بعد قرار شد من بروم روی بام که قالیچه را بتکانم و قالیچه خاک نداشته باشد معلوم گردد من رفته ام خودم را بنمایانم، درست از همان روز راه رفتن خودم هم یادم رفت، دچار بحران هویتی شدم، "جادوگر بد که از تو کتابا می اومد هویی کشید و شب شد و راه برگشت گم شد."
و این داستان ادامه دارد
No comments:
Post a Comment