Showing posts with label کمدی کیهانی. Show all posts
Showing posts with label کمدی کیهانی. Show all posts

Friday, July 22, 2011

ز کجاست این تپیدن

یه اسب سیاهه، یه اسب سیاه وحشی که مث اسب‌‌های ترکمن سرش رو کج می‌گیره و می‌تازه تو جون من، صدای ضربه‌های سم‌اش رو تو نبض گردنم می‌شنوم، تاخت که می‌ره یه جنونی می‌افته تو جونم که پابرهنه‌ بدوم، هی می‌گه هی هی، هی هی هی
همیشه اسب نیست، گاهی یه پرنده آبیه که یه لحظه می‌شینه رو یه شاخه‌ای جلوی چشمت که بگه من هستم و بعد تو پلک‌زدنی رفته که تو رو بذاره تو این خیال که وهم بود دیدنش یا حقیقت، گاهی چک چک آبه، معلوم نیست از کجا فرو می‌ریزه اما سردی‌ش هست، نمناکی‌اش هست، گاهی صداییه که اگه موقع نزدیک شدن قطار گوش‌ات رو بچسبونی به ریل راه آهن می شنوی، گاهی هم اصلا نیست، یه هیچ بزرگه، اینم پیش میاد که روحم فقط یه روح باشه، آره اینم می‌شه، امشب اما یه اسبه، یه اسب سیاهه.


پی نوشت: عنوان از این مصرع غزل مولوی است : ای دل ز کجا رسید این دم؟/ ای دل ز کجاست این تپیدن؟

Tuesday, July 12, 2011

العظمت خدا


خنده‌اش و صداش، این دو تا به من می‌گوید می توانم عاشق این مرد بشوم یا نه، که خوب هر دوتا یه جورهایی صداست.

خلاصه که آقاجان این چه طرز خندیدن است، بابا دستت رو بذار جلو دهنت، چه می دونم انگشتت رو بذار تو حلقت، یک جوری نشود آدم به گناه بیفتد.

Friday, May 27, 2011

چبدونم


خوب گاهی هم این‌طوری می‌شه، هیچی معنای سابقش رو نداره، انگار نظام معنایی تو زیادی کهنه شده، انگار کائنات شده شعبده‌باز، یه کلاه بهت می‌ده که طبیعتاً باید بگذاری سرت،  ولی همین که کلاه بر سر مبارک قرار می گیره  می‌شه خرگوش و یه دستمال دستت می‌ده که اشکات رو پاک کنی یا دماغت رو بگیری، بعد دستمال یهو می‌شه کبوتر و پر، و تو می مونی با یه دماغ آویزون در حال تماشای کبوتری که رفت بالا و شد یک ابر سفید تپل و این قصه تا کی قراره  ادامه داشته باشه رو کسی می دونه؟

Friday, January 28, 2011

حالا باید یا تو بترکی یا من

دختره، همون دختر خله که دوست روس داشت، اومده بود.  چراغ مطالعه رو که دید جیغ کشید که این چیه؟ 
خوب یه چراغ مطالعه است، شاید هم باید بگم یه چراغ طراحیه، از اینا که به میز وصل می شه، من ولی به کتابخونه وصلش کردم، کتابخونه بالای سر تخت (اگه الان اینجا ه بگذارم اشتباهی نمی خونید تخته؟!)، مثل ماه که بالای سر آبادی بود.  بنفشه برام خریده، خودم ازش خواستم برام بخره، اون قبول نمی کرد، می گفت رومانتیک نیست، من ولی خیلی وقت بود دلم از اینا می‌خواست.  کتاب‌خوونی قبل از خواب که تموم می‌شد، جون می‌کندم تا از تخت بیام بیرون و برم چراغ رو خاموش کنم، حال فقط کافیه دستم رو دراز کنم تا همه جا تاریک شه.  رومانتیک برای من یه همچین چیزیه.
دختره ساکت و آروم دراز کشیده رو تخت، چراغ رو هی خاموش می‌کنه هی روشن می‌کنه، می گه شاید رومانتیک نباشه ولی خیلی اروتیکه.  و اتاق هی تاریک می‌شه هی روشن می‌شه، روشن که می‌شه، نورش عطف قهرمان هزارچهره رو روشن می‌کنه باز تاریک می‌شه.  نمی دونم چرا خیال برم می‌داره دختره شده مثل اون دختره تو قصه عروسک سنگ صبور که رفت توی یه باغی و تو اون باغ یه جوونی بود که چهل تا سوزن تو تنش بود و بالای سرش یه لوح بود که روش نوشته بود هر کی چهل روز بشینه بالای سر پسر و هر شب یه سوزن رو بیرون بکشه پسر زنده می‌شه، بعد دختر این کار رو می‌کنه، سی و نه تا سوزن رو درمیاره و سر سوزن آخری، می ره یه دده سیاه می خره که به کار و بار خونه برسه و خودش می‌ره دنبال چسان فسان که وقتی پسره بیدار شد یک دل نه صد دل عاشقش بشه و دده سیاه می ره تو اتاق پسر و راز رو می‌فهمه و اون سوزن آخر رو از تن پسر بیرون می‌کشه و ...
وسوسه می‌شم دختر خله رو بفرستم پی نخود سیاه و خودم چراغ رو خاموش و روشن کنم.

