Sunday, December 26, 2010

نه مثل نور، نه مثل مه، نه مثل بخار، مثل انسان


حالا حس بدتری دارم، حس می کنم دارم دروغ می گویم، و اینها هیچ کدام من نیستم.  خوب باشد می‌پذیرم اینها من نیستیم، من می‌خواهیم باشیم، من می‌خواهیم باشیم؟ بله بله من می خواهیم باشیم.
بهرحال بازی است که خودم شروع کرده‌ام و برای من مهم نیست که ببرم یا ببازم ولی برایم مهم است تا آخر بازی‌ام، بازی کنم.
دارم نمایشی اجرا می‌کنم که تماشاگر ندارد، گفتم که، دارم تماشاگرش را می‌سازم، دارم نمایشی اجرا می‌کنم که بازیگر ندارد، این را نگفته بودم، حالا می‌گویم دارم بازیگرش را می سازم. 
من همچنان همانم که هستم، بعضی ها می گویند خیلی خوبم بعضی ها هم می‌گویند بس که گنده دماغم.   می‌گویند ‌آدم نباید خوب و بی‌نقص به نظر برسد، این‌طوری ترسناک می‌شود.  برای همین دارم سعی می‌کنم چشمم را دربیاورم، آدمها باید نقص داشته باشند، تا دوست‌داشتنی باشند.  این را بقیه می‌گویند، این را من نمی‌گویم، ولی به این جمله اعتقاد دارم، آدم که نباید فقط به جمله‌هایی که خودش گفته است اعتقاد داشته باشد.  شاید همه حس بدم از آنجا آب می‌خورد که به این کار اعتقاد ندارم، یعنی فکر می‌کنم فایده ندارد، قابیل هم حتما همین طور فکر کرده بود، گفته بود از کجا معلوم که فایده داشته باشد برای همین بزغاله مردنی گذاشت در سینی خدا، قابیل اشتباه کرده بود، من هم برای همین ادامه می دهم

ادامه دارد ...

پی‌نوشت: عنوان سطری از شعر موج اورهان ولی است که شهرام شیدایی ترجمه اش کرده و انتشارات کلاغ سفید در "رنگ قایقها مال شما" منتشر کرده

No comments:

Post a Comment