Showing posts with label خیلی دور، خیلی نزدیک. Show all posts
Showing posts with label خیلی دور، خیلی نزدیک. Show all posts

Wednesday, August 24, 2011

هایکو

بارون هوا رو لطیف کرده، آسمون هنوز خاکستریه، یه جور روشنایی کمرنگی که ضربان قلب رو آروم می‌کنه، یه قمری لب باغچه نشسته، زیر رزهای سفید، داره به گل درشت ختمی نوک می‌زنه، تصویرش شبیه نقاشی‌های ژاپنیه.  حالا پرید رو دیوار.
حتما پرنده هم دردهای خودشو داره ولی الان آرومه، گردنش رو کج گرفته و به دوردستها نگاه می‌کنه.

Thursday, July 14, 2011

صبح، ظهر، شب و ساعاتی در همین حوالی

صبح
تابستان را دوست دارم به خاطر زردآلو، به خاطر گیلاس، به خاطر دایره‌های آبی روی پیراهن‌ صورتی‌ام، به خاطر نورهای سفید تنم که صبح از زیر شمد بیرون می‌آیند تا بیدارم ‌کنند.

ظهر
در همسایگی‌مان مادری فوت کرده است، زن را ندیده بودم، نمی‌شناختم، صدایش فقط با من آشنا بود، وقتی نوه‌اش را صدا می‌کرد، با شوهرش دعوا می‌کرد، پسرها را نصیحت می‌کرد.  دختری یکریز گریه می‌کند، مثل یک صاحب عزای واقعی همراهی‌ش می‌کنم.  کاش زودتر بخوابد.

شب
می‌نشینم رو ایوان، سنگها هنوز داغند، یک خفاش هست که دور نور چراغ توی خیابان می‌گردد، می‌پرد سمت من، و به نظرم یک صدایی هم از خودش درمی‌آورد، شاید هم خیال می‌کنم. مگر شب ارث پدرش است؟  من که کاریش ندارم.  کاش بیاید دوست شویم، هر دو تنهاییم، به نظرم می آید اهل معاشرت نباشد، مثل خودم.  تفاهم است اینها همه دیگر، چرا دوست نشویم با هم.

حوالی همین ساعاتی که گفتم
دلم یک شعر می‌خواهد، ولی شاعرم را گم کرده‌ام، هی از این طرف و آن طرف ترجمه می‌کنم راضی نمی‌شوم، شعرهای خوبی‌اند، ولی شعر من نیستند، کسی یک شعر ندیده در خیابان برود من همراهش نباشم.

Wednesday, June 8, 2011

اکبری یا اصغری، مساله این است

من آدم مذهبی نیستم، یعنی نماز نمی خوانم، حجاب نمی کنم مگر به زور، با مردها دست می دهم و از این قبیل کارها، ولی آدم مومنی هستم یعنی به شدت ایمان دارم به خداوند، به دعا، به اینکه جاهایی هست که من احساس می کنم آرامترم، نزدیکترم.  یک سری رفتارهای آیینی را دوست دارم، روزه و سحری و افطار را مثلاً، صدای اذان را، گوش دادن به دعای صد بند یا سرودهای کلیسا را، شمع روشن کردن، مراقبه، تجربه حضور در اماکن مقدس دیگر مذاهب، کلیسا، کنیسه و معبد را دوست دارم.
این منم.

آدمهایی که خدا را قبول ندارند و زندگی شان را می کنند می فهمم. اما آدمهایی را که هر اتفاقی بیفتد از دست تو دماغ کردن الف ن تا سیل و زلزله و جنایات بشری دوره راه می افتند که بگویند "دیدی خدا نیست، من که گفتم خدا نیست، حالا دیگه معلوم شد خدا نیست، خدا اگه هستی برو بمیر" اصلا نمی فهمم.  بابام جانها تصمیمتان را بگیرید اگر فکر می کنید هست که خوب هستنش این طوری است، اگر هم فکر می کنید نیست که خوب نیست دیگر شما بروید زندگی تان را بکنید و انقدرکسی را که نیست انکار نکنید.

