دلم میخواهد برادرهام، هر دوتایشان همیشه دور و برم باشند، دلم میخواهد هر سه تا بچه دار شویم، من یک غروب تابستانی دست بچههامان را بگیرم ببرم عکاسی، ازشان عکس بگیرم.
Friday, July 29, 2011
Tuesday, July 26, 2011
فردا، یا آمازون خسته تو
زنی هست درون من، سینه چپش را بریده که زه کمان را راحتتر بکشد. گاهی شبها قایقش را در تاریکی به آب میاندازد و بیصدا از ساحل دور میشود، میرود تا آن سوی رود، روشناییهای شهر دور را تماشا کند.
فردا دوباره خوب است، دوباره میجنگد.
Friday, July 22, 2011
ز کجاست این تپیدن
یه اسب سیاهه، یه اسب سیاه وحشی که مث اسبهای ترکمن سرش رو کج میگیره و میتازه تو جون من، صدای ضربههای سماش رو تو نبض گردنم میشنوم، تاخت که میره یه جنونی میافته تو جونم که پابرهنه بدوم، هی میگه هی هی، هی هی هی
همیشه اسب نیست، گاهی یه پرنده آبیه که یه لحظه میشینه رو یه شاخهای جلوی چشمت که بگه من هستم و بعد تو پلکزدنی رفته که تو رو بذاره تو این خیال که وهم بود دیدنش یا حقیقت، گاهی چک چک آبه، معلوم نیست از کجا فرو میریزه اما سردیش هست، نمناکیاش هست، گاهی صداییه که اگه موقع نزدیک شدن قطار گوشات رو بچسبونی به ریل راه آهن می شنوی، گاهی هم اصلا نیست، یه هیچ بزرگه، اینم پیش میاد که روحم فقط یه روح باشه، آره اینم میشه، امشب اما یه اسبه، یه اسب سیاهه.
پی نوشت: عنوان از این مصرع غزل مولوی است : ای دل ز کجا رسید این دم؟/ ای دل ز کجاست این تپیدن؟
Thursday, July 21, 2011
الهی نامه
خدایا سپاس که به من زندگی بخشیدی تا بتوانم مزه کشک بادمجان را دریابم
Wednesday, July 20, 2011
مورس زندگیام
نه یه کتاب خوب، نه یه فیلم خوب، نه یه شعر خوب که بشه ترجمه اش کرد، نه یه کاری که باعث بشه حس کنی زندهای، نه یه مرد خوب که بشه دوسش داشت، تنها چیزی که این روزها رو قابل تحمل میکنه برام همین چند تا آدم نازنینه که معاشرت باهاشون گنج منه. اگه اونا نباشن روزها میگذره بدون اینکه صدایی از من شنیده بشه، هیچ صدایی جز تق تق دکمههای صفحه کلید، مورس زندگیام.
Sunday, July 17, 2011
یک شنبه خوب یک شنبه همشهری داستان
بلاخره فرصت شد که ما این مجله را بخوانیم، خوب مجلهای شده است، مثل بچهای ست که دارد بزرگ میشود.
اسکوپ های خوشحالی را هم خواندم، دیدم آقای نویسنده برای همه مشتریها یک اسمی گذاشته بود، گفتم بیایم اینجا بنویسم آقا هیچ میدانستید یک دسته مشتری داشتید که هر چه زور میزدند اسم شما و همکارتان را یاد بگیرند نمیتوانستند پس اسمی من درآوردی روی شما دو نفر گذاشته بودند و صدایتان میکردند خانم سپیدار و آقای راز.
پوف. کلن این هفته را هفته نوستول نامگذاری میکنم. پناه بگیرید.
Thursday, July 14, 2011
صبح، ظهر، شب و ساعاتی در همین حوالی
صبح
تابستان را دوست دارم به خاطر زردآلو، به خاطر گیلاس، به خاطر دایرههای آبی روی پیراهن صورتیام، به خاطر نورهای سفید تنم که صبح از زیر شمد بیرون میآیند تا بیدارم کنند.
ظهر
در همسایگیمان مادری فوت کرده است، زن را ندیده بودم، نمیشناختم، صدایش فقط با من آشنا بود، وقتی نوهاش را صدا میکرد، با شوهرش دعوا میکرد، پسرها را نصیحت میکرد. دختری یکریز گریه میکند، مثل یک صاحب عزای واقعی همراهیش میکنم. کاش زودتر بخوابد.
شب
مینشینم رو ایوان، سنگها هنوز داغند، یک خفاش هست که دور نور چراغ توی خیابان میگردد، میپرد سمت من، و به نظرم یک صدایی هم از خودش درمیآورد، شاید هم خیال میکنم. مگر شب ارث پدرش است؟ من که کاریش ندارم. کاش بیاید دوست شویم، هر دو تنهاییم، به نظرم می آید اهل معاشرت نباشد، مثل خودم. تفاهم است اینها همه دیگر، چرا دوست نشویم با هم.
حوالی همین ساعاتی که گفتم
دلم یک شعر میخواهد، ولی شاعرم را گم کردهام، هی از این طرف و آن طرف ترجمه میکنم راضی نمیشوم، شعرهای خوبیاند، ولی شعر من نیستند، کسی یک شعر ندیده در خیابان برود من همراهش نباشم.
Subscribe to:
Posts (Atom)