دوست داشتن یعنی از دست یه کسی به خودش پناه ببری.
Wednesday, October 12, 2011
Sunday, October 9, 2011
یا از خلال گفتگوهای آن شب با آدمهای آن شب Can you feel the night tonight?
1.
- چرا نمی نویسی؟
- چون چی بنویسم که از ننوشتنم بهتر نباشه؟
2.
- یه پیک دیگه؟
- نه
- چرا؟ می خوای رانندگی کنی؟
- نه میخوام برم خونهمون
3.
- دو جور حال داریم: حال بدِ بد و حال بدِ خوب
4.
- یعنی همه این ترانههای غمبار، همه همه همه شون باید وصف حال باشه؟
- این یعنی ما زندگی کردیم
- این یعنی زندگی ما رو کرده
- از اون جهت؟
- از هر شش جهت
- سینمای پنج بعدی دیگه چه صیغه ایه؟ میدونی؟
5.
- اگه می خواین برین زودتر برین چون به زودی دیگه کسی نمی مونه که وقتی دارین می رین بتونین باهاش خداحافظی کنین و این خیلی ضد حاله.
6.
- خیلی که کم آوردی به تناسخ فکر کن، به اینکه تو به تناسخ اعتقاد نداری و فقط همین یه دفعه است.
7.
- اگه راس باشه چی؟ تناسخ رو می گم.
Friday, September 30, 2011
همین خود ما
یک وقتهایی فکر می کردم این آدمها مال فیلم ها هستند، این آدمها واقعی نیستند، حتا وقتی خیلی دلم می مرد برایشان هم هی به خودم می گفتم آزاده آزاده این فقط یه فیلمه، چه می دانستم این آدمهای فیلمها خیلی زود می شوند همین خود ما.
Sunday, September 11, 2011
همهاش همین بود
1.
بعد از اینکه سفارت دولت فخیمه اتریش درخواست ویزای منو رد کرد، یه الم شنگه بین المللی راه انداختم و از آمریکا تا دانشگاه وین رو وادار کردم از من حمایت کنند، سفارت هم برای اینکه از شر من خلاص شه یه ویزای ده روزه به من داد.
2.
وقتی به دوستانم میگم من می رم سفر می گن بیا خداحافظی کن، من این جمله رو دوست ندارم، دوست ندارم برم خداحافظی کنم. از خداحافظی خوشم نمی آد، اما دوستانم رو درک میکنم، درک میکنم که سفر کوچک من به سرزمینی که باعث شده بخش عظیمی از دوستانمون از زندگی ما غیب بشن، امکان دیدنشون از ما سلب بشه، اونها رو ناامن می کنه. من رو هم نا امن میکنه.
3.
مامان بهم میگه چرا سعی نمیکنی بری اونجا بمونی، به درسات ادامه بدی، چرا نمیری؟ دوست دارم بهش بگم چون بیشتر از اون دوستتون دارم که بتونم ترکتون کنم، اما نمیدونم چرا این جمله به نظرم خیلی لوس و کلیشهای میاد. به جاش بهش لبخند میزنم و خم میشم دستش رو میبوسم.
4.
از وقتی بهم ویزا ندادند تا حالا که کم و بیش آماده رفتنم روزهای خیلی سختی داشتم، مریضی مامان، کلی پروژه کاری که باید قبل از رفتن تحویل می دادم و چیزی تو مایه های کار از نه صبح تا دو و سه صبح روز بعد بود، آماده کردن مقاله کنفرانی که البته هنوز هم آماده نشده، بلیط هواپیما که آخرشم به همت دوستان و آشنایان جور شد و داشت میرفت که اصلا پشیمونم کنه، جی تاکی که یهو گفت دیگه کار نمیکنم و برای منی که کارم آنلاینه و بدون جی تاک کار کردن یعنی اصلا کار نکردن، و خیلی چیزهای دیگه، اگه این روزها عنق بودم، به اس ام اس و تلفن و ایمیل هاتون جواب ندادم مجبور بودم J عذرخواهی میکنم
5.
