بعضی روزها من فقط یک دقیقه زندگی می کنم، شاید هم کمتر از یک دقیقه. صبح که از خواب بیدار میشوم، همان چند ثانیهای که مغزم هنوز کاملا به راه نیافتاده و هنوز یادم نیامده که مثلاً امروز سه شنبه ده اسفند است پس باید دلواپس باشم، باید بروم دنبال کارهای اعصاب خرد کن اداری، باید کتابم را سانسور کنم، نباید به تلفنهای ناشناس جواب بدهم شاید که آن مردک مزاحم باشد، باید با دلشوره پس چرا برنگشتند هنوز، کنار بیایم، باید هی به خودم بگویم تو میتوونی تو میتوونی طاقت بیار، نفس بکش، نفس بکش.
فکر میکنم فقط آن روزها و ساعتهایی که زندگی نمیکنم به عمرم اضافه میشود برای همین مثل یک پیرزن میمانم بیهیچ شوقی برای زندگی.
No comments:
Post a Comment