Showing posts with label بیاد داشتها. Show all posts
Showing posts with label بیاد داشتها. Show all posts

Tuesday, July 26, 2011

فردا، یا آمازون خسته تو

زنی هست درون من، سینه چپش را بریده که زه کمان را راحتتر بکشد.  گاهی شبها قایقش را در تاریکی به آب می‌اندازد و بی‌صدا از ساحل دور می‌شود، می‌رود تا آن سوی رود، روشناییهای‌ شهر دور را تماشا کند. 

فردا دوباره خوب است، دوباره می‌جنگد.

Wednesday, July 20, 2011

مورس زندگی‌ام


نه یه کتاب خوب، نه یه فیلم خوب، نه یه شعر خوب که بشه ترجمه اش کرد، نه یه کاری که باعث بشه حس کنی زنده‌ای، نه یه مرد خوب که بشه دوسش داشت، تنها چیزی که این روزها رو قابل تحمل می‌کنه برام همین چند تا آدم نازنینه که معاشرت‌ باهاشون گنج منه.  اگه اونا نباشن روزها می‌گذره بدون اینکه صدایی از من شنیده بشه، هیچ صدایی جز تق تق دکمه‌های صفحه کلید، مورس زندگی‌ام.

Wednesday, July 13, 2011

تفکیک ارزشها

دیروز بعدازظهر اینجا در این شهر کوچک خواهران و برادران ارزشی راهپیمایی کرده‌اند در اعتراض به بدحجابی، شعار داده‌اند بی‌حجاب معاند است و این حرفها.
دیروز صبح اینجا در همین شهر کوچک کارگران نساجی برای بار نمی‌دانم چندم طی چند ماه گذشته، در مقابل فرمانداری جمع شده‌اند و سراغ سیزده ماه حقوق معوقه‌شان را گرفته‌اند.
و من گیج شده‌ام، من خدایم را گم کرده‌ام، دیگر نمی‌فهمم ارزش یعنی چه؟  آیا اگر این جمعیت دل‌‌نگران ارزشهای اسلامی در عصر، صبح به برادران مسلمان مظلوم‌شان می‌پبوستند، فریاد هم نمی‌زدند فقط کنارشان می‌نشستند بلکه صدای سکوت‌شان بلندتر شود، شاید که شنیده شود، ارزشی اسلامی نبود؟ یا ممکن بود انقدر خسته شوند که دیگر عصر نتوانند وا اسلاما فریاد کنند؟
چطور همه اینها را ببینم و قسم حضرت عباست را باور کنم؟ 
انگار تنها راه به سوی جهنم از موهای من می‌گذرد، و دیگر هیچ کاری، دروغ، دزدی، تجاوز، خوردن حق کارگر، بدچشمی، سهراب‌کشی، گناه ندارد که ندارد.  و آنچه ارزش به حساب می‌آید فقط و فقط ترویج جهالت است.

Wednesday, June 8, 2011

اکبری یا اصغری، مساله این است

من آدم مذهبی نیستم، یعنی نماز نمی خوانم، حجاب نمی کنم مگر به زور، با مردها دست می دهم و از این قبیل کارها، ولی آدم مومنی هستم یعنی به شدت ایمان دارم به خداوند، به دعا، به اینکه جاهایی هست که من احساس می کنم آرامترم، نزدیکترم.  یک سری رفتارهای آیینی را دوست دارم، روزه و سحری و افطار را مثلاً، صدای اذان را، گوش دادن به دعای صد بند یا سرودهای کلیسا را، شمع روشن کردن، مراقبه، تجربه حضور در اماکن مقدس دیگر مذاهب، کلیسا، کنیسه و معبد را دوست دارم.
این منم.