به شماهایی که مهاجرت کردید درود میفرستم من یه سفر ده روزه میخوام بره تا حالا صد بار به غلط کردن افتادم و یه جور عذاب وجدان دارم فکر میکنم غیر از خودم هیچکس نمیتونه مراقب مادرم باشه و حالا که حالش خیلی خوش نیست نباید تنهاش بگذارم، احساس میکنم این سفر یک جورهایی خودخواهانه است
6.
هیچی دیگه، همه اش همین بود.
Thursday, September 8, 2011
مانیفستی کوچک در باب دوست داشتن
در فولدر نامنتشر من، دو یادداشت هست درباره دوست داشتن، هر دو خطاب به دو دوست، اولی خطاب به یک "تویی" بود، تویی که به او تبدیل شد و تمام. آن وقتها که موضوعیتی داشت مجال ظاهر شدن نیافت، که میترسیدم تاریکی رابطه را بیشتر کند، که بیزارم از توضیح دادن خودم و از "منظورم این نبود..."
حالا که دیگر موضوعیتی ندارد، بی بهانه باشد اینجا البته با کمی جرح و تعدیل و اینها، مثلا مانیفستی درباره دوست داشتن، به هوای حرفهای امروزمان در ماشین تو.
برای بعضی آدمها عشق یک اتفاق بی چراست، لحظه ای که رخ می دهد و قطعیت دارد. و این آدمها انگار آدمهای غالب جهانند، آدمهای پر زور جهانند، آدمهای پر سر و صدای جهانند که به همه باوراندهاند همیشه همین طور است.
برای بعضی ها، اما، این طور نیست، برای بعضی ها دوست داشتن یک رابطه است که یک هو و بومبی اتفاق نمی افتد. اتفاق افتادنش شبیه رشد دانهای کوچک آهسته و پیوسته است.
این بعضی ها کم زور و ساکتند، گاهی شک می کنند شاید دوست داشتنشان دوست داشتن نباشد حالا که انقدر بطئی و بی صدا است. حالا که همیشگی و کامل نیست، یعنی حتی گاهی پیش می آید دوستش نداشته باشند، گاهی فکر می کنند اگر کمی درازتر بود یا کمی بیشتر از این یا کمی بیشتر از آن، و بعد شک می کنند که اصلا شاید عاشق نباشند که عشق برایشان اتفاقی بی چرا نیست.
من اما دارم تمام سعی ام را می کنم براساس تعریفهای خودم از جهان زندگی کنم، تعریفهایی که زندگی را برایم ممکن و لذت بخش می سازد.
بچه که بودم اول رویه شکلاتی کیم را می خوردم چون رویه شکلاتی اش را دوست نداشتم، آن دل بزرگ سفیدش را دوست داشتم، می خواستم دل بزرگ سفیدش را خالی خالی بخورم؛ اما رویه شکلاتیاش باعث نمی شد کیم نخورم، یا حتا همان رویه شکلاتی را نخورم. این باعث نشد بگویم من فقط دل سفید کیم را دوست دارم. نه، همیشه گفتم کیم دوست دارم.
حالا هم می خواهم بگویم برای من دوست داشتن یعنی حتا وقتی از تو بیزارم، حتا وقتی نومیدم میکنی، آنی که کم پیش نمی آید، باز دوستت دارم.
Sunday, September 4, 2011
همه عوارض من
قصه آن مردی را شنیدهاید که خیال میکرد یک شاهزاده خانم چینی را در شیشه کرده است. دیوانه بود. خوبش کردند. اما تا از دیوانگی نجات پیدا کرد آدم ابلهی شد. عارضههایی هست که نباید در پی درمانشان باشیم، چون فقط همانها ما را از عارضههای وخیمتری در امان نگه میدارند
طرف گرمانت جلد اول
Saturday, September 3, 2011
...
وقتی تو مُردی یک بستنی عروسکی دست من بود که اگر لیساش نمیزدم حرام میشد.