه جا همین رنگ است.
عنوان سطری از ترانه "برگرد به من" سعید مدرس و عطا است
No comments:
Post a Comment