Sunday, January 30, 2011

سنجاب لالا گونجشک لالا


یکی توی تن من می‌گوید این امام زاده دیگر شفا نمی‌دهد، هی می‌گوید بیا بریم یار، بیا همین‌ کاری را بکنیم که میم‌‌مان می‌خواهد بکند، بیا دم میم‌‌مان را بگیریم برویم ببینیم آسمان هر کجا‌ آیا همین رنگ است.  هی می‌گوید در این کمد را باز کن، در این کمد را باز کن و به نارنیا برو.
یکی توی تن من می‌گوید نارنیا مال قصه‌ها ست، تو با این درآمدی که داری پایت را به کمد بگذار تا بفهمی کمد فقط یک کمد است و زندگی در کمدی که پشتش دیوار است سخت است آن وقت دلت برای همینجایی که هستی تنگ می‌شود.
یکی توی تن من می‌گوید خودت را به آب بسپار
یکی توی تن من می گوید کدام آب؟
یکی توی تن من می‌گوید ترسو
یکی توی تن من می‌گوید کیه؟ کی بود؟
یکی توی تن من می‌گوید ولش کنید پدرسوخته‌ها
سرم را می‌گذارم روی شانه همین یکی ِ آخر، و تخت می خوابم.

1 comment:

  1. کاش بلد بودیم هیچ کاری نکنیم. کاش هیچ کاری نکردن انقدر سخت نبود. کاش وقت داشتیم یه شیش ماهی بخوابیم

    ReplyDelete