Showing posts with label خانواده شمعدانی، و خیلی چیزهای دیگر. Show all posts
Showing posts with label خانواده شمعدانی، و خیلی چیزهای دیگر. Show all posts

Wednesday, August 10, 2011

نازک

مامان مریضه، سه روزه، سرگیجه شدید داره و فشارش رفته بالا، انگار عفونت سینوزیت زده به گوش میانی و از این چیزها.
مامان من آدم موندن تو رختخواب نیست، خودشم خسته شده، گاهی علنا گریه می‌کنه که مزاحمت شدم.  گاهی هم یواشکی که می رم بهش سر می‌زنم باز می‌بینم داره گریه می‌کنه.
مامانم نازک شده. 
بهش نمی‌گم گریه نکن، می‌ذارم گریه کنه، گریه هم مث خنده یه جور ابراز احساس طبیعیه فکر کنم. 
عادت ندارم مراقبش باشم، عادت دارم مراقبم باشه.  
اینا همه رو نوشتم که بگم کتایون، کتا، این روزا همه‌اش به تو فکر می‌کنم و دلم می‌خواد اینبار که دیدمت اونجایی که دلت هست ببوسم.

Sunday, May 29, 2011

می ریم که داشته باشیم

یک هفته ای می روم سفر، با دو تا آدمی که اعصاب خرد کن ترین، دوست داشتنی ترین، موثرترین و سخت ترین آدمهای زندگی ام هستند، مامانبابام

مثل آدمی هستم که دارد بچه های همسایه یا دوستش را با خود می برد گردش و هی دلواپس است که نکند بخورند زمین، نکند گم شوند، نکند بهشان خوش نگذرد و اینها، سندرم تقصیر من بود هم به شدت در من عود کرده، در طول ده روز گذشته بارها به غلط کردن افتادم، کمی تا قسمتی بی قرار، عصبی و در عین حال هیجان زده هستم

این بود خلاصه ای از اهم اخبار



Wednesday, April 20, 2011

مث کسی که شبونه هوس دریا کنه

1. بازی مسخره ای هست در فیس بوک که درباره یک نفر سوالاتی مطرح می کند و شخص بازیکن باید به آن جواب بدهد، مثلا طرف فیلان دوست دارد یا بهمان.  یکی از دوستان فیس بوکی که انگار بیمار این بازی است، سعی کرده به این سوال جوابه بدهد که من خجالتی تر هستم یا محمد جواد اکبرین.
بعد می گویند آخر الزمان فرا نرسیده است. 
تازه منت هم سرم گذاشته که من شما را برنده اعلام کردم، از ظهر دارم به این فکر می کنم که برنده شدن من یعنی چه؟  یعنی من خجالتی تر هستم یا پررو تر.

2.  مادرم به سفری یک روزه رفته، دلم برایش تنگ شده، من بچه ننه نیستم، یعنی انقدر نیستم که گل درشت باشد، یک ماه هم شده است خانه نباشم و دلتنگی زیادی نداشته باشم ولی تاب خانه را بدون حضور مادرم ندارم.

3. دیشب در خواب من بودی بعد از این همه وقت.  من و تو از خیابان قدم به ساختمانی گذاشتیم که انگار چیزی شبیه شهر کتاب بود، بعد یکی از کارکنانش، نمی دانم چرا، دلش برای ما سوخت انگار، یا شاید هم قراری قبلی بود، تابلوی دیواری بزرگی را از روی دیوار برداشت، که پشتش یک در بود، و در را که باز می کردی یک بالابر خیلی کوچک بود که من و تو به سختی در آن جا شدیم.  بالابر آهسته و پر تکان بالا می‌رفت و لب من هی به گونه تو می خورد و هر دو ریز می خندیدیم، رد رژ لبم مانده بود روی صورتت، هر چه دست می کشیدم پاک نمی شد.  رفتیم بالا، روی پشت بام ساختمان.  و روی پله هایی نشستیم به تماشای آسمان.  هیچ هم با هم حرف نزدیم.
فکر کنم من آمده بودم پیش تو که آسمان بنفش بود و گرنه آسمان من که همه جا همین رنگ است.



عنوان سطری از ترانه "برگرد به من" سعید مدرس و عطا است