Showing posts with label اعترافات. Show all posts
Showing posts with label اعترافات. Show all posts

Saturday, September 3, 2011

...

وقتی تو مُردی یک بستنی عروسکی دست من بود که اگر لیس‌اش نمی‌زدم حرام می‌شد.




Saturday, August 27, 2011

...

دریاچه ارومیه همانقدر اهمیت دارد

که خلیج فارس.

 

دیگه انقدر که می‌تونم بگم.


Thursday, August 25, 2011

let me fall

1.

پونه بهم می‌گه از یادداشتهای من درباره خانواده شمعدانی خوشش میاد و کاش می‌تونست اون هم این‌طوری بنویسه.

واکنشش برام بامزه است چون اون متخصص نوشتن از خانواده‌شه و من تمام مدتی که می‌شناسمش بهش حسودیم شده که چرا اون می‌تونه ولی من نمی‌تونم.

براش مایه تعجبه که من هم از این دردسرها دارم، براش تسکینه که خودش تنها کسی نیست که این درگیر ها رو داره، و من چطور می‌تونم به همه اینها بخندم؟  در لحظه نمی‌تونم بخندم، ولی بعد، وقتی دارم اتفاق رو برای یکی دیگه از اعضای خانواده شمعدانی تعریف می‌کنم یا درباره‌اش می‌نویسم، وقتی می‌خوام روایت کنم می‌خندم، حرص می‌خورم و می خندم.

اینو از مامان یاد گرفتم، اون یک روایتگر شفاهی بزرگه، چنان همه چیز رو با جزییات، از آ آغاز تا ن پایان تعریف می‌کنه و چنان خوشمزه روایت می‌کنه که باز هم می‌شینم پای داستانهاش، داستانهایی که دیگه از حفظم ولی باز گوش می‌دم، آره بابا هم خنده‌های بلند و معروف خودش رو داره ولی این مامانه که به من یاد داده به موقعیتهای تراژیک زندگیم بخندم تا بتونم دوام بیارم.

 

2.

یکی از دوستانم به من زنگ زده و گفته از من بعید بود این‌طوری درباره پدر و مادرم حرف بزنم.  از دستش انقدر عصبانی شدم که از گوشهام اتش زد بیرون.  باهاش بد حرف نزدم فقط به طور ضمنی بهش یادآوری کردم زندگی من و کارهام به اون ربطی نداره.

چرا انقدر عصبانی شدم؟ چرا اگه نزدیکم بود کله‌اش رو می‌کندم؟ می‌تونستم خیلی راحت و خونسرد بهش بگم، نه فکر نمی‌کنم کارم کار بدی باشه.

آیا خودم هم فکر می‌کنم نباید درباره کژی‌های خانواده شمعدانی بنویسم؟ آیا برای همین عصبانی شدم؟  آیا خشم من از اینجا می‌آد که از اون تصویر تام و تمام و کاملی که ناخودآگاه یا خیلی وقتها هم خودآگاه می‌خوام از خودم نشون بدم عدول کردم؟

چیزی که درباره‌اش مطمئنم اینه که خانواده شمعدانی بزرگترین عشق زندگی منه، من اونا رو دوست دارم و اونا هم منو دوست دارند، فقط شیوه زندگی مستقل و متفاوت هر کدوم از ما گاهی باعث می‌شه دم‌هامون بمونه زیر دست و پای اون یکی.

پس این خشم من از کجا اومد؟

واکنش هر دو دوستم از یه جا می‌اومد باور ذهنی اونها از من با واقعیت خیلی فرق داشت.  چیزی که اونا باور داشتند چیزیه شبیه یه عکس خانوادگی بود که آدمهاش چیتان فیتان کردن و رو به دوربین می‌گن سیب.  این همه واقعیت نیست، این فقط یه لحظه از واقعیته، لحظه‌ای که عمرش می‌تونی به کوتاهی به بار فلش زدن دوربین باشه.

دوست دارم از لحظه‌هایی بنویسم که خانواده مشغول بازی جلوی دوربین نبوده، خانواده خودش بوده، با همه کژی‌ها و راستی‌ها.  دلم می‌خواد با روایت این لحظه ها به خودم یاد بدم حق حیات کژی رو به رسمیت بشناسم، به خودم یاد بدم نور زخم رو شفا می‌ده، ضعفی که بدونی ضعفه دیگه ضعف نیست. 

قصه‌ها برای گفتن اند، قصه‌های نگفته ما رو تبدیل به اون ماری می‌کنه که داره دمش رو می‌خوره.  اگه قصه رو نمی‌گیم واسه این نیست که نمی‌تونیم بگیم، واسه این نیست که گوش محرم شنوایی نداریم که قضاوتمون نکنه، واسه اینه که شاید مثل من نمی‌خوایم بشنویم "از تو بعیده"، دست کم برای من این طوره.

