یه اسب سیاهه، یه اسب سیاه وحشی که مث اسبهای ترکمن سرش رو کج میگیره و میتازه تو جون من، صدای ضربههای سماش رو تو نبض گردنم میشنوم، تاخت که میره یه جنونی میافته تو جونم که پابرهنه بدوم، هی میگه هی هی، هی هی هی
همیشه اسب نیست، گاهی یه پرنده آبیه که یه لحظه میشینه رو یه شاخهای جلوی چشمت که بگه من هستم و بعد تو پلکزدنی رفته که تو رو بذاره تو این خیال که وهم بود دیدنش یا حقیقت، گاهی چک چک آبه، معلوم نیست از کجا فرو میریزه اما سردیش هست، نمناکیاش هست، گاهی صداییه که اگه موقع نزدیک شدن قطار گوشات رو بچسبونی به ریل راه آهن می شنوی، گاهی هم اصلا نیست، یه هیچ بزرگه، اینم پیش میاد که روحم فقط یه روح باشه، آره اینم میشه، امشب اما یه اسبه، یه اسب سیاهه.
پی نوشت: عنوان از این مصرع غزل مولوی است : ای دل ز کجا رسید این دم؟/ ای دل ز کجاست این تپیدن؟
No comments:
Post a Comment