آدمهایی که خدا را قبول ندارند و زندگی شان را می کنند می فهمم. اما آدمهایی را که هر اتفاقی بیفتد از دست تو دماغ کردن الف ن تا سیل و زلزله و جنایات بشری دوره راه می افتند که بگویند "دیدی خدا نیست، من که گفتم خدا نیست، حالا دیگه معلوم شد خدا نیست، خدا اگه هستی برو بمیر" اصلا نمی فهمم.  بابام جانها تصمیمتان را بگیرید اگر فکر می کنید هست که خوب هستنش این طوری است، اگر هم فکر می کنید نیست که خوب نیست دیگر شما بروید زندگی تان را بکنید و انقدرکسی را که نیست انکار نکنید.

حالا اینکه چرا من جز جگر زده ام را با ذکر خاطره ای شرح خواهم داد.
این ترم سر یکی از کلاسهای من خانمی بود تو فرض کن اسم ش بوده بهاره اصغری، بعد من هی به این خانم می گفتم بهاره اکبری، وسطهای ترم، یکی از آقایان کلاس، بعد از اتمام جلسه آمد و به من گفت  چرا انقدر اسم خانم اصغری را اشتباه می‌گویید؟  گفتم دارم همه سعی ام را می کنم ولی از اول اشتباه گفتم و اشتباه یادم ماند.  خودش که مشکلی ندارد همه اش می‌خندد تو چرا شاکی شده ای؟ گفت آخه من بهاره را دوست دارم ناراحت می شوم اسمش را اشتباه می‌گویید. 
حالا بگذریم از اینکه چطور جلوی خودم را گرفتم نروم پسرکم را ماچ نکنم با این عاشقیت‌اش، و بچسبیم به آن سوی داستان که حکایت من است: این درست که من آدم مذهبی نیستم، ولی به شدت ایمان دارم به خداوند، اصلا یک جور عجیبی دوستش دارم، همین خدایی که به چشم خیلی ها انگار دامنش را از روی زمین جمع کرده که آلوده نشود، دستهایش را بالا گرفته که خونی نشود همین خدا را هم دوست دارم و اسمش را که درست نمی گویند ناراحت می شوم.

Wednesday, April 20, 2011

مث کسی که شبونه هوس دریا کنه

1. بازی مسخره ای هست در فیس بوک که درباره یک نفر سوالاتی مطرح می کند و شخص بازیکن باید به آن جواب بدهد، مثلا طرف فیلان دوست دارد یا بهمان.  یکی از دوستان فیس بوکی که انگار بیمار این بازی است، سعی کرده به این سوال جوابه بدهد که من خجالتی تر هستم یا محمد جواد اکبرین.
بعد می گویند آخر الزمان فرا نرسیده است. 
تازه منت هم سرم گذاشته که من شما را برنده اعلام کردم، از ظهر دارم به این فکر می کنم که برنده شدن من یعنی چه؟  یعنی من خجالتی تر هستم یا پررو تر.

2.  مادرم به سفری یک روزه رفته، دلم برایش تنگ شده، من بچه ننه نیستم، یعنی انقدر نیستم که گل درشت باشد، یک ماه هم شده است خانه نباشم و دلتنگی زیادی نداشته باشم ولی تاب خانه را بدون حضور مادرم ندارم.

3. دیشب در خواب من بودی بعد از این همه وقت.  من و تو از خیابان قدم به ساختمانی گذاشتیم که انگار چیزی شبیه شهر کتاب بود، بعد یکی از کارکنانش، نمی دانم چرا، دلش برای ما سوخت انگار، یا شاید هم قراری قبلی بود، تابلوی دیواری بزرگی را از روی دیوار برداشت، که پشتش یک در بود، و در را که باز می کردی یک بالابر خیلی کوچک بود که من و تو به سختی در آن جا شدیم.  بالابر آهسته و پر تکان بالا می‌رفت و لب من هی به گونه تو می خورد و هر دو ریز می خندیدیم، رد رژ لبم مانده بود روی صورتت، هر چه دست می کشیدم پاک نمی شد.  رفتیم بالا، روی پشت بام ساختمان.  و روی پله هایی نشستیم به تماشای آسمان.  هیچ هم با هم حرف نزدیم.
فکر کنم من آمده بودم پیش تو که آسمان بنفش بود و گرنه آسمان من که همه جا همین رنگ است.



