Friday, August 19, 2011

تماشای تماشا شدن

من زیاد عکس می‌گیرم.  عکاس حرفه‌ای نیستم، یک دوربین دیجیتال کوچک دارم که معمولاً همیشه همراهم است و هی از همه چیز عکس می‌گیرم، از در و دیوار و دریا، از آدمها. 
یک وقتی، آن قدیمها از آدمها عکس نمی‌گرفتم فقط از در و دیوار عکس می‌گرفتم و معتقد بودم حضور انسان در عکس، عکسم را خراب می‌کند.  یک چنین انسان گریزی بودم.  بودم؟  بعدها نظرم عوض شد، بعدها مثل بارباها عوض شدم، و کسی به من گفت این دیگر تغییر نیست جهش سلولی است. 
حالا هر چه.
عکس برای من راهی‌ است برای یاد گرفتن دیدن.  کم پیش می آید در عکسها باشم، اما خیال می‌کنم تمام حاضرین در عکسهای من به نوعی حضور مرا هم در عکس نشان می‌دهند، احساسم را، نگاهم را.  آدمهایی که دوست‌شان دارم در عکسهای من زیباترند، از غریبه‌ها سخت می‌توانم عکس بگیرم.  و عکس برای من رابطه می‌سازد، یا رابطه‌ام را تعریف می‌کند، رابطه را با من آشنا می‌کند.
عکسها را که تماشا می‌کنم جهان دور و برم را کشف می‌کنم.
چند وقت پیش در شب تولد دوستی، دوربین نبردم، مهمانی شلوغی بود پر از آدمهایی که نمی‌شناختم، و عکس گرفتن برای من کمی شبیه مستی است، جایی که امن نباشم، آشنا نباشم، از آدمها عکس نمی‌گیرم.  دوست دیگری آنجا بود، که می گویم دوست چون نمی‌دانم باید چه اسمی رویش بگذارم، آشنا مثلا؟ نمی‌دانم.  خلاصه من می‌گویم دوست اما رفاقتی بین ما نیست.  یعنی به نظرم بی انصافی است که به او هم بگویم دوست و به دوستی که تولدش بود هم بگویم دوست.  حالا بگذرم از این.
آن آشنا یا دوست ِ دوست من یک دوربین حرفه‌ای داشت با این لنزهای گنده و هی از همه عکس گرفت.  از چند روز بعد از تولد، هر روز چند تا از عکسها را برایم می‌فرستد، عکسهایی که کم و بیش در همه آنها حاضرم.
تماشای این عکسها برای من تجربه تازه‌ای است.  قبلا یک بار مدل عکاسی دوست دیگری شدم که همان جلسه اول زدم زیرش.  تحمل اینکه او از پشت لنز دوربین مرا تماشا کند و من هیچ قدرت و کنترلی نداشته باشم و مجبور باشم همان طور بنشینم به دیده شدن، عصبی‌ام می‌کرد، خلاصه اینکه هر چقدر غر زد که پروژه اش را خراب کردم زیر بار نرفتم و همه چیز در همان یک جلسه تمام شد.  
این بار اما فرق می‌کرد چون آن شب انقدر همه چیز شلوغ بود که من اصلا حواسم به دوربین نبود.  گاهی نور فلش را می‌دیدم ولی از کجا معلوم صحنه برای من روشن شده باشد، وقتی یکی جلویم بود یکی پشت سرم بود یکی بالای سرم بود و تا آخر.
عکسهایش را تماشا می‌کنم، انگار در یک اتاق آینه‌کاری نشسته باشم و آنچه می‌بینم تصویری از حضورم در آن لحظه نباشد که تصویری باشد از شبی در گذشته و حالا قدرتی فراتر از اختیار من، دارد نشانم می‌دهد.
دارم تماشا شدنم را تماشا می‌کنم.  دارم آن بخشی از خودم را می‌بینم که خودم نمی‌بینم، که به چشم دیگری می‌آید فقط.  دارم یک جور دیگر کشف می‌کنم، دارم خودم را در کشف شدگی کشف می‌کنم.  دارم سعی می‌کنم خودم را نه همان‌طور که فکر می‌کنم هست بلکه آن‌طور که به نظر می‌‌آید باشد هم بپذیرم.
یک جور کلافگی شیرین و مرموز دارم.
و خوب یادم هست که قبلا هم یک بار یک چنین اتفاقی مرا با تنم، با زن بودنم، آشتی داد.

No comments:

Post a Comment