Thursday, July 14, 2011

صبح، ظهر، شب و ساعاتی در همین حوالی

صبح
تابستان را دوست دارم به خاطر زردآلو، به خاطر گیلاس، به خاطر دایره‌های آبی روی پیراهن‌ صورتی‌ام، به خاطر نورهای سفید تنم که صبح از زیر شمد بیرون می‌آیند تا بیدارم ‌کنند.

ظهر
در همسایگی‌مان مادری فوت کرده است، زن را ندیده بودم، نمی‌شناختم، صدایش فقط با من آشنا بود، وقتی نوه‌اش را صدا می‌کرد، با شوهرش دعوا می‌کرد، پسرها را نصیحت می‌کرد.  دختری یکریز گریه می‌کند، مثل یک صاحب عزای واقعی همراهی‌ش می‌کنم.  کاش زودتر بخوابد.

شب
می‌نشینم رو ایوان، سنگها هنوز داغند، یک خفاش هست که دور نور چراغ توی خیابان می‌گردد، می‌پرد سمت من، و به نظرم یک صدایی هم از خودش درمی‌آورد، شاید هم خیال می‌کنم. مگر شب ارث پدرش است؟  من که کاریش ندارم.  کاش بیاید دوست شویم، هر دو تنهاییم، به نظرم می آید اهل معاشرت نباشد، مثل خودم.  تفاهم است اینها همه دیگر، چرا دوست نشویم با هم.

حوالی همین ساعاتی که گفتم
دلم یک شعر می‌خواهد، ولی شاعرم را گم کرده‌ام، هی از این طرف و آن طرف ترجمه می‌کنم راضی نمی‌شوم، شعرهای خوبی‌اند، ولی شعر من نیستند، کسی یک شعر ندیده در خیابان برود من همراهش نباشم.

No comments:

Post a Comment