عنوان سطری از ترانه "برگرد به من" سعید مدرس و عطا است


Tuesday, March 15, 2011

بالاتر حتا


   
معمولا چهارشنبه سوریها خانه بودم.  می نشستم و تخیل می کردم آنها که فامیل دارند، دوست دارند آنها که با همند حالا کجا هستند.   امسال، از خیلی وقت پیش هی کاغذ جمع کردم، کاغه باطله، چرکنویس، کلی از یادداشتهای تو، نشانی که برایم نوشته بودی با کروکی که گم نشوم، نقاشی هایی که وقتی با کسی تلفنی حرف می زدی روی کاغذ زیر دستت می کشیدی، کارتهای تبریک و تولدت مبارک، و همه چیزهایی که هی نگاهشان کردم و دیدم نمی دانم چرا نگه داشته‌ام، بعد این خیال به جانم افتاد که اینها را بندازم دور که جا باز شود برای کاغذهای تازه، یادداشتهای نو. 
و همه را جمع کردم، یک جورهایی چون می دانستم چهارشنبه سوری در کار نخواهد بود به دوستانم گفتم بیایید برویم اینها را بسوزانیم، نمی خواستم همین طور الکی باشد، می خواستم مثل یک آیین باشد، آیین سوزاندن آنچه باید بسوزد و برود پی کارش.
پونه یکبار گفت بیا برویم بسوزانیم‌شان، من ولی ته دلم می خواستم امیدوار باشم به چهارشنبه سوری.
امیدوار بودم ولی دیگر فکر نمی کردم یک چنین چیزی از آن دربیاید، فکر نمی کردم با تو بروم به یک مهمانی باغی، که ببینم وقتی از زیر گذر می پیچی که آن طرف بزرگراه دربیایی قفل می کنی که کجایی و چرایی و من این همه می خندم که تو با یک پیچ این قدر گوز پیچ می شوی یعنی؟  و بعد در مهمانی آدمها خوب باشند، امن باشند، و من بخندم، و بخورم و بنوشم به پیمانه، و برقصم و ببینم دم پیمانه گرم که می چرخم و می مانم و جهان همچنان به چرخش خود ادامه می‌دهد.  و آتش باشد و سرخی تو از من و زردی من از تو و فشفشه و ترقه و بالونهای قرمز که می روند تا آن بالا، بالا، بالاتر حتا.  بعد پسری که کنارت ایستاده بخندد به قهقهه و دختر همراهش را نشانت دهد و بگوید ما هنوز عروسی نکردیم این وقت این آرزو کرده بچه دارشیم بالون فرستاده هوا. 
و من نگاه دختره کنم، دختره نگاه من و به پسره بگویم انقدر خر نباش.

بالای سر آتش ایستادم، آنقدر کاغذها را زیر و رو کردم تا مطمئن شدم خاکستر شدند و تمام شد رفت پی کارش.
و حالا اینجا نشسته ام با سری که هنوز سنگین است، سبکم و بعید نیست مثل آن بالن با آن نور کوچک بروم بالا، بالا، بالاتر حتا.

Tuesday, March 8, 2011

سلام برسان

دلم می‌خواهد این یادداشت خیلی خیلی کوچک را تقدیم کنم به ف که دست دخترهایش را گرفت و از آن خانه زد بیرون، بلکه یاد بگیرند بله آدم اشتباه می‌کند، نه آدم نباید به اشتباهش ادامه دهد، و بله آدم می‌تواند اشتباهش را جبران کند، حتی اگر جبران کردنش به قیمت این تمام شود که از خانه و خانمی‌کردنش دست بکشد و بیاید در یک اتاق کوچک زندگی کند، حتی اگر مجبور شود سخت کار کند، حتی اگر مجبور شود خیلی حرفها را تحمل کند.