من با رازهام، با داستانهای نگفته‌ام از خودم آدمی ساختم که دوستانی داره، که حلقه خودش رو داره، که زندگی خودش رو داره، من از نگفته هام این آدم رو تغدیه می‌کنم و ترس از دست دادن این فضای آشنا باعث می‌شه همین‌طور ادامه بدم.

این چیزی بود که منو این همه عصبانی کرد، شنیدن "از تو بعیده" این ترس رو در من زنده کرد که دارم از دنیای آشنام سقوط می‌کنم.

فکر می کنم همه داستان همین باشه.

دوست جون از این تریبون ازت عذرخواهی می‌کنم.  دیگه عصبانی نیستم، ممنونم که منو به سقوطم آگاه کردی ولی باید بهت بگم می‌خوام ادامه بدم، همه اش همین نیست، خیلی چیزهای ترسناکتری هم برای گفتن دارم، چیزهایی که مطمئنا خیلی بیشتراز من بعیده ولی من می خوام سقوط کنم و امیدوارم با اون ‌آدمی که اون پایین می‌بینی هم دوست بمونی.

 

پی‌نوشت بی ربط: می‌دونم که باید بگم ولی اینم می‌دونم کجا گفتن، کی گفتن و با که گفتن هم به اندازه گفتن اهمیت داره، باید بیشتر فکر کنم.

 

پی‌نوشت با ربط: عنوان اسم ترانه محبوب من از جاش گروبان است، همیشه این ترانه رو دوست داشتم ولی هیچ وقت مثل حالا حسش نکرده بودم.  شاید نشستم و ترانه معرکه‌اش رو ترجمه کردم.

می‌تونید از اینجا ببنیدش

www.youtube.com/watch?v=DUzkKsD4nA0

 

Tuesday, July 12, 2011

العظمت خدا


خنده‌اش و صداش، این دو تا به من می‌گوید می توانم عاشق این مرد بشوم یا نه، که خوب هر دوتا یه جورهایی صداست.

خلاصه که آقاجان این چه طرز خندیدن است، بابا دستت رو بذار جلو دهنت، چه می دونم انگشتت رو بذار تو حلقت، یک جوری نشود آدم به گناه بیفتد.

Tuesday, July 5, 2011

من زان خودم چنان که هستم هستم؟

شب، نافم آبگیر ماهی قرمز بی قراری بود که دلش می خواست پرواز کند. 
خوابیدم کابوست را دیدم بیدار شدم، نافم نبود، ماهی رفته بود، مثل زن در اولین روز بی عزیزی گریه کردم.  صبح چشمهایم، چشمهای تمام دخترهای دبیرستان معرفت بود که جلوی آیینه روشویی با آب مژه هاشان را فر می زدند، صبح چشمهایم زیبا بود و تو می‌گویی "زیبا" واژه ای ست انتزاعی، زیبا یعنی چه؟  زیبا را تعریف کن.  من می گویم مثلِ ... ،تو می گویی مثل و انگار و توگویی فقط پیام را به تعویق می‌اندازند. 
تا وقتی تعویق عادت ماهانه هست از تعویق پیام نمی ترسم،  بادکنکی هلیومی ام که نخش رها شده، گیر نده، بغلم کن.

Saturday, June 25, 2011

به همین سادگی

و دل باختم به نعش مردی که خود را به  نور ماه رنگ  تیر چراغ برق دار زده بود؛ و این یعنی از تاریکی به تنهایی گذشتن با بغضی که در گلویت سوت می زند تا نترسی.

