Showing posts with label ناله شبگیر. Show all posts
Showing posts with label ناله شبگیر. Show all posts

Sunday, October 9, 2011

یا از خلال گفتگوهای آن شب با آدمهای آن شب Can you feel the night tonight?

 

1.

- چرا نمی نویسی؟ 

- چون چی بنویسم که از ننوشتنم بهتر نباشه؟


2.

- یه پیک دیگه؟

- نه

- چرا؟ می خوای رانندگی کنی؟

- نه می‌خوام برم خونه‌مون


3.

- دو جور حال داریم: حال بدِ بد و حال بدِ خوب


4.

- یعنی همه این ترانه‌های غمبار، همه همه همه شون باید وصف حال باشه؟

- این یعنی ما زندگی کردیم

- این یعنی زندگی ما رو کرده

- از اون جهت؟

- از هر شش جهت

- سینمای پنج بعدی دیگه چه صیغه ایه؟ می‌دونی؟


5.

- اگه می خواین برین زودتر برین چون به زودی دیگه کسی نمی مونه که وقتی دارین می رین بتونین باهاش خداحافظی کنین و این خیلی ضد حاله.


6.

- خیلی که کم آوردی به تناسخ فکر کن، به اینکه تو به تناسخ اعتقاد نداری و فقط همین یه دفعه است.


7.

- اگه راس باشه چی؟ تناسخ رو می گم. 

Friday, September 30, 2011

همین خود ما

یک وقتهایی فکر می کردم این آدمها مال فیلم ها هستند، این آدمها واقعی نیستند، حتا وقتی خیلی دلم می مرد برایشان هم هی به خودم می گفتم آزاده آزاده این فقط یه فیلمه، چه می دانستم این آدمهای فیلمها خیلی زود می شوند همین خود ما.

Wednesday, June 8, 2011

اکبری یا اصغری، مساله این است

من آدم مذهبی نیستم، یعنی نماز نمی خوانم، حجاب نمی کنم مگر به زور، با مردها دست می دهم و از این قبیل کارها، ولی آدم مومنی هستم یعنی به شدت ایمان دارم به خداوند، به دعا، به اینکه جاهایی هست که من احساس می کنم آرامترم، نزدیکترم.  یک سری رفتارهای آیینی را دوست دارم، روزه و سحری و افطار را مثلاً، صدای اذان را، گوش دادن به دعای صد بند یا سرودهای کلیسا را، شمع روشن کردن، مراقبه، تجربه حضور در اماکن مقدس دیگر مذاهب، کلیسا، کنیسه و معبد را دوست دارم.
این منم.

آدمهایی که خدا را قبول ندارند و زندگی شان را می کنند می فهمم. اما آدمهایی را که هر اتفاقی بیفتد از دست تو دماغ کردن الف ن تا سیل و زلزله و جنایات بشری دوره راه می افتند که بگویند "دیدی خدا نیست، من که گفتم خدا نیست، حالا دیگه معلوم شد خدا نیست، خدا اگه هستی برو بمیر" اصلا نمی فهمم.  بابام جانها تصمیمتان را بگیرید اگر فکر می کنید هست که خوب هستنش این طوری است، اگر هم فکر می کنید نیست که خوب نیست دیگر شما بروید زندگی تان را بکنید و انقدرکسی را که نیست انکار نکنید.

حالا اینکه چرا من جز جگر زده ام را با ذکر خاطره ای شرح خواهم داد.
این ترم سر یکی از کلاسهای من خانمی بود تو فرض کن اسم ش بوده بهاره اصغری، بعد من هی به این خانم می گفتم بهاره اکبری، وسطهای ترم، یکی از آقایان کلاس، بعد از اتمام جلسه آمد و به من گفت  چرا انقدر اسم خانم اصغری را اشتباه می‌گویید؟  گفتم دارم همه سعی ام را می کنم ولی از اول اشتباه گفتم و اشتباه یادم ماند.  خودش که مشکلی ندارد همه اش می‌خندد تو چرا شاکی شده ای؟ گفت آخه من بهاره را دوست دارم ناراحت می شوم اسمش را اشتباه می‌گویید. 
حالا بگذریم از اینکه چطور جلوی خودم را گرفتم نروم پسرکم را ماچ نکنم با این عاشقیت‌اش، و بچسبیم به آن سوی داستان که حکایت من است: این درست که من آدم مذهبی نیستم، ولی به شدت ایمان دارم به خداوند، اصلا یک جور عجیبی دوستش دارم، همین خدایی که به چشم خیلی ها انگار دامنش را از روی زمین جمع کرده که آلوده نشود، دستهایش را بالا گرفته که خونی نشود همین خدا را هم دوست دارم و اسمش را که درست نمی گویند ناراحت می شوم.

Thursday, May 19, 2011

کارهای بی خاصیت، کارهای باخاصیت



کداممان داریم کاری انجام می دهیم، من که می روم کارگرهای بی حق و حقوق نساجی را می بینم و همه کاری که می‌کنم نم اشکی فشاندن است؟ یا مهدی نظری، کارمند ایلامی که درخت می‌کارد