Thursday, November 3, 2011

اکبر آقا

اکبر آقا تا همین چهل روز پیش مرد خوشبختی بود، آزارش به کسی نمی‌رسید، خیرش چرا، کاسب خوشنامی بود، چهار تا بچه داشت که هیچ کدام مایه آبروریزی‌اش نبودند، و جان اکبر بود و جان این بچه‌ها، دختر کوچکه را همین تابستان شوهر داده بود و همه چیز آرام می‌گذشت تا یک دم دمای صبحی که تلفن خانه‌اش زنگ خورد و خبرش دادند که بیاید جنازه پسر کوچکش را جمع کند.

در همین لحظه همه چیز برای اکبر آقا، و خانواده‌اش تغییر کرد و محله ما سیاه‌پوش شد.

دلیل مرگ پسر پرت شدن از پنجره خانه‌ی دوستش بود، جایی که آن شب مهمان بوده انگار.  چرا پریده بود؟  پرت شده بود؟ پرتش کرده بودند؟

مادرم که خاله مقام بود برای پسرک، که ما فقط همسایه نبودیم، که دوست دوران بچگی و هنوز و حالای هم بودیم، گاهی می‌زند روی سینه‌اش و زبان می گیرد که "بچه جانم بچه جانم، حرامی‌ها حرامی‌ها."  مادرم نمی‌گوید ارزشی، می گوید حرامی.

حالا چهل روز گذشته، و هنوز کسی نفهمیده این بچه چرا و به چه گناهی مرده، سیستم قضایی به خانواده اطلاع دادند به صلاحشونه داستان رو پیگیری نکنند، اگه هم بخوان این کار رو بکنن باید بیشتر از صد میلیون خرج کنند.

امروز، اونجا تو قبرستون، فهمیدم اکبر آقا از تهران یه وکیل گرفته، گفته یه خونه دارم می‌فروشم واسه بچه‌ام خرج می‌کنم.

امروز اونجا تو قبرستون، هی دلم می‌خواست  اکبر آقا رو بغل می‌کردم و بهش می‌‌گفتم "هر چی غم تو دنیاست پیش غم تو رو سیاه‌ست" بعد دو تایی یه دل سیر گریه کنیم.

Monday, October 24, 2011

آی فسوسا کجا توانم رستن

اصلاحیه ترجمه مجموعه شعری که دادم برای چاپ رو امروز برام فرستادند

 

گفتند

نباید تن هم را دوباره لمس کنیم

و هیچ مردی در بستر هیچ زنی نخسبد

دیگر با تو گیلاسی نزنم

از هولوکاست

فرشتگان

و برهنگی حوا نگویم.

 

به درک، می روم یک غار پیدا می‌کنم روی دیوارش عکس تن می‌کشم و بستر و گیلاس که اینها یادم نرود، هولوکاست و حوا هم که خودمم.  فرشته هم که زن عمویم است.  همه چیز مثل اشیا در یک تابلوی نقاشی طبیعت بی جان همان جایی می رود که باید برود. 

Wednesday, October 19, 2011

اگر نوش‌ات نی‌ام نیش‌ات چرایم؟


1.

در زبان دری به بلاتکلیفی می گویند بی سرنوشتی.


2.

بچه که بودم یه فیلم هندی داشتیم به اسم "مرد"، تو این فیلم یه مرد بود که حاکم جائر دستها و پاهاش رو می‌بنده به چند تا اسب گنده که بتازن و برن و مرد شرحه شرحه بشه.  مرد انقدر قوی ست که زنجیر رو می‌کشه و نمی‌گذاره اسبها حرکت کنند.

آویزون این تصویرم و هی مثل ذکر به خودم می‌گم "از اسبها قوی تر بودن، از اسبها قوی تر بودن."


3.

