Tuesday, August 23, 2011

و من زندگی می‌کنم پس هستم

اگر همین قدر که حالا پدر و مادر من حرف گوش نکن هستند من هم موقع بچگی حرف گوش نکن بودم واقعا که باید دو دستی بهشت رو بگذارند زیر پاهاشون.  ولی فکر نمی کنم سر و کله زدن اونا با ما به این سختی بوده باشه، یادم هست مامانم یه وشگونای مخصوصی داشت که پایان هر نوع بازیگوشی، لجاجت و حرف‌گوش‌نکنی به حساب می‌اومد.  حالا روم به دیوار زبونم لال من می‌تونم از والدینم وشگون بگیرم؟
یا ما شاید در کودکی سر یه چیزایی لج می‌کردیم ولی ایگو سگ مصب ما انقدر رشد نکرده بود که خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم و هر بار به ما گفتند یمین به سوی یسار روانه شیم.
حالا من باید هرکاری رو حداقل سه بار انجام بدم، یک بار اونطوری که فکر می کنم درسته، یه بار اون‌طوری که مامان فکر می‌کنه درسته، یه بار اون‌طوری که بابا فکر می‌کنه درسته.
مثلا باید یه بار زنگ بزنم آزمایشگاه وقت بگیرم (مدل خودم)، یه بار هم برادر کوچکتر رو بفرستم بره حضوری وقت گیره (مدل بابا) یک بار هم اونا دو تایی تو یه ساعتی غیراز ساعاتی که من یا برادر کوچیکتر وقت گرفتیم برن و بگن خودمون بریم بشینیم بهتره.  بعد هم دست از پا درازتر برگردند.
حالا اینم بهش اضافه کنید که وسط این هاگیر واگیر مامانبابای من با هم قهر هم بکنند، نه اینکه غیرطبیعی باشه ها، نه، اونا طی این سی و سه چهار سال زندگی مشترک، فقط سه چهار سال با هم آشتی بودند که ما حصل آن سه فرزند دلاور است، یک جورایی ما خوش شانس بودیم که خیلی با هم قهر بودند چون مادر من دیوانه کودک است و  اگه بیشتراز این با هم آشتی بودند بی تردید من حداقل سه تا خواهر و برادر دیگه هم داشتم، قهر بودن اونا برای من برکات دیگه ‌ای هم داشته، اگه اونا انقدر با هم قهر نبودند و من مجبور نبودم هی برم به این بگم مامان می‌گه فیلان، بیام به اون یکی بگم بابا می‌گه فیلان عمرن می‌تونستم مترجم به این خوبی بشم.  ولی الان تو این اوضاع قمر در عقرب می تونم همه چیز رو طوری اداره کنم که هم به کارم برسم و هم به مامان و خونه، ولی دیگه هی پاشی بری پیغام ببری پیغام بیاری خیلی زور داره.
حالا الان خیال برتون نداره که من خیلی مظلومم  و اینا، نه، من هی پیغام می برم میارم بعد سر یه بزنگاهی حساس غیب می شم و اونا مجبور می‌شن با هم حرف بزنن ولی خوب تا بزنگاه حساس خوب قوام بیاد و آماده شه یه ذره طول می‌کشه.
به اوضاعی که در بالا ترسیم شد اینم اضافه کنید که باباتون یهو سکسه‌اش بگیره و به این نتیجه برسه که هر وقت غذا می‌خوره سکسکه می‌کنه پس دیگه نباید غذا بخوره.  حالا هی هر چی بهش بگید یه ذره یه کم، آب مرغ بخور، فرنی برات درست کردم، سوپ نرم، باباجان همه سکسه می کنند، هی بگه نه فقط شیر فقط شیر.  و به این ترتیب شیرخوارگی دوم خودش رو آغاز کنه.
یه روزی همه خانواده شمعدونی رو تو قصه‌هام می‌نویسم، فکر کنم یه چیزی بشه مثل قصه‌های مجید.

No comments:

Post a Comment