Sunday, January 2, 2011

یکی بیاید این دختر را از برق بکشد


امروز یک تیله پیدا کردم، نمی چرخد، شیشه اش نمی دانم به کجا خورده که پریده، انگار نشیمن داشته باشد، تیله ای که نچرخد که همش بنشیند معلول است.
تمام امروز دلداری اش دادم، برایش توضیح دادم چرخیدن تنها کار دنیا نیست، برایش گفتم حالا می توانی ببیند وقتی در حرکت نیست دنیا چه شکلی است. 
اصلا خدا را چه دیدی شاید انقدر نشست که بودا شد.
حالا ولی کمی نگرانم، یک جور عجیبی ساکت شده است و فقط به صدای انگشتهای من روی کیبورد گوش می کند.  می ترسم عاشق من شود، می دانید که، عجیب نیست اگر تیله ای در وضعیت او عاشق اولین زنی شود که به او محبت می کند.  باید حواسم را جمع کنم به جای اینکه کمکش کنم بیشتر زخمی اش نکنم.
چه مزخرفاتی مثل این می ماند که آدم به رودخانه بگوید قایق را ساختم تا مصدع اوقات شریف نشوم.  هر چقدر هم که اهل حمله کردن نباشی نمی توانی بگویی دفاع شخصی در دسته هنرهای رزمی قرار ندارد.
زندگی گاهی چقدر سخت و پیچیده است؛ یکبار گوله کاموایی را باز کردم پیچیدم دور دست برادر کوچترم، در فیلمها دیده بودم کلاف را می دهند دور دست کسی و گوله اش می کنند، این تصویر را، آن آهنگ حرکت دستها را دوست داشتم.  برادرم زود خسته شد، دستش را خلاص کرد و رفت، من تا صبح نشستم کاموا گوله کردم، بدون آهنگ حرکت دستها.

No comments:

Post a Comment