برادر کوچکتر دارد می‌رود سر کار.  مامان زیرزمین است، آنجا یک مطبخ کوچک دارد برای غذاهای پربو.  برادر کوچکتر از همین بالا داد می‌کشد که دارم می‌روم.  صدای نامفهوم مامان را از آن پایین می‌شنوم.  نمی فهمم چه می‌گوید ولی می‌دانم گفته است شب زود بیا.  (یادم باشد یکبار هم درباره تفاوت فهمیدن و دانستن بنویسم، اینکه چطور می‌شود آنچه را نمی فهمیم بدانیم یا آنچه را می‌فهمیم ندانیم.)  صدای مامان از آن پایین نت هایی پخش و پلاست که می‌آید بالا می‌رود توی گلوی من و می‌شود یک "آخیش".  فکر می‌کنم اگر از این بالا از روی ایوان خودم را پرت کنم آن پایین صدای مادرم مرا می‌گیرد.

این تصویر من است از امنیت.


4.

خودم، دنیام، همه برام غریبه شدند، همه اش نیستم، فقط تو بعضی لحظات هستم، مثلا امروز وقتی به حور گفتم با عوض کردن فامیلی‌ش نمی‌تونه پدرش رو از تاریخ زندگی‌‌اش حذف کنه، بودم، وقتی درد می‌کشم هم هستم.  یه کتابی داشت جرج اورول به اسم دختر راهبه، نه دختر کشیش، یه دختری بود می‌نشست پای موعظه‌های پدر کشیش‌اش، هر بار حواسش از موعظه پرت می‌شد، که کم هم نبود، یه سوزن تو ساعد دستش فرو می‌کرد تا وقتی درد بود اون هم بود، همون جایی که بود، بود، همون‌جا تو دنیایی که می‌شناخت، بود. 

بعدش یادم نیست چی شد، از اون دنیا جدا شد، رفت رفت رفت، آخرشم یادم نیست  چی شد؟ برگشت؟ برنگشت؟ 


5.

برای اینکه خودم رو آروم کنم موهامو شونه می‌کنم، نشد، موهامو می‌شورم.  سه صبح رفتم تو حمام کله‌ام رو خم کردم زیر شیر به بشور بشور، بابا اومد و خیال کرد ما اشتباهی چراغ حمام رو روشن گذاشتیم چراغ رو خاموش کرد جیغ کشیدم روشن کن.  اومد یه نگاه به من انداخت روشن کرد و رفت اصلا نپرسید دختر جان تو این وقت شب از خواب بیدار شدی اومدی داری سرت رو موشوری؟

اگه می‌پرسید خوابم رو براش می‌گفتم.  نپرسید. رفت.


6.

قطعاً باران.


7.

همیشه فکر می‌کنم این دفعه دیگه می‌میرم ولی بازم نمی‌میرم، بعد فکر می‌کنم حالا که از این نمردم دیگه هیچ وقت نمی میرم ولی باز می‌میرم.

چه جوریاست؟ کی می فهمم؟ کی یاد می‌گیرم؟

چراهمیشه شمالم سخته جنوبم سختتر؟

من چه دانم؟ 

Wednesday, October 12, 2011

تا قمر در عقرب کار دل همینه

دوست داشتن یعنی از دست یه کسی به خودش پناه ببری.

Sunday, October 9, 2011

یا از خلال گفتگوهای آن شب با آدمهای آن شب Can you feel the night tonight?

 

1.

- چرا نمی نویسی؟ 

- چون چی بنویسم که از ننوشتنم بهتر نباشه؟


2.

- یه پیک دیگه؟

- نه

- چرا؟ می خوای رانندگی کنی؟

- نه می‌خوام برم خونه‌مون


3.

- دو جور حال داریم: حال بدِ بد و حال بدِ خوب


4.

- یعنی همه این ترانه‌های غمبار، همه همه همه شون باید وصف حال باشه؟

- این یعنی ما زندگی کردیم

- این یعنی زندگی ما رو کرده

- از اون جهت؟

- از هر شش جهت

- سینمای پنج بعدی دیگه چه صیغه ایه؟ می‌دونی؟


5.

