Friday, February 25, 2011

نه



یک دسته از مردها هستند که وقتی با خوشرویی و ادب بهشان می‌گویم "نه به شما علاقه‌ای ندارم"،  نمی فهمند.  درست از همان لحظه است که دست کم در چشم من، از یک خواستگار، خواستار، پیشنهاد دهنده یا چه بدانم هر اسمی که دارد، به یک مزاحم تبدیل می‌شوند.
به گمانم آنها همان‌قدر که عذاب می‌دهند عذاب می‌کشند، آنها هم مثل بخش بزرگی از زنان قربانیان یک جامعه مردسالارند.  تحصیلات دانشگاهی، کتاب خواندن، هیچ کدام قادر نیست آنها را از چنگ فرهنگی نجات دهد که برای زن به اندازه یک مرد شان انسانی قائل نیست.  آنها، دست کم در ناخودآگاه خود، آنقدر زن را آدم نمی‌دانند که بپذیرند دارای شعور و احساس است و حق دارد انتخاب کند و از آن هم مهمتر عقلش کم نیست و می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد.
در مقابل این مردها تسلیم نشوید، نگذارید شما را به عجز بیاورند، دلتان برایشان نسوزد چون حق شماست دوست بدارید. این اصرار را به حساب ابراز عشق نگذارید، این فقط قدرت نمایی است.  نگذارید فکر کنند می‌توانند خودشان را به شما تحمیل کنند و به این موضوع وقتی پی نبرید که نگذاشتند بروید کلاس زبان، یا به شما گفتند فاسدید چون آدرس ایمیل دارید.  آمار طلاق را بالا نبرید. خودتان حق نه گفتن را برای خودتان به رسمیت بشناسید و سر نه خود بمانید شاید یاد بگیرند نه یعنی نه.

پی‌نوشت بی‌ربط: آن زن آمازونی درونم شمشیرش را تیز می‌کند.  چشم بعضی آدمها فقط وقتی می‌بیند که گذاشته باشیدش کف دست طرف.

Tuesday, February 22, 2011

رابینسون کروزوئه

همیشه دلم می‌خواست آی‌پاد را بدون هدفون گوش کنم، همیشه دلم می‌خواست آی‌پادم اسپیکر داشت، و اسپیکر آی‌پاد گرانم بود، زورم می‌آمد بخرم، بعد هم من مشنگم و هیچ‌کس نبود که به من بگوید مشنگ جان خوب وصلش کن به اسپیکر قدیمی کامپیوتر قدیمی‌ت.
خودم خیلی فکر کردم تا به اینجا رسیدم. خودم تنهایی.
بعدش هم اسپیکر خراب بود مهندسی کردم درستش کردم.
اوهوم.
تازه فردا می‌خواهم بروم در جزیره‌ام بگردم آتش را کشف کنم، روز بعدش هم چرخ را اختراع می‌کنم. 

الانم شهرام ناظری دارد می‌گوید "واران وارانه عزیزکم گل ریزه ریزه/ وعده‌ی واهار دای عزیزکم یه خو پاییزه"
آره.

پارسینه: احتمال لغو مجوز فعالیت ۱۰ ناشر از جمله انتشارات “بازتاب‌نگار”، “دیگر”، “آگاه”، “اختران” و “جیحون

از آدم‌کشی و زندان بگیر تا  باتوم، شوکر، شیشه نوشابه، دروغهای شاخدار، توقیف روزنامه، محاکمه نویسنده و بازیگر تاتر به خاطر روابط نامشروع شخصیتها، انواع دزدی شامل آدم، کمکهای اهدایی به سیل و زلزله زدگان، رای و جنازه، یا تاریخ‌سازی، کودتا، سانسور، فیلتر، لنگری که در یک روزهای خاصی می‌افتد روی فیبر نوری، تخریب آثار باستانی، جنگل سوزی و ... راستش دیگر فکر نمی‌کردم هیچ خبری باعث شود سرم را در دستهایم بگیرم و هی پشت سر هم بگم آخ آخ آخ آخ

همیشه وقتی فکر می‌کنم عادت کرده‌ام، کاری می‌کنند فکر کنم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم و این خوب است، برای من خوب است که مثل آدمی هستم که در برف مانده، هی دارد خوابش می‌برد، خواب مرگ، بعد این کارها مثل لگدی است توی شکمم، بیدار می‌شوم و تا وقتی درد هست بیدار می‌مانم و امیدوار می‌شوم که شاید درد به درد برسم تا بهار.







