داخلی، دفتر استاتید (ارواح عمه شان- مان)- روز
مدیر گروه: ببینید خانوم ما انقدر هیات علمی داریم و انقدر جذب دانشجومون امسال کم بوده که دیگه به شما نیاز نداریم، اگه همچنان می خواید با ما همکاری کنید برای تدریس دروس پیش و عمومی خودتون رو به واحد شلغوز آباد سفلا معرفی کنید
من: آقای دکتر شما رشته مترجمی زبان انگلیسی دارید و این ترم سی و چند تا دانشجو گرفتید و فقط یک مدرس دارید که در این رشته تحصیل کرده، چطور به من احتیاج ندارید
مدیر گروه: مساله این نیست خانوم، مساله اینه که ما هشت تا ورودی ادبیات داشتیم امسال و کلی هیات علمی داریم که درسته مدرکشون آموزش زبانه ولی من باید اول به اونا واحد بدم بعد اگه چیزی موند به شما بدم که چیزی نمی مونه
من: آهان
داخلی، کارگزینی دانشگاه، روز
من: شما به من بگید چرا منو استخدام نمی کنید؟
مسئول مربوطه: ما دیگه فوق لیسانس استخدام نمی کنیم
من: پس چرا ماه قبل خانوم فلان رو استخدام کردید؟ بعد به من که از سال 85 درخواست دادم می گید دیگه فوق لیسانس استخدام نمی کنیم؟
مسئول مربوطه: ایشون جای پدرشون اومدن
من: مگه عضویت در هیات علمی وراثتیه؟
مسئول مربوطه: شما الان توقع دارید چون شما رو استخدام نمی کنیم یه نفر دیگه هم از نون خوردن بیافته؟
من: هان؟
داخلی، کافه، شب
خانم گلفروش: آزاده تو چقدر خوب توضیح می دی، چه خوب با دستها و لحن صدات بازی می کنی
فاطی: خوب آخه آزاده معلمه
خانم گلفروش: یعنی این چیزها رو بهتون یاد می دن؟
من: نه، ولی من از سال 85 دارم تدریس می کنم، با خیلی از شاگردهام همسن و سالم، حتی از خیلی هاشون کوچیکترم، بلد نیستم بداخلاقی کنم یا خشن و سختگیر باشم، مجبور بودم برای اینکه توجه شون رو جلب کنم و اونا رو با خودم همراه کنم یه ژانگولرهای دیگه ای دربیارم
[شاید دیگر معلم نباشم و این تاریکم می کند.]
ای داد
ReplyDeleteهمان که ساناز گفت . ای داد
ReplyDeleteقصه ی تلخ دیر آشنا. خیلی منتظر پست بعدیت بودم. ولی چرا این همه تلخ؟ من و تو که دیگه قرار نیست از تکرار این قصه غصه بخوریم عزیزم. دیکه بیشتر از ارزشش براش اعصابمونو بهم ریختیم. بسه. باشه؟
ReplyDeleteالهی قربونش برم.