Tuesday, March 15, 2011

بالاتر حتا


   
معمولا چهارشنبه سوریها خانه بودم.  می نشستم و تخیل می کردم آنها که فامیل دارند، دوست دارند آنها که با همند حالا کجا هستند.   امسال، از خیلی وقت پیش هی کاغذ جمع کردم، کاغه باطله، چرکنویس، کلی از یادداشتهای تو، نشانی که برایم نوشته بودی با کروکی که گم نشوم، نقاشی هایی که وقتی با کسی تلفنی حرف می زدی روی کاغذ زیر دستت می کشیدی، کارتهای تبریک و تولدت مبارک، و همه چیزهایی که هی نگاهشان کردم و دیدم نمی دانم چرا نگه داشته‌ام، بعد این خیال به جانم افتاد که اینها را بندازم دور که جا باز شود برای کاغذهای تازه، یادداشتهای نو. 
و همه را جمع کردم، یک جورهایی چون می دانستم چهارشنبه سوری در کار نخواهد بود به دوستانم گفتم بیایید برویم اینها را بسوزانیم، نمی خواستم همین طور الکی باشد، می خواستم مثل یک آیین باشد، آیین سوزاندن آنچه باید بسوزد و برود پی کارش.
پونه یکبار گفت بیا برویم بسوزانیم‌شان، من ولی ته دلم می خواستم امیدوار باشم به چهارشنبه سوری.
امیدوار بودم ولی دیگر فکر نمی کردم یک چنین چیزی از آن دربیاید، فکر نمی کردم با تو بروم به یک مهمانی باغی، که ببینم وقتی از زیر گذر می پیچی که آن طرف بزرگراه دربیایی قفل می کنی که کجایی و چرایی و من این همه می خندم که تو با یک پیچ این قدر گوز پیچ می شوی یعنی؟  و بعد در مهمانی آدمها خوب باشند، امن باشند، و من بخندم، و بخورم و بنوشم به پیمانه، و برقصم و ببینم دم پیمانه گرم که می چرخم و می مانم و جهان همچنان به چرخش خود ادامه می‌دهد.  و آتش باشد و سرخی تو از من و زردی من از تو و فشفشه و ترقه و بالونهای قرمز که می روند تا آن بالا، بالا، بالاتر حتا.  بعد پسری که کنارت ایستاده بخندد به قهقهه و دختر همراهش را نشانت دهد و بگوید ما هنوز عروسی نکردیم این وقت این آرزو کرده بچه دارشیم بالون فرستاده هوا. 
و من نگاه دختره کنم، دختره نگاه من و به پسره بگویم انقدر خر نباش.

بالای سر آتش ایستادم، آنقدر کاغذها را زیر و رو کردم تا مطمئن شدم خاکستر شدند و تمام شد رفت پی کارش.
و حالا اینجا نشسته ام با سری که هنوز سنگین است، سبکم و بعید نیست مثل آن بالن با آن نور کوچک بروم بالا، بالا، بالاتر حتا.

No comments:

Post a Comment