با این حال کاش این خبر شایعه باشد.

Monday, February 21, 2011

...

بدی، یا نه، بگذار نگویم بدی، خصوصیت اغتشاش و فتنه‌گری در شهرهای کوچک این است که هر که را بگیرند آشنا ست، دوست توست، شاگردت بوده، همسایه است، آدمی است که وقتی دبیرستان می‌رفتی دوستش داشتی، برادر کسی است یا خواهرزاده کسی دیگر، یا نه آدمی است که هیچ وقت نمی‌دانستی اسمش چیست، همیشه هر وقت خواسته‌ای از او حرف بزنی گفته‌ای "همون قد بلنده سبیلوئه" حالا اما می‌دانی اسمش چیست و از آن هم مهمتر، می دانی دیشب به خانه برنگشته است. 

مثل موسا از نیل

از صبح هی سعی کردم بیایم اینجا، حرفی برای گفتن نداشتم فقط می‌‌خواستم ثابت کنم هر چقدر هم که دیوار آهنی و آجری و فیلتری بسازید باز هم رد می‌شوم، هرچقدر هم که پلها را خراب کنید و ببندید من باز هم از شما رد می‌شوم.  

Sunday, February 13, 2011

سمت نور



 در تک تک لحظات دلواپسی و بی‌قراری، چه کنم چه کنم، ترس و تحمل، آن ته دلم خوشحالم که سمت نورم، و فکر می‌کنم در چنین روزهایی ایستادن در آن سمت دیگر ماجرا، بلند کردن چماق و پایین آوردنش باید خیلی سختتر باشد.  تفاوتش این است که ندا آقا سلطان باشی و یک جهان شبهای بسیار با چشمهای تا ابد باز تو بی‌خواب شوند یا بشوی عباس کارگر جاوید نامی.
از آمریکا و انگلیس و اسرائیل پول گرفته باشی یا از سران فتنه یا از هر کس دیگری، در نهایت قاتلی، آنقدر که حتی همین دستگاه قضایی، فرمایشی یا حالا هر چه، محاکمه‌ات می‌کند.
خوشحالم که سمت نورم، و امشب تشویش و هراس من از جنس خون ریختن نیست. 

Friday, February 11, 2011

جمعه بیست و دو بهمن هزار و سیصد هشتاد و نه



در تمام این روزها همپای خیلی‌ها اخبار مصر را دنبال می‌کردم و حالا مبارک رفته است و من به این جمعیت نگاه می‌کنم، به شادی‌شان و دلواپسم.  شبیه ما در سی سال پیش هستند، می‌دانند چه نمی‌خواهند اما نمی‌دانند چه می‌‌خواهند و یک ملت باید چنین تجربه‌ای داشته باشد که بداند دانستن هر دو سوی این معادله چقدر اهمیت دارد.
حالا هم که یک شورای عالی نظامی قرار است اداره کشور را به دست بگیرد و این باز هم یعنی دلواپسی، من از نظامی‌ها می‌ترسم.
یا شیخ الازهر که تظاهرات را تا دیروز مشروع می‌دانست اما حالا اعلام می‌کند حرام است، من از مذهبیون می‌ترسم.
چشمم آب نمی‌خورد اما در کمال نومیدی باز هم از ته قلبم امیدوارم پیروز شوند و بخورد توی پوز من مار گزیده.

Sunday, February 6, 2011

مطالبات انسانی

الان سه تا چیز دلم می خواد
1. یکی بیاد به من بگه باید چه غلطی بکنم، چه می دونم بیاد بگه چاکرا فیلانت گرفته چنته بخور، راجع به فلان موضوع حرف بزن یا حتی قورباغه رو ببوس و خوب شو
2. حرکت سر به زانو رو بتونم انجام بدم
3. یه آشپزخونه بهم بدن آشپزی کنم، فر هم داشته باشه کیک درست کنم، همین فقط.  خونه دیگه نمی خوام، فقط آشپزخونه، اگه یه کمد هم باشه که بتونم برم توش بشینم و لپهام رو باد کنم قبوله.

لو یهی لو یهی آنا لو یهی

حالا دیگه خیلی کم پیش میاد دلم برات تنگ شه، ولی هنوز یه وقتایی بی هوا دلتنگت می‌شم مثل الان که یه نوار نور از بین این همه ابر رد شد و از پنجره گذشت و افتاد روی میز.
یک کم هم تقصیر خاوا آلبرشتاین است که هی می‌خواند لو یهی لو یهی آنا لو یهی.