Thursday, August 4, 2011

میم: همچنان

امشب در میانه ضیافت و بزم، همه اش به یاد تو بودم میم، یه یاد تو و مهمانی‌هایت، که چه خوب و هماهنگ با هم می‌رقصیدیم، که چه حواست به من بود، که دستانت را از هم باز می‌کردی و یک میدان امن برای من می ساختی که هر چقدر و هر جور دلم می‌خواهد قر بدهم، وقتی مردی بین ما پیدایش می‌شد تو حتی بدون آنکه به من نگاه کنی می‌دانستی می‌‌خواهمش و باید کنار بکشی، یا نمی‌خواهمش و مزاحم است و بعد هر دو یک نیم‌چرخ می زدیم که مرد را دور بزنیم و کمی آن طرفتر روی سرامیکی که کمی لق می‌زد باز به هم برسیم. 

ما دوستهای خوبی بودیم، ما یک تیم بودیم تا وقتی تو از شوهرت جدا شدی.  و میهمانی در یک لحظه تمام شد.  مثل آدمهایی بودیم نشسته به تماشای فیلمی و رابطه مان با هم حاصل تماشای واکنش‌هایمان به وقت دیدن آن فیلم بود و بعد ناگهان انگار برق رفته باشد، همه چیز تمام شد.

حالا هنوز گاهی که همدیگر را می بینیم تو تند تند حرف می زنی، صدایت را می‌شناسم ولی نمی‌فهمم، گوش دادن به تو در شرح رابطه مان نبود.  به حرکات لبهایت نگاه می‌کنم شاید به کمک لب‌خوانی سر از کلماتت در بیاورم، نمی‌شود، نمی‌توانم.

میم امشب دلم برای تو، دلم برای خودم در تیم‌مان تنگ شد. 

میم تازگی‌ها زیاد دلتنگ می‌شوم و امشب به سرم زد اگر می‌شد باز با هم برقصیم و پای من بر آن سرامیک لق برود شاید همه چیز فرق می‌کرد، شاید ناچار نمی‌شدم به مرد بگویم نه و او همچنان مثل پسرک تازه‌بالغی که بار اول است عاشق شده نگاهم می‌کرد و می گفت از همه بیشتر دماغم را دوست دارد. 

No comments:

Post a Comment