Sunday, September 11, 2011

همه‌اش همین بود

1.

بعد از اینکه سفارت دولت فخیمه اتریش درخواست ویزای منو رد کرد، یه الم شنگه بین المللی راه انداختم و از آمریکا تا دانشگاه وین رو وادار کردم از من حمایت کنند، سفارت هم برای اینکه از شر من خلاص شه یه ویزای ده روزه به من داد.

2.

وقتی به دوستانم می‌گم من می رم سفر می گن بیا خداحافظی کن، من این جمله رو دوست ندارم، دوست ندارم برم خداحافظی کنم.  از خداحافظی خوشم نمی آد، اما دوستانم رو درک می‌کنم، درک می‌‌کنم که سفر کوچک من به سرزمینی که باعث شده بخش عظیمی از دوستانمون از زندگی ما غیب بشن، امکان دیدن‌شون از ما سلب بشه، اونها رو ناامن می کنه.  من رو هم نا امن می‌کنه.

3.

مامان بهم می‌گه چرا سعی نمی‌کنی بری اونجا بمونی، به درس‌ات ادامه بدی، چرا نمی‌ری؟ دوست دارم بهش بگم چون بیشتر از اون دوستتون دارم که بتونم ترکتون کنم، اما نمی‌دونم چرا این جمله به نظرم خیلی لوس و کلیشه‌ای میاد.  به جاش بهش لبخند می‌زنم و خم می‌شم دستش رو می‌بوسم.

4.

از وقتی بهم ویزا ندادند تا حالا که کم و بیش آماده رفتنم روزهای خیلی سختی داشتم، مریضی مامان، کلی پروژه کاری که باید قبل از رفتن تحویل می دادم و چیزی تو مایه های کار از نه صبح تا دو و سه صبح روز بعد بود، آماده کردن مقاله کنفرانی که البته هنوز هم آماده نشده، بلیط هواپیما که آخرشم به همت دوستان و آشنایان جور شد و داشت می‌رفت که اصلا پشیمونم کنه، جی تاکی که یهو گفت دیگه کار نمی‌کنم و برای منی که کارم آنلاینه و بدون جی تاک کار کردن یعنی اصلا کار نکردن، و خیلی چیزهای دیگه، اگه این روزها عنق بودم، به اس ام اس و تلفن و ایمیل هاتون جواب ندادم مجبور بودم J عذرخواهی می‌کنم

5.

به شماهایی که مهاجرت کردید درود می‌فرستم من یه سفر ده روزه می‌خوام بره تا حالا صد بار به غلط کردن افتادم و یه جور عذاب وجدان دارم فکر می‌کنم غیر از خودم هیچ‌کس نمی‌تونه مراقب مادرم باشه و حالا که حالش خیلی خوش نیست نباید تنهاش بگذارم، احساس می‌کنم این سفر یک جورهایی خودخواهانه است

6.

هیچی دیگه، همه اش همین بود.

No comments:

Post a Comment