Tuesday, December 21, 2010

آیینه ام ندارم از آن آه می کشم

در تمام این سالها داشتم چه کار می کردم؟  گاهی این سوال را از خودم می پرسم، گاهی هم بقیه این کار را برای من انجام می دهند در واقع  فقط داشتم سعی می کردم دوام بیاورم حالا اما نمی دانم دوام بیاورم که چه، نه اینکه دوام آوردن بد باشد ها، نه، بگذار با رسم یک مثال توضیح بدهم، فکر کن زلزله سختی آمده باشد و من زیر آوار مانده باشم، تصادف مهیبی کرده باشم،اصلا به من تیراندازی کرده باشند، تصور کردی؟  حالا بگو چه فایده دارد جان سالم به در برده باشم اگر کسی نباشد خون آلود و خاک آلود و دردآلود و اینها خودش را از زیر آوار بکشد بیرون، از جایی که پناه گرفته است بپرد بیرون، یا در ماشین را به زور باز کند و از من بپرسد "زنده ای خره؟"

از نوشتن اینها حس خوبی ندارم، یکی که می شناسمش می گوید ادا درنیار، خوب که چی؟  نع بابا، (در بعضی لحظات هم می گوید هار هار هار)، یکی که ادای مرا خوب درمی آورد، صدای مرا تقلید می کند و گاهی همه، حتی خودم،  او را با من اشتباه می گیرند. اما انگار او من نیست، همه من نیست، این طور می گویند، این طور فکر می کنم، دارم امتحان می کنم، سعی می کنم، در حال نمایش برای کسی هستم که نیست، در واقع دارم سعی می کنم تماشاگرم را خلق کنم، تو بخوان آزاده خانوم و خواننده اش، ببینده اش یا چیزی در این مایه ها. و فکر کنم همین احساسات ضد و نقیض من نشان می دهد باید ادامه بدهم، طبیعتا باید مثل چشمی که از کاسه در می آوری اش درد داشته باشد دیگر، پس این داستان ادامه دارد و احتمالا هر روز کمتر از دیروز می فهمی من چه می گویم، خودم را می گویم البته، من با خودم هستم.  اینجا می گذارمشان که بعد زیرش نزنم؛ اینجا می نویسم که بلند گفته باشم.
ادامه دارد ...

No comments:

Post a Comment