اکبر آقا تا همین چهل روز پیش مرد خوشبختی بود، آزارش به کسی نمیرسید، خیرش چرا، کاسب خوشنامی بود، چهار تا بچه داشت که هیچ کدام مایه آبروریزیاش نبودند، و جان اکبر بود و جان این بچهها، دختر کوچکه را همین تابستان شوهر داده بود و همه چیز آرام میگذشت تا یک دم دمای صبحی که تلفن خانهاش زنگ خورد و خبرش دادند که بیاید جنازه پسر کوچکش را جمع کند.
در همین لحظه همه چیز برای اکبر آقا، و خانوادهاش تغییر کرد و محله ما سیاهپوش شد.
دلیل مرگ پسر پرت شدن از پنجره خانهی دوستش بود، جایی که آن شب مهمان بوده انگار. چرا پریده بود؟ پرت شده بود؟ پرتش کرده بودند؟
مادرم که خاله مقام بود برای پسرک، که ما فقط همسایه نبودیم، که دوست دوران بچگی و هنوز و حالای هم بودیم، گاهی میزند روی سینهاش و زبان می گیرد که "بچه جانم بچه جانم، حرامیها حرامیها." مادرم نمیگوید ارزشی، می گوید حرامی.
حالا چهل روز گذشته، و هنوز کسی نفهمیده این بچه چرا و به چه گناهی مرده، سیستم قضایی به خانواده اطلاع دادند به صلاحشونه داستان رو پیگیری نکنند، اگه هم بخوان این کار رو بکنن باید بیشتر از صد میلیون خرج کنند.
امروز، اونجا تو قبرستون، فهمیدم اکبر آقا از تهران یه وکیل گرفته، گفته یه خونه دارم میفروشم واسه بچهام خرج میکنم.
امروز اونجا تو قبرستون، هی دلم میخواست اکبر آقا رو بغل میکردم و بهش میگفتم "هر چی غم تو دنیاست پیش غم تو رو سیاهست" بعد دو تایی یه دل سیر گریه کنیم.
No comments:
Post a Comment