Sunday, January 2, 2011

یکی بیاید این دختر را از برق بکشد


امروز یک تیله پیدا کردم، نمی چرخد، شیشه اش نمی دانم به کجا خورده که پریده، انگار نشیمن داشته باشد، تیله ای که نچرخد که همش بنشیند معلول است.
تمام امروز دلداری اش دادم، برایش توضیح دادم چرخیدن تنها کار دنیا نیست، برایش گفتم حالا می توانی ببیند وقتی در حرکت نیست دنیا چه شکلی است. 
اصلا خدا را چه دیدی شاید انقدر نشست که بودا شد.
حالا ولی کمی نگرانم، یک جور عجیبی ساکت شده است و فقط به صدای انگشتهای من روی کیبورد گوش می کند.  می ترسم عاشق من شود، می دانید که، عجیب نیست اگر تیله ای در وضعیت او عاشق اولین زنی شود که به او محبت می کند.  باید حواسم را جمع کنم به جای اینکه کمکش کنم بیشتر زخمی اش نکنم.
چه مزخرفاتی مثل این می ماند که آدم به رودخانه بگوید قایق را ساختم تا مصدع اوقات شریف نشوم.  هر چقدر هم که اهل حمله کردن نباشی نمی توانی بگویی دفاع شخصی در دسته هنرهای رزمی قرار ندارد.
زندگی گاهی چقدر سخت و پیچیده است؛ یکبار گوله کاموایی را باز کردم پیچیدم دور دست برادر کوچترم، در فیلمها دیده بودم کلاف را می دهند دور دست کسی و گوله اش می کنند، این تصویر را، آن آهنگ حرکت دستها را دوست داشتم.  برادرم زود خسته شد، دستش را خلاص کرد و رفت، من تا صبح نشستم کاموا گوله کردم، بدون آهنگ حرکت دستها.

Saturday, December 25, 2010

I wish I was a punk rocker with flower in my hair



 دختره رسما خله.  بعضی شبها که من اینجا نشستم و هی تایپ می کنم و سوزن به چشمم می‌زنم که کلمه‌ای صنار دربیارم اون  می‌زنه به چاک جعده.  یه جور دختر بخصوصیه، از اونا که می‌رن بالای یه صخره لخت می‌شن می‌پرن تو دریاچه و از خودشون صدای جیغ درمیارن.  ازاونا که مست می‌کنن هی بیخودی قاه قاه می‌خندن، از اونا که بلدن سوت بزنن، دو انگشتی، سه انگشتی، بی‌انگشتی.  از اونا که از بالای نیاگارا می پرن پایین.  شبهایی که ماه کامله می ره تو حیاط سمت ماه زوزه می‌کشه.   انقدر مردهای عجیب غریب و زیاد تو زندگی‌اش هستن که خودش هم اونا رو با هم قاتی می‌کنه، برای همین به همه‌شون می‌گه آقاهه و خلاص، یه شب با یه آقاهه اومد خونه، یارو می‌گفت روسه، موهاش زرد جوجه‌ای بود، تو سیرک کار می‌کرد، چاقو پرت می کرد و جادوگری و این جور چیزها، رفتند تو حیاط چاقو رو پرت کرد سمت بند رخت مامان، چاقو خورد وسط دامن من، خون اومد.  دوتایی نشستن به هور هور گریه کردن، هی می‌گفتن حالا چی کار کنیم، حالا چی کار کنیم، پس چرا نگفته بودی. 
بعد تا مدتها از من عذرخواهی می‌کرد هی می گفت اگه دامنت از چاقوی یه مرد روس حامله بشه تو خیلی ناراحت می‌شی؟
یه همچین دختریه، گفتم که خله.  با این حال خیلی دوسش دارم، اون لبخند آملی پولنی‌ش منو زنده نگه می داره.  خیلی وقتها می ره واسه خودش گم می‌شه، یه شبهایی مثل امشب که پیداش می‌شه و تو همین اتاق کوچیک من که فقط دو تا دیوار داره سولو پارتی می‌گیره و منی که اینجا نشستم و هی به قول خودش نبشته‌کاری می‌کنم به تخمدونش حساب نمی‌کنه، حالم بهتر می‌شه.