Showing posts with label پادشاهی ضحاک از هزار سال یک روز کم داشت. Show all posts
Showing posts with label پادشاهی ضحاک از هزار سال یک روز کم داشت. Show all posts

Saturday, August 27, 2011

...

دریاچه ارومیه همانقدر اهمیت دارد

که خلیج فارس.

 

دیگه انقدر که می‌تونم بگم.


Monday, June 13, 2011

شیر کمد جادوگر




و اکنون همه کنار او بودند،؛ آنها که حتا پس از بسته شدن اصلان هم می‌ترسیدند به او نزدیک شوند حالا دیگر کم کم ترسشان‌ می‌ریخت. جمعیتی انبوه دور او را گرفته بود و به او لگد می‌زد و تف می‌انداخت، او را می‌زد و مسخره می‌کرد.
سرانجام جمعیت فرومایه از این کار خسته شد.  آن‌گاه شروع کردند به کشیدن شیر دست‌بسته و پوزه‌بند زده به سوی میز سنگی؛ بعضی‌ها او را می‌کشیدند و بعضی‌ها هل می‌دادند.  شیر آن‌قدر عظیم بود که حتی وقتی او را به میز رساندند همه نیروهایشان را برای بالا کشیدن او به روی میز جمع کردند، بعد طنابهای بیشتر و محکمتری به او بستند.
سوزان هق هق کرد: بزدلها، بزدلها، هنوز از او می ترسند، حتا حالا هم از او می ترسند.


Wednesday, March 2, 2011

التحریرهایی که راه می‌روند

هر بار که خواستید نومید بشوید از تعداد نفرات، به خودتان یادآوری کنید حسنی مبارک را کسانی سرنگون کردند که زیاد نبودند، هسته اصلی معترضین فقط یک میدان آدم بود، آدمهایی که در آفتاب و باران، در شب و روز از میدان التحریر جدا نشدند، درست مثل شما از خیابان.

Tuesday, March 1, 2011

آی آدمهایی که می‌روید خرید عید



ماهایی که از خیابانهای شما دوریم، ماهایی که سنگینی غیاب شما را به دوش می‌کشیم، از خودمان بیزار می‌شویم، حس می‌کنیم غریبه‌ایم، دلمان می‌خواهد حرف بزنیم، اظهار نظر کنیم، بگوییم یادداشت‌هایتان را دوست داریم، مخالفیم یا موافقیم ولی خجالت می‌کشیم، فکر می‌کنیم ما که نیستیم پس حق حرف زدن نداریم، می‌نشینیم پشت مانیتور و هی می‌پیچیم به خودمان و اینترنتی که سیمش انگار زیر پای شماست که هی قطع می‌شود، وصل می‌شود و سعی می‌کنیم از این دیوار برلین فیلترینگ رد شویم که بفهمیم کجایید، و آنجا که شمایید چه خبر است، هی می‌نشینیم منتظر که بیایید و یک جوری بازگشتتان را با آن صداهای خسته و هراسان، به رمزهایی که خلق‌الساعه ساخته می‌شوند، اعلام کنید.
تا روزها بعد از هر اعتراض ما به چشمهای هم نگاه نمی‌کنیم، هی از عصبانیت از دست خودمان به خودمان می‌پیچیم و ادای آدمهای طبیعی معمولی را درمی آوریم.
این حال و روز ماست.  این را بگذارید کنار بی‌قراری و ترس و تشویش‌تان و ببینید که شما صدایید، شما حرکتید، شما ها پر از خاطرات و زبان مشترکید، کافی است به هم نگاه کنید تا حرف هم را بفهید، شماها همه عمرتان به خودتان و شجاعتتان می‌بالید.  هر وقت فکر کردید خسته اید به خستگی ما فکر کنید، خستگی هیچ کاری نکردن، هر وقت ترسیدید به امنیت ما فکر کنید امنیت خفقان گرفتن.  حالا سرهایتان را بگیرید بالا رفقا.

Tuesday, February 22, 2011

پارسینه: احتمال لغو مجوز فعالیت ۱۰ ناشر از جمله انتشارات “بازتاب‌نگار”، “دیگر”، “آگاه”، “اختران” و “جیحون

از آدم‌کشی و زندان بگیر تا  باتوم، شوکر، شیشه نوشابه، دروغهای شاخدار، توقیف روزنامه، محاکمه نویسنده و بازیگر تاتر به خاطر روابط نامشروع شخصیتها، انواع دزدی شامل آدم، کمکهای اهدایی به سیل و زلزله زدگان، رای و جنازه، یا تاریخ‌سازی، کودتا، سانسور، فیلتر، لنگری که در یک روزهای خاصی می‌افتد روی فیبر نوری، تخریب آثار باستانی، جنگل سوزی و ... راستش دیگر فکر نمی‌کردم هیچ خبری باعث شود سرم را در دستهایم بگیرم و هی پشت سر هم بگم آخ آخ آخ آخ

همیشه وقتی فکر می‌کنم عادت کرده‌ام، کاری می‌کنند فکر کنم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم و این خوب است، برای من خوب است که مثل آدمی هستم که در برف مانده، هی دارد خوابش می‌برد، خواب مرگ، بعد این کارها مثل لگدی است توی شکمم، بیدار می‌شوم و تا وقتی درد هست بیدار می‌مانم و امیدوار می‌شوم که شاید درد به درد برسم تا بهار.







با این حال کاش این خبر شایعه باشد.

Monday, February 21, 2011

...

بدی، یا نه، بگذار نگویم بدی، خصوصیت اغتشاش و فتنه‌گری در شهرهای کوچک این است که هر که را بگیرند آشنا ست، دوست توست، شاگردت بوده، همسایه است، آدمی است که وقتی دبیرستان می‌رفتی دوستش داشتی، برادر کسی است یا خواهرزاده کسی دیگر، یا نه آدمی است که هیچ وقت نمی‌دانستی اسمش چیست، همیشه هر وقت خواسته‌ای از او حرف بزنی گفته‌ای "همون قد بلنده سبیلوئه" حالا اما می‌دانی اسمش چیست و از آن هم مهمتر، می دانی دیشب به خانه برنگشته است. 

Sunday, February 13, 2011

سمت نور



 در تک تک لحظات دلواپسی و بی‌قراری، چه کنم چه کنم، ترس و تحمل، آن ته دلم خوشحالم که سمت نورم، و فکر می‌کنم در چنین روزهایی ایستادن در آن سمت دیگر ماجرا، بلند کردن چماق و پایین آوردنش باید خیلی سختتر باشد.  تفاوتش این است که ندا آقا سلطان باشی و یک جهان شبهای بسیار با چشمهای تا ابد باز تو بی‌خواب شوند یا بشوی عباس کارگر جاوید نامی.
از آمریکا و انگلیس و اسرائیل پول گرفته باشی یا از سران فتنه یا از هر کس دیگری، در نهایت قاتلی، آنقدر که حتی همین دستگاه قضایی، فرمایشی یا حالا هر چه، محاکمه‌ات می‌کند.
خوشحالم که سمت نورم، و امشب تشویش و هراس من از جنس خون ریختن نیست. 

Tuesday, December 28, 2010

با من و همراه منی، آه منی

تماشاخانه امشب تعطیل که نه، سکوت سیاهی را اجرا می کنیم لبریز از نورهای ریز لال که به زبان اشاره آواز می خوانند.