Tuesday, March 8, 2011

سلام برسان

دلم می‌خواهد این یادداشت خیلی خیلی کوچک را تقدیم کنم به ف که دست دخترهایش را گرفت و از آن خانه زد بیرون، بلکه یاد بگیرند بله آدم اشتباه می‌کند، نه آدم نباید به اشتباهش ادامه دهد، و بله آدم می‌تواند اشتباهش را جبران کند، حتی اگر جبران کردنش به قیمت این تمام شود که از خانه و خانمی‌کردنش دست بکشد و بیاید در یک اتاق کوچک زندگی کند، حتی اگر مجبور شود سخت کار کند، حتی اگر مجبور شود خیلی حرفها را تحمل کند.

دختر یکی از آشنایان دور را دیدم، از دور که نگاهش می‌کنی سالم و زیبا و خندان است، تحصیل کرده است و کار می‌کند، نزدیکش که می‌روی، خیلی نزدیک، می‌بینی چقدر افسرده و درمانده است. 
به محض اینکه همدیگر را می‌بینیم دوتایی با هم از همدیگر می‌پرسیم هنوز ازدواج نکردی؟  بعد می‌زنیم زیر خنده.
پدرش مرد بدی نیست ولی معتاد است، و مادرش تمام عمر به او گفته فقط به خاطر او زندگی‌اش را با این مرد تلف کرده است.  و این حرف خیلی او را آزار می‌دهد.  می‌گوید می‌دانم این طور نیست و مادر من هرگز زنی نیست که مردش را ترک کند، مادرم واژه طلاق گرفته را به جای فحش استفاده می‌کند.  با این حال ...
بهش گفتم بیا فکر کن مادرت راست می‌گوید او تو را با پدری ناتوان تنها نگذاشته و حالا به خاطر این امنیت نصف و نیمه‌ای که به تو داده حق دارد یک منت هم سرت بگذارد.  شاید راحت شوی.
می‌‌خندد "همیشه به من می‌گفت به محض اینکه من ازدواج کنم پدرم را ترک می کند، و انگار با این حرف مرا طلسم کرده است، یک چیزی در درون من باور کرده است اگر دل ببندم زندگی پدر و مادرم خراب می‌شود و اگر این اتفاق بیافتد تقصیر من است."
خواستم بغلش کنم، چون من خیلی بلد نیستم آدمها را دلداری دهم، فقط بلدم گوش کنم.  ولی یکهو باد وزید، دنباله‌ شال‌هایمان رها شد و خورد توی صورت آن یکی، خند‌ه‌مان گرفت، بعد نمی‌‌دانم من یا او کدام یک اول گفت خداحافظ و آن یکی گفت سلام برسان.

No comments:

Post a Comment