یک هفته ای می روم سفر، با دو تا آدمی که اعصاب خرد کن ترین، دوست داشتنی ترین، موثرترین و سخت ترین آدمهای زندگی ام هستند، مامانبابام
مثل آدمی هستم که دارد بچه های همسایه یا دوستش را با خود می برد گردش و هی دلواپس است که نکند بخورند زمین، نکند گم شوند، نکند بهشان خوش نگذرد و اینها، سندرم تقصیر من بود هم به شدت در من عود کرده، در طول ده روز گذشته بارها به غلط کردن افتادم، کمی تا قسمتی بی قرار، عصبی و در عین حال هیجان زده هستم
این بود خلاصه ای از اهم اخبار
No comments:
Post a Comment