و اکنون همه کنار او بودند،؛ آنها که حتا پس از بسته شدن اصلان هم میترسیدند به او نزدیک شوند حالا دیگر کم کم ترسشان میریخت. جمعیتی انبوه دور او را گرفته بود و به او لگد میزد و تف میانداخت، او را میزد و مسخره میکرد.
سرانجام جمعیت فرومایه از این کار خسته شد. آنگاه شروع کردند به کشیدن شیر دستبسته و پوزهبند زده به سوی میز سنگی؛ بعضیها او را میکشیدند و بعضیها هل میدادند. شیر آنقدر عظیم بود که حتی وقتی او را به میز رساندند همه نیروهایشان را برای بالا کشیدن او به روی میز جمع کردند، بعد طنابهای بیشتر و محکمتری به او بستند.
سوزان هق هق کرد: بزدلها، بزدلها، هنوز از او می ترسند، حتا حالا هم از او می ترسند.
No comments:
Post a Comment