Showing posts with label هشت بهشت. Show all posts
Showing posts with label هشت بهشت. Show all posts

Sunday, September 11, 2011

همه‌اش همین بود

1.

بعد از اینکه سفارت دولت فخیمه اتریش درخواست ویزای منو رد کرد، یه الم شنگه بین المللی راه انداختم و از آمریکا تا دانشگاه وین رو وادار کردم از من حمایت کنند، سفارت هم برای اینکه از شر من خلاص شه یه ویزای ده روزه به من داد.

2.

وقتی به دوستانم می‌گم من می رم سفر می گن بیا خداحافظی کن، من این جمله رو دوست ندارم، دوست ندارم برم خداحافظی کنم.  از خداحافظی خوشم نمی آد، اما دوستانم رو درک می‌کنم، درک می‌‌کنم که سفر کوچک من به سرزمینی که باعث شده بخش عظیمی از دوستانمون از زندگی ما غیب بشن، امکان دیدن‌شون از ما سلب بشه، اونها رو ناامن می کنه.  من رو هم نا امن می‌کنه.

3.

مامان بهم می‌گه چرا سعی نمی‌کنی بری اونجا بمونی، به درس‌ات ادامه بدی، چرا نمی‌ری؟ دوست دارم بهش بگم چون بیشتر از اون دوستتون دارم که بتونم ترکتون کنم، اما نمی‌دونم چرا این جمله به نظرم خیلی لوس و کلیشه‌ای میاد.  به جاش بهش لبخند می‌زنم و خم می‌شم دستش رو می‌بوسم.

4.

از وقتی بهم ویزا ندادند تا حالا که کم و بیش آماده رفتنم روزهای خیلی سختی داشتم، مریضی مامان، کلی پروژه کاری که باید قبل از رفتن تحویل می دادم و چیزی تو مایه های کار از نه صبح تا دو و سه صبح روز بعد بود، آماده کردن مقاله کنفرانی که البته هنوز هم آماده نشده، بلیط هواپیما که آخرشم به همت دوستان و آشنایان جور شد و داشت می‌رفت که اصلا پشیمونم کنه، جی تاکی که یهو گفت دیگه کار نمی‌کنم و برای منی که کارم آنلاینه و بدون جی تاک کار کردن یعنی اصلا کار نکردن، و خیلی چیزهای دیگه، اگه این روزها عنق بودم، به اس ام اس و تلفن و ایمیل هاتون جواب ندادم مجبور بودم J عذرخواهی می‌کنم

5.

به شماهایی که مهاجرت کردید درود می‌فرستم من یه سفر ده روزه می‌خوام بره تا حالا صد بار به غلط کردن افتادم و یه جور عذاب وجدان دارم فکر می‌کنم غیر از خودم هیچ‌کس نمی‌تونه مراقب مادرم باشه و حالا که حالش خیلی خوش نیست نباید تنهاش بگذارم، احساس می‌کنم این سفر یک جورهایی خودخواهانه است

6.

هیچی دیگه، همه اش همین بود.

Tuesday, August 30, 2011

سی‌ام

امروز مستیم ای پدر، توبه شکستیم ای پدر

از قحط رستیم ای پدر؛ امسال ارزانی ست این

 

دیوان شمس

Monday, August 29, 2011

بیست و نهم

آه ِ زندانی ِ این دام بسی بشنودیم

حال مرغی که برسته ست از این دام بگو

 

دیوان شمس

Sunday, August 28, 2011

بیست و هشتم

قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی

هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

 

دیوان شمس

Saturday, August 27, 2011

بیست و هفتم

مگو به شعله آتش "هلا زبانه مکن."

دیوان شمس

Friday, August 26, 2011

بیست و ششم

گهی گویی خلاف و بی وفایی

بلی تا تو چنان من چنانم


دیوان شمس

Thursday, August 25, 2011

بیست و پنجم

دوش چه گفتست کسی با دلم

دیوان شمس

Wednesday, August 24, 2011

بیست و چهارم

اه چه بی رنگ و بی نشان که منم

دیوان شمس

Tuesday, August 23, 2011

بیست و سوم

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم

همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

دیوان شمس

پی نوشت بی ربط: یه بارونی میاد، از این بارونای فیلمی، از این بارونا که توش زنه خونه اش رو ول می کنه و می ره، از این بارونا که توش مرد میاد دنبال زنه بغلش می کنه، از این بارونای جان ِ جان

Monday, August 22, 2011

بیست و دوم

عقل گوید، شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید، راه هست و رفته ام من بارها

 

دیوان شمس

Sunday, August 21, 2011

بیست و یکم

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم           

چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد


دیوان شمس

Saturday, August 20, 2011

بیستم

باده ده و کم پرس که چندم قدح است این

دیوان شمس

Friday, August 19, 2011

نوزدهم


اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
و گر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

دیوان شمس

Thursday, August 18, 2011

هجدهم



روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته

دیوان شمس