- اگه می خواین برین زودتر برین چون به زودی دیگه کسی نمی مونه که وقتی دارین می رین بتونین باهاش خداحافظی کنین و این خیلی ضد حاله.


6.

- خیلی که کم آوردی به تناسخ فکر کن، به اینکه تو به تناسخ اعتقاد نداری و فقط همین یه دفعه است.


7.

- اگه راس باشه چی؟ تناسخ رو می گم. 

Friday, September 30, 2011

همین خود ما

یک وقتهایی فکر می کردم این آدمها مال فیلم ها هستند، این آدمها واقعی نیستند، حتا وقتی خیلی دلم می مرد برایشان هم هی به خودم می گفتم آزاده آزاده این فقط یه فیلمه، چه می دانستم این آدمهای فیلمها خیلی زود می شوند همین خود ما.

Sunday, September 11, 2011

همه‌اش همین بود

1.

بعد از اینکه سفارت دولت فخیمه اتریش درخواست ویزای منو رد کرد، یه الم شنگه بین المللی راه انداختم و از آمریکا تا دانشگاه وین رو وادار کردم از من حمایت کنند، سفارت هم برای اینکه از شر من خلاص شه یه ویزای ده روزه به من داد.

2.

وقتی به دوستانم می‌گم من می رم سفر می گن بیا خداحافظی کن، من این جمله رو دوست ندارم، دوست ندارم برم خداحافظی کنم.  از خداحافظی خوشم نمی آد، اما دوستانم رو درک می‌کنم، درک می‌‌کنم که سفر کوچک من به سرزمینی که باعث شده بخش عظیمی از دوستانمون از زندگی ما غیب بشن، امکان دیدن‌شون از ما سلب بشه، اونها رو ناامن می کنه.  من رو هم نا امن می‌کنه.

3.

مامان بهم می‌گه چرا سعی نمی‌کنی بری اونجا بمونی، به درس‌ات ادامه بدی، چرا نمی‌ری؟ دوست دارم بهش بگم چون بیشتر از اون دوستتون دارم که بتونم ترکتون کنم، اما نمی‌دونم چرا این جمله به نظرم خیلی لوس و کلیشه‌ای میاد.  به جاش بهش لبخند می‌زنم و خم می‌شم دستش رو می‌بوسم.

4.

از وقتی بهم ویزا ندادند تا حالا که کم و بیش آماده رفتنم روزهای خیلی سختی داشتم، مریضی مامان، کلی پروژه کاری که باید قبل از رفتن تحویل می دادم و چیزی تو مایه های کار از نه صبح تا دو و سه صبح روز بعد بود، آماده کردن مقاله کنفرانی که البته هنوز هم آماده نشده، بلیط هواپیما که آخرشم به همت دوستان و آشنایان جور شد و داشت می‌رفت که اصلا پشیمونم کنه، جی تاکی که یهو گفت دیگه کار نمی‌کنم و برای منی که کارم آنلاینه و بدون جی تاک کار کردن یعنی اصلا کار نکردن، و خیلی چیزهای دیگه، اگه این روزها عنق بودم، به اس ام اس و تلفن و ایمیل هاتون جواب ندادم مجبور بودم J عذرخواهی می‌کنم

5.

به شماهایی که مهاجرت کردید درود می‌فرستم من یه سفر ده روزه می‌خوام بره تا حالا صد بار به غلط کردن افتادم و یه جور عذاب وجدان دارم فکر می‌کنم غیر از خودم هیچ‌کس نمی‌تونه مراقب مادرم باشه و حالا که حالش خیلی خوش نیست نباید تنهاش بگذارم، احساس می‌کنم این سفر یک جورهایی خودخواهانه است

6.

هیچی دیگه، همه اش همین بود.