Thursday, August 25, 2011

let me fall

1.

پونه بهم می‌گه از یادداشتهای من درباره خانواده شمعدانی خوشش میاد و کاش می‌تونست اون هم این‌طوری بنویسه.

واکنشش برام بامزه است چون اون متخصص نوشتن از خانواده‌شه و من تمام مدتی که می‌شناسمش بهش حسودیم شده که چرا اون می‌تونه ولی من نمی‌تونم.

براش مایه تعجبه که من هم از این دردسرها دارم، براش تسکینه که خودش تنها کسی نیست که این درگیر ها رو داره، و من چطور می‌تونم به همه اینها بخندم؟  در لحظه نمی‌تونم بخندم، ولی بعد، وقتی دارم اتفاق رو برای یکی دیگه از اعضای خانواده شمعدانی تعریف می‌کنم یا درباره‌اش می‌نویسم، وقتی می‌خوام روایت کنم می‌خندم، حرص می‌خورم و می خندم.

اینو از مامان یاد گرفتم، اون یک روایتگر شفاهی بزرگه، چنان همه چیز رو با جزییات، از آ آغاز تا ن پایان تعریف می‌کنه و چنان خوشمزه روایت می‌کنه که باز هم می‌شینم پای داستانهاش، داستانهایی که دیگه از حفظم ولی باز گوش می‌دم، آره بابا هم خنده‌های بلند و معروف خودش رو داره ولی این مامانه که به من یاد داده به موقعیتهای تراژیک زندگیم بخندم تا بتونم دوام بیارم.

 

2.

یکی از دوستانم به من زنگ زده و گفته از من بعید بود این‌طوری درباره پدر و مادرم حرف بزنم.  از دستش انقدر عصبانی شدم که از گوشهام اتش زد بیرون.  باهاش بد حرف نزدم فقط به طور ضمنی بهش یادآوری کردم زندگی من و کارهام به اون ربطی نداره.

چرا انقدر عصبانی شدم؟ چرا اگه نزدیکم بود کله‌اش رو می‌کندم؟ می‌تونستم خیلی راحت و خونسرد بهش بگم، نه فکر نمی‌کنم کارم کار بدی باشه.

آیا خودم هم فکر می‌کنم نباید درباره کژی‌های خانواده شمعدانی بنویسم؟ آیا برای همین عصبانی شدم؟  آیا خشم من از اینجا می‌آد که از اون تصویر تام و تمام و کاملی که ناخودآگاه یا خیلی وقتها هم خودآگاه می‌خوام از خودم نشون بدم عدول کردم؟

چیزی که درباره‌اش مطمئنم اینه که خانواده شمعدانی بزرگترین عشق زندگی منه، من اونا رو دوست دارم و اونا هم منو دوست دارند، فقط شیوه زندگی مستقل و متفاوت هر کدوم از ما گاهی باعث می‌شه دم‌هامون بمونه زیر دست و پای اون یکی.

پس این خشم من از کجا اومد؟

واکنش هر دو دوستم از یه جا می‌اومد باور ذهنی اونها از من با واقعیت خیلی فرق داشت.  چیزی که اونا باور داشتند چیزیه شبیه یه عکس خانوادگی بود که آدمهاش چیتان فیتان کردن و رو به دوربین می‌گن سیب.  این همه واقعیت نیست، این فقط یه لحظه از واقعیته، لحظه‌ای که عمرش می‌تونی به کوتاهی به بار فلش زدن دوربین باشه.

دوست دارم از لحظه‌هایی بنویسم که خانواده مشغول بازی جلوی دوربین نبوده، خانواده خودش بوده، با همه کژی‌ها و راستی‌ها.  دلم می‌خواد با روایت این لحظه ها به خودم یاد بدم حق حیات کژی رو به رسمیت بشناسم، به خودم یاد بدم نور زخم رو شفا می‌ده، ضعفی که بدونی ضعفه دیگه ضعف نیست. 

قصه‌ها برای گفتن اند، قصه‌های نگفته ما رو تبدیل به اون ماری می‌کنه که داره دمش رو می‌خوره.  اگه قصه رو نمی‌گیم واسه این نیست که نمی‌تونیم بگیم، واسه این نیست که گوش محرم شنوایی نداریم که قضاوتمون نکنه، واسه اینه که شاید مثل من نمی‌خوایم بشنویم "از تو بعیده"، دست کم برای من این طوره.

من با رازهام، با داستانهای نگفته‌ام از خودم آدمی ساختم که دوستانی داره، که حلقه خودش رو داره، که زندگی خودش رو داره، من از نگفته هام این آدم رو تغدیه می‌کنم و ترس از دست دادن این فضای آشنا باعث می‌شه همین‌طور ادامه بدم.

این چیزی بود که منو این همه عصبانی کرد، شنیدن "از تو بعیده" این ترس رو در من زنده کرد که دارم از دنیای آشنام سقوط می‌کنم.

فکر می کنم همه داستان همین باشه.

دوست جون از این تریبون ازت عذرخواهی می‌کنم.  دیگه عصبانی نیستم، ممنونم که منو به سقوطم آگاه کردی ولی باید بهت بگم می‌خوام ادامه بدم، همه اش همین نیست، خیلی چیزهای ترسناکتری هم برای گفتن دارم، چیزهایی که مطمئنا خیلی بیشتراز من بعیده ولی من می خوام سقوط کنم و امیدوارم با اون ‌آدمی که اون پایین می‌بینی هم دوست بمونی.

 

پی‌نوشت بی ربط: می‌دونم که باید بگم ولی اینم می‌دونم کجا گفتن، کی گفتن و با که گفتن هم به اندازه گفتن اهمیت داره، باید بیشتر فکر کنم.

 

پی‌نوشت با ربط: عنوان اسم ترانه محبوب من از جاش گروبان است، همیشه این ترانه رو دوست داشتم ولی هیچ وقت مثل حالا حسش نکرده بودم.  شاید نشستم و ترانه معرکه‌اش رو ترجمه کردم.

می‌تونید از اینجا ببنیدش

www.youtube.com/watch?v=DUzkKsD4nA0

 

No comments:

Post a Comment