Wednesday, June 8, 2011

اکبری یا اصغری، مساله این است

من آدم مذهبی نیستم، یعنی نماز نمی خوانم، حجاب نمی کنم مگر به زور، با مردها دست می دهم و از این قبیل کارها، ولی آدم مومنی هستم یعنی به شدت ایمان دارم به خداوند، به دعا، به اینکه جاهایی هست که من احساس می کنم آرامترم، نزدیکترم.  یک سری رفتارهای آیینی را دوست دارم، روزه و سحری و افطار را مثلاً، صدای اذان را، گوش دادن به دعای صد بند یا سرودهای کلیسا را، شمع روشن کردن، مراقبه، تجربه حضور در اماکن مقدس دیگر مذاهب، کلیسا، کنیسه و معبد را دوست دارم.
این منم.

آدمهایی که خدا را قبول ندارند و زندگی شان را می کنند می فهمم. اما آدمهایی را که هر اتفاقی بیفتد از دست تو دماغ کردن الف ن تا سیل و زلزله و جنایات بشری دوره راه می افتند که بگویند "دیدی خدا نیست، من که گفتم خدا نیست، حالا دیگه معلوم شد خدا نیست، خدا اگه هستی برو بمیر" اصلا نمی فهمم.  بابام جانها تصمیمتان را بگیرید اگر فکر می کنید هست که خوب هستنش این طوری است، اگر هم فکر می کنید نیست که خوب نیست دیگر شما بروید زندگی تان را بکنید و انقدرکسی را که نیست انکار نکنید.

حالا اینکه چرا من جز جگر زده ام را با ذکر خاطره ای شرح خواهم داد.
این ترم سر یکی از کلاسهای من خانمی بود تو فرض کن اسم ش بوده بهاره اصغری، بعد من هی به این خانم می گفتم بهاره اکبری، وسطهای ترم، یکی از آقایان کلاس، بعد از اتمام جلسه آمد و به من گفت  چرا انقدر اسم خانم اصغری را اشتباه می‌گویید؟  گفتم دارم همه سعی ام را می کنم ولی از اول اشتباه گفتم و اشتباه یادم ماند.  خودش که مشکلی ندارد همه اش می‌خندد تو چرا شاکی شده ای؟ گفت آخه من بهاره را دوست دارم ناراحت می شوم اسمش را اشتباه می‌گویید. 
حالا بگذریم از اینکه چطور جلوی خودم را گرفتم نروم پسرکم را ماچ نکنم با این عاشقیت‌اش، و بچسبیم به آن سوی داستان که حکایت من است: این درست که من آدم مذهبی نیستم، ولی به شدت ایمان دارم به خداوند، اصلا یک جور عجیبی دوستش دارم، همین خدایی که به چشم خیلی ها انگار دامنش را از روی زمین جمع کرده که آلوده نشود، دستهایش را بالا گرفته که خونی نشود همین خدا را هم دوست دارم و اسمش را که درست نمی گویند ناراحت می شوم.

No comments:

Post a Comment