Monday, October 24, 2011

آی فسوسا کجا توانم رستن

اصلاحیه ترجمه مجموعه شعری که دادم برای چاپ رو امروز برام فرستادند

 

گفتند

نباید تن هم را دوباره لمس کنیم

و هیچ مردی در بستر هیچ زنی نخسبد

دیگر با تو گیلاسی نزنم

از هولوکاست

فرشتگان

و برهنگی حوا نگویم.

 

به درک، می روم یک غار پیدا می‌کنم روی دیوارش عکس تن می‌کشم و بستر و گیلاس که اینها یادم نرود، هولوکاست و حوا هم که خودمم.  فرشته هم که زن عمویم است.  همه چیز مثل اشیا در یک تابلوی نقاشی طبیعت بی جان همان جایی می رود که باید برود. 

Wednesday, October 19, 2011

اگر نوش‌ات نی‌ام نیش‌ات چرایم؟


1.

در زبان دری به بلاتکلیفی می گویند بی سرنوشتی.


2.

بچه که بودم یه فیلم هندی داشتیم به اسم "مرد"، تو این فیلم یه مرد بود که حاکم جائر دستها و پاهاش رو می‌بنده به چند تا اسب گنده که بتازن و برن و مرد شرحه شرحه بشه.  مرد انقدر قوی ست که زنجیر رو می‌کشه و نمی‌گذاره اسبها حرکت کنند.

آویزون این تصویرم و هی مثل ذکر به خودم می‌گم "از اسبها قوی تر بودن، از اسبها قوی تر بودن."


3.

برادر کوچکتر دارد می‌رود سر کار.  مامان زیرزمین است، آنجا یک مطبخ کوچک دارد برای غذاهای پربو.  برادر کوچکتر از همین بالا داد می‌کشد که دارم می‌روم.  صدای نامفهوم مامان را از آن پایین می‌شنوم.  نمی فهمم چه می‌گوید ولی می‌دانم گفته است شب زود بیا.  (یادم باشد یکبار هم درباره تفاوت فهمیدن و دانستن بنویسم، اینکه چطور می‌شود آنچه را نمی فهمیم بدانیم یا آنچه را می‌فهمیم ندانیم.)  صدای مامان از آن پایین نت هایی پخش و پلاست که می‌آید بالا می‌رود توی گلوی من و می‌شود یک "آخیش".  فکر می‌کنم اگر از این بالا از روی ایوان خودم را پرت کنم آن پایین صدای مادرم مرا می‌گیرد.

این تصویر من است از امنیت.


4.

خودم، دنیام، همه برام غریبه شدند، همه اش نیستم، فقط تو بعضی لحظات هستم، مثلا امروز وقتی به حور گفتم با عوض کردن فامیلی‌ش نمی‌تونه پدرش رو از تاریخ زندگی‌‌اش حذف کنه، بودم، وقتی درد می‌کشم هم هستم.  یه کتابی داشت جرج اورول به اسم دختر راهبه، نه دختر کشیش، یه دختری بود می‌نشست پای موعظه‌های پدر کشیش‌اش، هر بار حواسش از موعظه پرت می‌شد، که کم هم نبود، یه سوزن تو ساعد دستش فرو می‌کرد تا وقتی درد بود اون هم بود، همون جایی که بود، بود، همون‌جا تو دنیایی که می‌شناخت، بود. 

بعدش یادم نیست چی شد، از اون دنیا جدا شد، رفت رفت رفت، آخرشم یادم نیست  چی شد؟ برگشت؟ برنگشت؟ 


5.

برای اینکه خودم رو آروم کنم موهامو شونه می‌کنم، نشد، موهامو می‌شورم.  سه صبح رفتم تو حمام کله‌ام رو خم کردم زیر شیر به بشور بشور، بابا اومد و خیال کرد ما اشتباهی چراغ حمام رو روشن گذاشتیم چراغ رو خاموش کرد جیغ کشیدم روشن کن.  اومد یه نگاه به من انداخت روشن کرد و رفت اصلا نپرسید دختر جان تو این وقت شب از خواب بیدار شدی اومدی داری سرت رو موشوری؟

اگه می‌پرسید خوابم رو براش می‌گفتم.  نپرسید. رفت.


6.

قطعاً باران.


7.

همیشه فکر می‌کنم این دفعه دیگه می‌میرم ولی بازم نمی‌میرم، بعد فکر می‌کنم حالا که از این نمردم دیگه هیچ وقت نمی میرم ولی باز می‌میرم.

چه جوریاست؟ کی می فهمم؟ کی یاد می‌گیرم؟

چراهمیشه شمالم سخته جنوبم سختتر؟

من چه دانم؟ 

Wednesday, October 12, 2011

تا قمر در عقرب کار دل همینه

دوست داشتن یعنی از دست یه کسی به خودش پناه ببری.

Sunday, October 9, 2011

یا از خلال گفتگوهای آن شب با آدمهای آن شب Can you feel the night tonight?

 

1.

- چرا نمی نویسی؟ 

- چون چی بنویسم که از ننوشتنم بهتر نباشه؟


2.

- یه پیک دیگه؟

- نه

- چرا؟ می خوای رانندگی کنی؟

- نه می‌خوام برم خونه‌مون


3.

- دو جور حال داریم: حال بدِ بد و حال بدِ خوب


4.

- یعنی همه این ترانه‌های غمبار، همه همه همه شون باید وصف حال باشه؟

- این یعنی ما زندگی کردیم

- این یعنی زندگی ما رو کرده

- از اون جهت؟

- از هر شش جهت

- سینمای پنج بعدی دیگه چه صیغه ایه؟ می‌دونی؟


5.

- اگه می خواین برین زودتر برین چون به زودی دیگه کسی نمی مونه که وقتی دارین می رین بتونین باهاش خداحافظی کنین و این خیلی ضد حاله.


6.

- خیلی که کم آوردی به تناسخ فکر کن، به اینکه تو به تناسخ اعتقاد نداری و فقط همین یه دفعه است.


7.

- اگه راس باشه چی؟ تناسخ رو می گم.