دختر یکی از آشنایان دور را دیدم، از دور که نگاهش می‌کنی سالم و زیبا و خندان است، تحصیل کرده است و کار می‌کند، نزدیکش که می‌روی، خیلی نزدیک، می‌بینی چقدر افسرده و درمانده است. 
به محض اینکه همدیگر را می‌بینیم دوتایی با هم از همدیگر می‌پرسیم هنوز ازدواج نکردی؟  بعد می‌زنیم زیر خنده.
پدرش مرد بدی نیست ولی معتاد است، و مادرش تمام عمر به او گفته فقط به خاطر او زندگی‌اش را با این مرد تلف کرده است.  و این حرف خیلی او را آزار می‌دهد.  می‌گوید می‌دانم این طور نیست و مادر من هرگز زنی نیست که مردش را ترک کند، مادرم واژه طلاق گرفته را به جای فحش استفاده می‌کند.  با این حال ...
بهش گفتم بیا فکر کن مادرت راست می‌گوید او تو را با پدری ناتوان تنها نگذاشته و حالا به خاطر این امنیت نصف و نیمه‌ای که به تو داده حق دارد یک منت هم سرت بگذارد.  شاید راحت شوی.
می‌‌خندد "همیشه به من می‌گفت به محض اینکه من ازدواج کنم پدرم را ترک می کند، و انگار با این حرف مرا طلسم کرده است، یک چیزی در درون من باور کرده است اگر دل ببندم زندگی پدر و مادرم خراب می‌شود و اگر این اتفاق بیافتد تقصیر من است."
خواستم بغلش کنم، چون من خیلی بلد نیستم آدمها را دلداری دهم، فقط بلدم گوش کنم.  ولی یکهو باد وزید، دنباله‌ شال‌هایمان رها شد و خورد توی صورت آن یکی، خند‌ه‌مان گرفت، بعد نمی‌‌دانم من یا او کدام یک اول گفت خداحافظ و آن یکی گفت سلام برسان.

Tuesday, March 1, 2011

روزهای یک دقیقه‌ای


بعضی روزها من فقط یک دقیقه زندگی می کنم، شاید هم کمتر از یک دقیقه.  صبح که از خواب بیدار می‌شوم، همان چند ثانیه‌ای که مغزم هنوز کاملا به راه نیافتاده و هنوز یادم نیامده که مثلاً امروز سه شنبه ده اسفند است پس باید دلواپس باشم، باید بروم دنبال کارهای اعصاب خرد کن اداری، باید کتابم را سانسور کنم، نباید به تلفنهای ناشناس جواب بدهم شاید که آن مردک مزاحم باشد، باید با دلشوره پس چرا برنگشتند هنوز، کنار بیایم، باید هی به خودم بگویم تو می‌توونی تو می‌توونی طاقت بیار، نفس بکش، نفس بکش.

فکر می‌کنم فقط آن روزها و ساعتهایی که زندگی نمی‌‌کنم به عمرم اضافه می‌شود برای همین مثل یک پیرزن می‌مانم بی‌هیچ شوقی برای زندگی.

