Tuesday, January 4, 2011

آواز گمشده

یک خشم بزرگ است، یک چیزی، بگذار بگویم یک کسی، این طوری گفتن برایم راحتتر است، یک کسی که می‌خواهد به زانو دربیایم.  شبیه آدمی که عزمش را جزم کرده حالم را بگیرد، مرا به خاک سیاه بنشاند. حق دارد همان اول برایش نوشتم که "در واقع فقط داشتم سعی می کردم دوام بیاورم"، به عمد نبود، از روی آگاهی نبود، قصدم زخم زدن نبود،  قبول نمی‌کند، شبیه کسی است که عذرخواهی تو را نمی‌پذیرد می‌گوید باید بروم جلوی همه زانو بزنم و پایش را ببوسم. 
من هم از او عصبانیم، که مرا از عرش خدایی‌ام کشیده پایین، شاهزاده‌ام را گدا کرده است.  بدجوری پیچیده‌ایم بهم و او زورش بیشتر است.  او را می‌شناسم، خودم هم یک سوی کینه ای دارم که همین طور است، سایه است همیشه سعی کرده‌ام به او اجازه زندگی ندهم ولی او زنده است.
امروز، درست در همین لحظه من با همه وجودم می‌فهمم خشم کور یعنی چه.  یعنی آدم چقدر می‌تواند بدون منطق شود.  چقدر می‌تواند درک نکند چقدر می‌تواند قاضی مقیسه باشد برای دیگران و برای خودش.
به اینها که فکر می‌کنم تصویر کلود فرولو می آید در ذهنم، که وقتی اسمرالدا را می‌دید می‌آمد خودش را شلاق می زد.  خشم من دستی شده است که از اختیارم خارج است و هی تازیانه می‌زند.  زورم به دستم نمی‌رسد.
دیروز دوستی از خشمش برایم حرف زد، برایش قصه اژدهایی را گفتم که خیلی قوی بود و زور هیچ پهلوانی به او نمی رسید بعد دختر کوچکی حریفش شد، رامش کرد، بی شمشیر، بی زور، فقط برایش آواز خوانده بود و اژدها آرام گرفته بود.
آوازم را فراموش کردم، آوازم را کجا گذاشته ام؟

No comments:

Post a Comment