Thursday, December 30, 2010

تو نیکی می کن و در دجله انداز

ظهر که برگشتم متوجه اش شدم، خودش که معلوم نبود کجاستٰ فقط صداش می‌اومد.  نمی دونم دقیقا از کی بین شیشه پنجره و پرده گیر افتاده بود.  ویندوز رو تجدید حیات کرده بودم و سرم گرم نصب برنامه‌ها بود و آهنگ پس‌زمینه‌ام شده بود ویززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
بعد رفتم ناهار، بعدشم نشستم گریز آناتومی دیدم، آره دارم دوباره می‌بینم، یه جاهایی یه صحنه‌هایی هست که دلم می‌خواد باز ببینم.  مثلا اون جایی که ایزی بعد از مرگ دنی تصمیم می‌گیره دوباره برگرده بیمارستان، بعد میاد رو به روی در می‌ایسته ولی نمی‌تونه بره تو و ساعتها همونجا می‌ایسته شب می‌شه تاریک می‌شه، و اون همونجا ایستاده، دقیقا اون جایی رو دوست دارم که الکس میاد کنارش می‌ایسته و همراهی‌ش می‌کنه در زل زدن به در تا بلاخره ایزی جرات عبور از آستانه رو پیدا می کنه.
تموم که شد برگشتم اتاقم، طبق معمول سرم درد می‌کرد (می کنه)، یه قرص انداختم بالا و رفتم ببینم می‌تونم بخوابم.  داشت چرتم می‌برد که گفت ویزززززز.  اهمیت ندادم دوباره اومد چشمم گرم شه که گفت ویززز.  دیگه حال نداشت یه ریز بگه ویززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
بعد من شروع کردم به مداقات فلسفی عمیق با خودم.  خوب یه وقتایی فقط تلاش و کوشش کافی نیست، یه وقتایی خواستن رو باید بذاری دم کوزه.  یه وقتایی فاصله تو باهاش فقط قد یه شیشه‌ است ولی نمی‌شه رد شد.
اون وقت بود که لجم گرفت. تف تو گورت، آشغال عوضی، بیب، بیب. ولی نمی‌دونستم تف تو گور چی.  یه جور حس پوز زنی داشتم ولی نمی‌دونم پوز کی.
از زیر پتوی گرم و گنده صورتیم در اومدم، یه دستمال کاغذی گرفتم، از میز رفتم بالا، پرده رو زدم کنار.  بدون هیچ مقاومتی تسلیم دستمال شد.  وقتی گرفتمش حتی پاهاش رو هم تکون نمی‌داد، شاید منتظر بود یه فشار بیارم که خلاص شه.  پنجره رو باز که کردم، پرید.

No comments:

Post a Comment