Friday, February 25, 2011

نه



یک دسته از مردها هستند که وقتی با خوشرویی و ادب بهشان می‌گویم "نه به شما علاقه‌ای ندارم"،  نمی فهمند.  درست از همان لحظه است که دست کم در چشم من، از یک خواستگار، خواستار، پیشنهاد دهنده یا چه بدانم هر اسمی که دارد، به یک مزاحم تبدیل می‌شوند.
به گمانم آنها همان‌قدر که عذاب می‌دهند عذاب می‌کشند، آنها هم مثل بخش بزرگی از زنان قربانیان یک جامعه مردسالارند.  تحصیلات دانشگاهی، کتاب خواندن، هیچ کدام قادر نیست آنها را از چنگ فرهنگی نجات دهد که برای زن به اندازه یک مرد شان انسانی قائل نیست.  آنها، دست کم در ناخودآگاه خود، آنقدر زن را آدم نمی‌دانند که بپذیرند دارای شعور و احساس است و حق دارد انتخاب کند و از آن هم مهمتر عقلش کم نیست و می‌تواند برای خودش تصمیم بگیرد.
در مقابل این مردها تسلیم نشوید، نگذارید شما را به عجز بیاورند، دلتان برایشان نسوزد چون حق شماست دوست بدارید. این اصرار را به حساب ابراز عشق نگذارید، این فقط قدرت نمایی است.  نگذارید فکر کنند می‌توانند خودشان را به شما تحمیل کنند و به این موضوع وقتی پی نبرید که نگذاشتند بروید کلاس زبان، یا به شما گفتند فاسدید چون آدرس ایمیل دارید.  آمار طلاق را بالا نبرید. خودتان حق نه گفتن را برای خودتان به رسمیت بشناسید و سر نه خود بمانید شاید یاد بگیرند نه یعنی نه.

پی‌نوشت بی‌ربط: آن زن آمازونی درونم شمشیرش را تیز می‌کند.  چشم بعضی آدمها فقط وقتی می‌بیند که گذاشته باشیدش کف دست طرف.

Sunday, February 6, 2011

مطالبات انسانی

الان سه تا چیز دلم می خواد
1. یکی بیاد به من بگه باید چه غلطی بکنم، چه می دونم بیاد بگه چاکرا فیلانت گرفته چنته بخور، راجع به فلان موضوع حرف بزن یا حتی قورباغه رو ببوس و خوب شو
2. حرکت سر به زانو رو بتونم انجام بدم
3. یه آشپزخونه بهم بدن آشپزی کنم، فر هم داشته باشه کیک درست کنم، همین فقط.  خونه دیگه نمی خوام، فقط آشپزخونه، اگه یه کمد هم باشه که بتونم برم توش بشینم و لپهام رو باد کنم قبوله.

لو یهی لو یهی آنا لو یهی

حالا دیگه خیلی کم پیش میاد دلم برات تنگ شه، ولی هنوز یه وقتایی بی هوا دلتنگت می‌شم مثل الان که یه نوار نور از بین این همه ابر رد شد و از پنجره گذشت و افتاد روی میز.
یک کم هم تقصیر خاوا آلبرشتاین است که هی می‌خواند لو یهی لو یهی آنا لو یهی.

Sunday, January 30, 2011

سنجاب لالا گونجشک لالا


یکی توی تن من می‌گوید این امام زاده دیگر شفا نمی‌دهد، هی می‌گوید بیا بریم یار، بیا همین‌ کاری را بکنیم که میم‌‌مان می‌خواهد بکند، بیا دم میم‌‌مان را بگیریم برویم ببینیم آسمان هر کجا‌ آیا همین رنگ است.  هی می‌گوید در این کمد را باز کن، در این کمد را باز کن و به نارنیا برو.
یکی توی تن من می‌گوید نارنیا مال قصه‌ها ست، تو با این درآمدی که داری پایت را به کمد بگذار تا بفهمی کمد فقط یک کمد است و زندگی در کمدی که پشتش دیوار است سخت است آن وقت دلت برای همینجایی که هستی تنگ می‌شود.
یکی توی تن من می‌گوید خودت را به آب بسپار
یکی توی تن من می گوید کدام آب؟
یکی توی تن من می‌گوید ترسو
یکی توی تن من می‌گوید کیه؟ کی بود؟
یکی توی تن من می‌گوید ولش کنید پدرسوخته‌ها
سرم را می‌گذارم روی شانه همین یکی ِ آخر، و تخت می خوابم.