Saturday, June 18, 2011

دستها



بله ایستادن زیر موج آبشار پنجاه متری شاهان دشت تجربه ای است کم نظیر اما این سفر یک روزه برای من از یک نظر دیگر نه کم نظیر که بی نظیر بود.
آنهایی که مرا می شناسند می‌دانند آدمی نیستم که دست دراز کنم برای کمک، برای خواستن، این کار برای من راحت نیست، این کار برای من خیلی خیلی سخت است، به خصوص کمک خواستن از آدمهایی که نمی‌شناسم یا کم می‌شناسم، و این کم یعنی مثلا فقط دو سه سال است طرف را بشناسم. اوضاع وقتی بدتر می‌شود که آن طرف ماجرا یک مرد باشد، همیشه قبل از اینکه دستم دراز شود از خودم می‌پرسم دستم را می‌گیرد یا نه، به دست من در دستش خیانت می‌کند یا نه، اگر خیانت نکرد بعد هی منت سرم می‌گذارد که ضعیفی و نحیفی و من دستت را گرفتم یا نه. 
و بعد دستم را دراز نمی‌کنم.  و این یک جورهایی بد است چون آدمی که به وقتش کمک نخواهد انسان سالمی نیست و یک جورهایی خوب است چون باعث شد بدجوری روی پای خودم بایستم و از پسش بر بیایم.
دیروز اما از این خبرها نبود، دیروز بدون آنکه بدانم سر درآوردم از وسط یک گروه کوهنوردی مردانه، و پیاده‌‌روی پانزده دقیقه‌ای به آبشار به صخره‌نوردی چند ساعته تبدیل شد.  ابتدای راه خواستم همان یاغی باشم که بودم و دستی که به سمتم دراز شده بود ندیده بگیرم، بعد وقتی برای اینکه نیافتم به شاخه درخت پر خاری چنگ زدم و دستم زخمی شد، آن دست آفتاب سوخته پر قدرت دوباره به سمتم دراز شد که "فکر کن شاخه درخته، فقط خار نداره."
تا آخر راه تا وقتی برسیم این دستها مراقبم بودند، بی منت، بی طعن. 
حتا لازم نبود دستم را دراز کنم سمتشان، آنها بودند که دستشان را یکسره سمت من نگه داشته بودند و خودم هر وقت که دلم می‌خواست، هر وقت که زورم نمی‌رسید دستشان را می گرفتم.
بله این درست که من در تمام طول عمرم به اندازه دیروز این همه دست مردها را نگرفته بودم ولی تجربه خوبی بود، تجربه اعتماد به انرژی مردانه.
خیلی از جاهای سفر گفتم عجب غلطی کردم، من وسط این کوه چه ماستی می‌خورم و هی تهدید کردم من دیگر نمی‌آیم.  ولی حالا هی به زخم کف دستم نگاه می‌کنم و منتظر جمعه بعدم.

پی‌نوشت بی‌ربط: خیلی چیزهای دیگر هم یاد گرفتم، مثلا اینکه کلاهم رو برعکس بگذارم تا هم آفتاب تو سرم نخورم هم لبه کلاه جلوی دیدم رو نگیره، سرقدم بودن، پاکوب، شربت آب‌لیمو با نمک، انگشتها رو در حفره‌های خالی صخره گیره کردن، کج، یا ضربدری رفتن، به پاها، دستها و چشمهای خودت اعتماد کردن، و از همه مهمتر وقتی از لبه یک پرتگاه رد می‌شوی و پاهات جریک جریک می‌لرزند، به صدای بی‌خیال آواز خواندن مرد پشت سرت گوش دادن و لطفا خفه شو نگفتن.


Wednesday, April 27, 2011

در ستایش پونو


مقدمه: گاهی آدم تو زندگیش به یه آدمایی بر می خوره که نه اینکه درد داشته باشند، نه، اصلا خود دردند.  بعد این آدمها برای اینکه حداقل یک سال، تموم دردهات از سر بی دردی به نظر بیان کافیه.

اصل مطلب هم اینکه تو همیشه شرمنده ای که چرا نرفتی اغتشاش، تو همیشه فکر می کنی من خیلی آدم خوبیم و تو چطوری باید منو جبران کنی.  اینا همه اش چرنده.  تو هم به اندازه همه اغتشاش روندگان دل داری و اگه من هر جور که بتونم پایه‌تم، خوب شاید اول برای اینه که ما رفیقیم، ولی بعدش و حتا شاید قبلش، حتما برای اینه که تو یه انسان واقعی هستی، آدمی که زندگی، عاشقی، رفاقت و ترس رو حتا بلده، تو رو همراهی کردن باعث می شه حس کنم منم آدمم.  برای همینه که می گم تو همیشه در حال جبران کردنی، تو منو قاتی ماجراهات می کنی و این باعث می شه یادم نره مث آدم زندگی کردن چه جوریاست، تو باعث می شی گاهی لپهام از عشق گل بندازه، از اینکه بچه ام نرفته کلاس پیانو حرص بخورم، با عمه بچه ها برم ددر، به جاری‌م فوتوشاپ یاد بدم، نودل درست کنم، هی بخوام برای این شهر یه کاری بکنم، یا اصلا تو بگو اگه تو رفیق من نبودی کجا می‌تونستم بفهمم اینکه آدم در به در راه بیافته که یه درمونی واسه درد بی درمون اعتیاد یه عزیزی پیدا کنه یعنی چی. 
این همونی بود که به شکل گفتاری بلد نبودم بگم مجبور شدم بنویسمش.

پی نوشت بی ربط: پونو : دهی از دهستان کوهسارات بخش مینودشت شهرستان گرگان ،واقع در 35 هزارگزی جنوب خاوری مینودشت . کوهستانی ، سردسیر، دارای 300 تن سکنه .آب آن از رودخانه ، محصول آنجا غلات و لبنیات و ابریشم . شغل اهالی زراعت و گله داری ، صنایع دستی زنان بافتن پارچه ٔ ابریشمی و چادرشب ، راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران)