Thursday, December 23, 2010

در ستایش حسن



برای من انجام کارهای بیرون از خانه مثل کارهای بانک و سر کله زدن با کارمندهای اداره های مختلف آسان نیست، به خصوص اگر حرف حرف عدد باشد، من بلد نیستم عدد بدهم، حتی جدول ضرب هم خوب یادم نیست.  از آن دسته زنهایی هم هستم که بخش بزرگی از زندگی شان به این گذشت که ثابت کنند اگر نه بیشتر، درست به اندازه یک مرد توانا هستند.  حالا خیلی بهتر شده‌ام، خوب نشده ام ولی بهتر شده ام.  حالا می‌دانم من به اندازه خودم می‌توانم و چه لزومی دارد آن را به بقیه ثابت کنم.  هرچند می پذیرم آدمی که من هستم همیشه به دانسته هایش عمل نمی کند.  
حالا اینها را داشته باش تا بقیه اش را بگویم.
برای من آقای حسن که کارمند بانک است نمونه انرژی مردانه حامی است، او فکر نمی‌کند من باید از پس هر کاری بربیایم، فکر نمی‌کند اگر در مثلا بطری نوشابه را برای من باز کرد بعد باید یک لبخند احمقانه بزند و بگوید هه، و پشت‌بندش توقع داشته باشد من به او مثل قهرمانم نگاه کنم، مثل مردی که برای من اژدها کشته است.
حسن همچین مردی نیست. 
اولین بار که ایشان را دیدم رفته بودم برای خودم در بانک حساب باز کنم.  پدر مربوطه اصرار داشت با من بیاید، من هم اصرار داشتم که خودم می‌توانم، پدر مربوطه گفت فقط تا دم در بانک می آید ولی بعد زد زیرش. 
شماره ما که خوانده شد من و پدر با هم رفتیم پشت باجه، من به پدر تعارف کردم بنشیند، پدر گفت نه تو بنشین، آقای حسن فقط ما را تماشا می‌کرد، خلاصه پدر نشست و به آقای حسن گفت من می‌خواهم حساب باز کنم.  آقای حسن گفت  شما می‌خواهید برایشان حساب باز کنید.  پدر گفت نه.  آقای حسن گفت شما می‌خواهید پول بگذارید؟ پدر گفت نه.  آقای حسن گفت پس بگذارید بنشینند که فرمها را پر کنند.  پدر بلند شد من نشستم، پدر ایستاد بالای سرم، آقای حسن صندلی‌های مراجعین منتظر را به پدر نشان داد و گفت شما هم بنشینید.  پدر گفت من هستم که اگر مشکلی پیش آمد... آقای حسن گفت من اینجا هستم که مشکلی پیش نیاید.  پدر مرا نگاه کرد، حسن را نگاه کرد و به من گفت پس من می‌روم دنبال کار خودم.  و رفت.
آن روز هم از کار حسن خوشم آمد، هم حرصم را درآورد که کاری کرد پدر فکر کند حضورش آنجا لزومی ندارد، هم خوشم آمد هم دلم می‌خواست می‌زدم توی گوشش.
بعد یک بار رفتم از حسابم برداشت کنم، از او پرسیدم این رقم به ریال چند تا صفر باید داشته باشد، گفت.  لبخند یک وری نزد، نگفت هه.  طوری برخورد کرد انگار آنجا نشسته است و حقوق می‌گیرد که به مردم بگوید هر رقمی چند تا صفر دارد.
دیروز هم رفتم بانک، و نمی دانم چرا همیشه، خوشبختانه البته، کار من به حسن می‌افتد، چند تا قسط وام بود که باید پرداخت می‌شد، باید از حسابم پول می‌کشیدم که قسطها را بدهم، کل مبلغ را حساب کرد، فیش برداشت مبلغ را داد دستم و رقم را خواند که بنویسم بعد گفت سه تا صفر دارد.  نگاهش کردم که لبخند تشکرآمیزی بزنم، حواسش نبود، داشت به کارهای من می‌رسید. 

No comments:

Post a Comment