حالا اینکه چرا من جز جگر زده ام را با ذکر خاطره ای شرح خواهم داد.
این ترم سر یکی از کلاسهای من خانمی بود تو فرض کن اسم ش بوده بهاره اصغری، بعد من هی به این خانم می گفتم بهاره اکبری، وسطهای ترم، یکی از آقایان کلاس، بعد از اتمام جلسه آمد و به من گفت  چرا انقدر اسم خانم اصغری را اشتباه می‌گویید؟  گفتم دارم همه سعی ام را می کنم ولی از اول اشتباه گفتم و اشتباه یادم ماند.  خودش که مشکلی ندارد همه اش می‌خندد تو چرا شاکی شده ای؟ گفت آخه من بهاره را دوست دارم ناراحت می شوم اسمش را اشتباه می‌گویید. 
حالا بگذریم از اینکه چطور جلوی خودم را گرفتم نروم پسرکم را ماچ نکنم با این عاشقیت‌اش، و بچسبیم به آن سوی داستان که حکایت من است: این درست که من آدم مذهبی نیستم، ولی به شدت ایمان دارم به خداوند، اصلا یک جور عجیبی دوستش دارم، همین خدایی که به چشم خیلی ها انگار دامنش را از روی زمین جمع کرده که آلوده نشود، دستهایش را بالا گرفته که خونی نشود همین خدا را هم دوست دارم و اسمش را که درست نمی گویند ناراحت می شوم.

Thursday, December 23, 2010

در ستایش حسن



برای من انجام کارهای بیرون از خانه مثل کارهای بانک و سر کله زدن با کارمندهای اداره های مختلف آسان نیست، به خصوص اگر حرف حرف عدد باشد، من بلد نیستم عدد بدهم، حتی جدول ضرب هم خوب یادم نیست.  از آن دسته زنهایی هم هستم که بخش بزرگی از زندگی شان به این گذشت که ثابت کنند اگر نه بیشتر، درست به اندازه یک مرد توانا هستند.  حالا خیلی بهتر شده‌ام، خوب نشده ام ولی بهتر شده ام.  حالا می‌دانم من به اندازه خودم می‌توانم و چه لزومی دارد آن را به بقیه ثابت کنم.  هرچند می پذیرم آدمی که من هستم همیشه به دانسته هایش عمل نمی کند.  
حالا اینها را داشته باش تا بقیه اش را بگویم.
برای من آقای حسن که کارمند بانک است نمونه انرژی مردانه حامی است، او فکر نمی‌کند من باید از پس هر کاری بربیایم، فکر نمی‌کند اگر در مثلا بطری نوشابه را برای من باز کرد بعد باید یک لبخند احمقانه بزند و بگوید هه، و پشت‌بندش توقع داشته باشد من به او مثل قهرمانم نگاه کنم، مثل مردی که برای من اژدها کشته است.
حسن همچین مردی نیست. 
اولین بار که ایشان را دیدم رفته بودم برای خودم در بانک حساب باز کنم.  پدر مربوطه اصرار داشت با من بیاید، من هم اصرار داشتم که خودم می‌توانم، پدر مربوطه گفت فقط تا دم در بانک می آید ولی بعد زد زیرش. 
شماره ما که خوانده شد من و پدر با هم رفتیم پشت باجه، من به پدر تعارف کردم بنشیند، پدر گفت نه تو بنشین، آقای حسن فقط ما را تماشا می‌کرد، خلاصه پدر نشست و به آقای حسن گفت من می‌خواهم حساب باز کنم.  آقای حسن گفت  شما می‌خواهید برایشان حساب باز کنید.  پدر گفت نه.  آقای حسن گفت شما می‌خواهید پول بگذارید؟ پدر گفت نه.  آقای حسن گفت پس بگذارید بنشینند که فرمها را پر کنند.  پدر بلند شد من نشستم، پدر ایستاد بالای سرم، آقای حسن صندلی‌های مراجعین منتظر را به پدر نشان داد و گفت شما هم بنشینید.  پدر گفت من هستم که اگر مشکلی پیش آمد... آقای حسن گفت من اینجا هستم که مشکلی پیش نیاید.  پدر مرا نگاه کرد، حسن را نگاه کرد و به من گفت پس من می‌روم دنبال کار خودم.  و رفت.
آن روز هم از کار حسن خوشم آمد، هم حرصم را درآورد که کاری کرد پدر فکر کند حضورش آنجا لزومی ندارد، هم خوشم آمد هم دلم می‌خواست می‌زدم توی گوشش.
بعد یک بار رفتم از حسابم برداشت کنم، از او پرسیدم این رقم به ریال چند تا صفر باید داشته باشد، گفت.  لبخند یک وری نزد، نگفت هه.  طوری برخورد کرد انگار آنجا نشسته است و حقوق می‌گیرد که به مردم بگوید هر رقمی چند تا صفر دارد.
دیروز هم رفتم بانک، و نمی دانم چرا همیشه، خوشبختانه البته، کار من به حسن می‌افتد، چند تا قسط وام بود که باید پرداخت می‌شد، باید از حسابم پول می‌کشیدم که قسطها را بدهم، کل مبلغ را حساب کرد، فیش برداشت مبلغ را داد دستم و رقم را خواند که بنویسم بعد گفت سه تا صفر دارد.  نگاهش کردم که لبخند تشکرآمیزی بزنم، حواسش نبود، داشت به کارهای من می‌رسید.